پياده مي رفتم
نگاه شعله ورم بود و اشكِ چشم ترم
نگار خانه ي عمر گذشته در نظرم ...
چه دره هاي عميقي !
نمي توان پل بست ؟
به لحظه هاي گريزان ، نمي توان پيوست ؟
پياده مي رفتم
نگاه شعله ورم بود و اشكِ چشم ترم
نگار خانه ي عمر گذشته در نظرم ...
چه دره هاي عميقي !
نمي توان پل بست ؟
به لحظه هاي گريزان ، نمي توان پيوست ؟