تبليغاتX
شب نیلوفری

رفته بودیم موزه نیاوران - خنده - جالبه ها قرار بود بریم موزه ی یادم نی :دی رفتیم اینجا خیلی خندیدیم .... اگه شد عکساشو میزارم اینجا .... روز خوبی بود ... و خنده دار .. وقتی داشتیم بر میگشتیم با اینکه من و مهیا نماینده بودیم و به قول حاجی خرمالی ها ... عذر میخوام .... ماله ما بود ...!! ... خیلی خوبه بچه های کلاسمون خیلی ساکتن ... اهل هیچی نیستن .... اخه بهمون گفتن باید ساکت بشینین ماهم که از خدا خواسته واسه اینکه از زیر ادبیات دریم .... سکوت مطلق بود .... ولی کلی خندیدیم .... یه مدرسه پسرونه ابتدایی بود خیلی جالب بود .... پسرا ریخته بودن جلو پنجره طرف ما یکی میگفت شماره بدم .... یکی میگفت بیام اونجا یکی میگفت .....!! .... خلاصه خیلی خندیدیم .... یکی شون یه سیب پرت کرد تو سر یکی از بچه ها مرده بودیم از خنده ... الان که دارم عکسا رو نگاه میکنم میبینم منو مهیا یه عکس دو نفری اصلا نداریم .... چه بد ...... خلاصه اینطوری ....

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 7:46 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سلاممممممممممم .... خوب امروز بنده به یه بازی بلاگی دعوت شدم از طرف نگار (( فانا )) خوب باید 5 تا از کارهای جالبی که در کودکی تا به حال انجام دادیم رو بگیم .... راستش من وقتی بچه بودم خیلی اروم بودم و ساکت همیشه یه جا میشستم و کاری به کسی نداشتم ..... تمام مشکل خودم بودم :دی

 

1/ وقتی سه سالم بود یه عروسک قرمز خوشکل داشتم به اسم لی لی خیلی دوسش داشتم توی زمستون بود که داشتم باهاش بازی میکردم دیدم سردشه و گناه داره خوب لباس گرم هم که اندازش نداشتم برا همین گذاشتمش روی بخاری تا گرمش بشه ..... یه 20 دقیقه بعد دیدم همه دارن دنبال بوی سوختنی میگردن ..... خیلی به خاطرش گریه کردم :دی

 

2/ یه پسر دائی هم سن خودم از خودم کوچیکترو خنگ تر داشتم که هر چی میگفتم میگفت باشه ..... یعنی سه تا پسر دائی داشتم که اونا از ما 2 الی 4 سال بزرگتر بودن و هر وقت منو امیر میرفتیم خراکی میخریدیم مارو تهدید میکردن که باید به مام بدین اگه ندین خلاصه لوتون میدیم ..... یه روز این پسر دائی که 2 سال از ماا بزرگتر بود رفته بود حموم و ماهم قصد خرید داشتیم گفتیم خوب اگه بیاد بیرون ازون میگیره دیگه .... بهش گفتم بیا بریم لباساش که توی رختکنه رو پاره کنیم و بعدشم درو قفل میکنیم و میریم میخریم و میخوریم بعد میایم یه کاری براش میکنیم .... :دی .... رفتم توی رختکن و لباس و شلوار و قیچی قیچی :دی ..... درم قفل کردیم و رفتیم پارک پرواز صفا .... بعد که اومدیم پدرمونو دراورد و لو رفتیم خفن :دی

 

3/ حدود چهار , پنچ سالم بود که رفتیم خونه خاله ام اینا مامانا و بابا ها گفتن میرن مهمونی .... حساب کن چهار تا پسر خاله و دو تا دختر خاله , سه تا پسر دائی , دو تا دختر دائی , همه هم هم سن و سال همه هم ارومممممممممممممممممممم ..... خلاصه رفتن و همه نشستن که چی کار کنیم ....؟ بازی کنیم ..... چی بخوریم .... که دیدیم هر دو تاش میچسبه .... زنگ زدیم پیتزا در به در .... مونده بودیم پولشو چی کار کنیم که دنی (پسر خاله وسطی) گفت من میدونم مامان پولاشو کجا قائم میکنه خلاصه حدود 15 تومن پول غذا بعدشم دیدیم نه فقط پیتزا مزه نمیده .... یه چیزی خودمون درست کنیم همه پریده بودن روی گاز که من درست کنم , نه من , نه من سیب زمینی , نه من ...... خلاصه یه هو دیدیم واییییییییییییییییییییییییییییییییی اتیششششششششششششششششش ......... بوی سوختنییییییییییییییی دیدیم واییییییی لباس ابجی سحر با شعله های گاز سوختتتتتتتت :دی یکی اب میریخت تو سرش یکی با پتو میزدش خلاصه حسابی کتک خورد با این اتیشه :دی

 

4/ یه دفه رفتیم خونه مامان جونم اینا دیدیم عمو مانی خوابه ((4 سال ازم بزرگتره)) دیدم هر چی داد فغان ........... بیدار نمیشه پاشدم سی دی گذاشتم و تا ته زیادش کردم دیدم نوچ مگه پا میشه ....... تازه پتو رو کشید رو سرش لالااااااا .... منم دیدم اینطوریه پریدم یه تخته برداشتم و پریدم رو تخت و تا تونست زدمش :دی بیچاره نصف شده بود :دی

 

5/ یه روز یکی از عموهام از کانادا اومده بود ... مهمونی تو ویلا بود ... خلاصه قرار شد من شب پیششون بمونم ..... زن عموم و عموم که تو کارای خودشون بودن ... من دختر عموم و برداشتم زدیم به کوه (لواسوون) چشمتون روز بد نبینه چه صحنه هایی اون پشت مشتا ندیدیم .... ما هم دیدیم 3 تا پسر با یه دختر پشت درختا قایم شدن و ............ منو دختر عموم رفته بودیم گردش دیگه دیدیم اینطوریه ..... اونام تو حال خودشونن بهش گفتم بیا این سیگارتا رو بگیر 1.......2...........3 پرت میکنیم دهه فرارررررررر گفت باشه وایییییییییییییییی نمیدونین وقتی پرت کردیم جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ هم اون دختره جیغ میزد هم ماااااااااااااااااا خلاصه تا کجاها دنبالمون کردن اما رفتیم تو باغ یکی از عموهام و درو بستیم تا دیگه به خییییییییییر گذشت :دی

 

ولی خیلی بدهههههههههه ادم از این کارا بکنه و خوب ماهم که ساکتتتتتتت بودیمممم خلاصههههههه اینطوری گذشت .... البته خاطره های شیرین تر و جالب تری هم دارم اما واسه خودم بمونه بهتره ..... زشته یه وقت یکی اینجا رو باز میکنه خانوادگی منحرف میشن ....

 

خوب حالام باید 5 نفرو انتخاب کنم .....

یکتا ((دختر نقاش))

حسام((جومن))

مهدی ((گلپسر))

شهاب ((یه شاخه گل شقایق))

برانوش

 

^^ من بی ادبم شماها مثه من نباشین .... فهلا

+ نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:31 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


 

مردی در حال دویدن بود . از او پرسیدند کجا میروی ؟

گفت از دعوای دو نفر جلوگیری میکنم ...!!

پرسیدند کدام دو نفر؟

جواب داد خودم و ان مردی که به دنبالم میدود

 

************

 

به سوی تو به شوق روی تو حدیث دل گوشم بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم به قید نامت کی نام دگر ببرم

اگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

 

جوجو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 16:19 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤