در این روز های سوزناک و آفتابی !
دلم دلتنگ " ب ا ر ا ن " است !
يك لحظه تمام آسمان را
در هاله اي از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگي را
در دايره هاي نور ديدم
گويي كه نسيم داغ دوزخ
پيچيده ميان گيسوانم
چون قطره اي از طلاي سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا
امواج بسوي ما خزيدند
بي آنكه مرا بخويش آرند
آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطري
باز از گل خوابها تراويد
يا دست خيال من تنت را
از مرمر آبها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست
در زاري و هاي هاي دريا
شايد كه مرا بخويش مي خواند
در غربت خود خداي دريا
پیوست -: آسمان دلم ابریست ... سال پیش کجا و امسال کجا !!
پیوست پریم -: محیای نازنینم .... سفر خوش بگذره ... سوغاتی من یادت نره دخترک زشت !
پیوست سپریم -: گیتای خوبم ... سفر به خیر !
سام !!
داشتم پست هايي كه تو تابستون نوشتم رو ميخوندم ....
اخه چه دوراني داشتيم .... تابستون چقدر قشنگ بود واسم ...
امروز رياضي كلاس كنكور داشتم .... ساعت 11 تعطيل شديم .... اومديم ديديم ستاره بغض كرده ...
گفتم چي شده گفت گوشيمو محيط گرفت !!
ديديم اااا چه غوغاييه .... مدرسه رو هواست !!
گوشي يه دختررو دزديده بودن .... ندا هم بلند بلند داد ميزد ....
چه دزد بازاريه .... همه شنيدن !! نزديك بود گوشي من و ندا و مهسا رو هم بگيرن كه .... خدا رحم كرد .... مامانم اومد .... گفتم بيا گوشيو بگير بگو مال خودته ... مامان ميخنديد ... ! ميگفت وقتي ديگه بهت ندادم .... تنبيه ميشي ... گفتم به من چه ... گوشي يكي ديگه رو دزد زده !! خلاصه همرو نگه داشته بودن و اينا .... ميخواستم برم كتابخونه ... درو بسته بودن .... مامان گفت خوب بيا بريم ... گفتم باشه ... ساواكيا گير داده بودن ميمونين تا پيدا بشه .... ما هم مونديم .... گوشي يه سري بچه ها رو گرفتن .... اه سحر طراحي هم اونجا خود شيرين ... ايش ! بيچاره نگين ... هر هر ميخنديد .... گوشيشو گرفته بودن ميخنديد ... خلاصه محيط اومد يه خورده دادو بيداد كردو ما اومديم ... منو مهسا و مامي اومديم خونه .... مامي اينا رفتن واسه همو مرتضي كه ميخواستن برن كربلا .... منم موندم خونه .... اصلا" امروز ديوونه بودم ... مشكل رواني پيدا كرده بودم ... با همه دعوا داشتم .... داغونما !! قيافمو اينطوري نگاه نكن ... ديگه زنگيدم به سحري و با هم حرفيديم ... كلي گريه و فرياد نثارش كردم ..... ساعت 3 زنگيد بهم .... سر گوشي ... قاطي كردم گفتم تو ميدوني اعصاب ندارما .... گفت اوه اوه كاري نداري الان ديوونه مي شي باز خدافظ ... !! :دي " جزوه رياضي رو گرفتم " اخه ديشب بعد 2 روز با گيتا حرفيدم .... امروز بيچاره زنگ زده .... هي ميگه چته ... چرا اينطوري ؟ اگه يه خورده ديگه ادامه ميداد پاچه اون بيچاره رو هم ميگرفتم ... !
پيوست -: قالب و حال كن !
سام !!
بعد يه هفته نشستم پاي كام ... به جاي اينكه درس بخونم .....
يه سري از بلاگ ها رو افلاين داشتم .... زدم خوندم ..... اشكم داره در مياد .... اوف ....
وايييي اين چند شب همش بارون باريد ...... چقدر لذت بخش بود ..... يه شب ساعت 3 رفتم پشت بوم .....
واقعا" چسبيد ......
تو اين هفته همش درس و امتحان و اين چرنديات ....
واييييييييي تصميم گرفتم تازه درس بخونم ....
ديروز سرم خيلي شلوغ بود .... ولي خوب .....
خودم احساس ميكنم اگه خدا بخواد ميتونم قبول شم ....
يه چند تا درس كه ضريب بالا داره رو انتخاب كردم ..... بشينم بخونم درست و حسابي ...
من !!!!! كه از تاريخ حالم بد ميشه !!! مجبورم 3 تا كتاب شونصد صفه اي رو بخونم ..... چون ضريب 3 داره !
حساب كه كرده بودم .... ميشه هزارو خورده اي صفحه به جون مادرم اين همه از قجر و اين چرنديات خوندم هنوز كه هنوزه بلد نيستم ناپلئون كيه !!؟
امروز مي خواستم بشينم جامعه 1 رو بخونم ....
اخه .... توي كلاس من و مهسا (سوگولي) همش با هم بوديم .... حالا هاله هم به ما پيوست ....
مانيا هم كه هر روز منو ميبينه ..... ! :دي
خوبه حداقل توي كلاس تنها نيستيم ... ! البته ما دو تا كافي ايم !!
واي ريخت ماني رو نبينم ..... با دنيا دوستم رفيق شده .... عجب !!
گفتم تو همرو دور ميزني .... عمه كتي 2 روز اومد خونمون .....
اوم ، ديگه چي بگم ؟ واي كم اوردم .... كم حرف شدم .... :دي
ديگه مثل قبلنا نميتونم بنويسم ..... يه حالت سنگيني دارم .....
پيوست -: من چرا دلم نمياد قالب اين بلاگ رو عوض كنم ؟ بسه ديگه ؟ نه ؟
خوب قشنگه ... ! دوسش دارم !!
سام !!
خوبم متشكرم .... از امروز بايد تمرين شادي كرد .... اينطوري خووم نيمياد !!
بلاخرهههههههه خط 912 رو عوض كردم ... اينو دادم ددي ..... يكي ديگه گرفتم ...
اي واي حالا بايد يه گوشي واسه اي سي (ايرانسل) بخرم .... پول گوشيم اگه زياد بياد بيچاره م ....
اوم .... مدرسه هم كه اصلا" حوصله درس خوندن ندارم .... بميرم بهتره ....
يه حالتيم .... احساس ميكنم اين مدت كه اومدم نت حالم بهتر شده كمي .... خوبه ديگه .... اي ول و داره :دي
اميدوارم هيچ وقت خنده از لبام نره كنار ... :دي
اوم .... امروز با كلي ترس ولرز كه نكنه اشتب شنيده باشم رفتم مدرسه اخه ديروز يكي از اين معلماي خل و چلمون گفت فردا فقط زينگ اول و داريد ...
منم به خيال اون تاريخ نخوندم .... رفتم مدرسه ... زبانم كه بابا وللش ش ش ش !! كي زبان ميخونه ؟
صب اومديم بريم ندا خانوم دير اوم .... واي منم شاكي بابا بدوووووو !! 7.35 بود ما هنوز تو كوچه مون بوديم ...
تو راه كه داشتيم ميرفتم ووووووووووووووووواااااااااااااااييييييييييييييي به طرز فجيحي سسسسرررررررر خوردم !!
ايييييي كمرم درد گرفت ... نداي معتادم هي ميخنديد كر كر .... زهر مار نكبت ... خيلي اعصاب دارم ...
خلاصه باز كادوي اين خانومو يادم رفت .... داشت از دوست پسر خل تر از خودش تعريف ميكرد كه از در دمه اژانس رسيديم ....
كلي دويديم و دويديم ... تا بلاخره رسيديم .... رفتيم ديديم اي ولا هنوز معلما نرفتن سر كلاس ....
ساواكيا دمه در بودن .... (ساواكي استعاره از ميس اينوارومنت و ميس باقري داره .... ناظم هامون .... اون اوليه هم خانوم محيط كه ما ميگيم اينوارومنت :دي)
خلاصه رسيديم كلاس و هاله پريد جلوم ... ادب خوندي ؟ ..... گفتم سام و عليك بزار برسم .... خنديد .... منم گفتم مرگ :دي
خلاصه پرسيدم امروز فقط ادب داريم ديگه ؟ گفت اره فك كنم .... خلاصه بروبچ همه فقط ادب اورده بودن ... به ندا ميگم اينطوريه ميگه نه بابا !!!
گفتم مرگ و نه بابا !!
^ مدتي هر كي ميگه عسل ميگم زهر مارو عسل يا مرگ و ... ^ صدام كرد كه همينو بهش گفتم ....
جالب اينجاست عين ادم جواب ميدم .... خودشون به خودشون ميگن مرگ و عسل :دي
با حاليم هممون .... ميس روزبهاني دبير ادب اومد و گفت برگه ها رو ميز .... بروبچ من و من كردن و بلاخره گفت برگه هااااااااا رو مييييييييييز !!
همه از ترسشون گفتن چشم !!
امتحان داديمو خانووم درس داد و زينگ زدن رفتيم بيرون تو حياط چوي خورديم و سي تي صفا ....
اوههههههههه بيچاره ماشين نميدوم معلم علوم اجتماعي بود يا تاريخ .... ماشينشو پنچر كرديم ..... وايييييييي چقدر خنديديم ...
تازه كيسه هاي چوي رو هم هاله ريخت تو چرخ و بهش اويزون كرد :دي
چقدر خنديديم .... دربون مدرسه اومد و گفت بريد نمازخونه .... رفتيم خانوم دباغ رو اورده بودن ....
يكي از نزديك ترين افراد امام .... كلي صحبت كرد و ماهم بي حوصله گوش داديم .... اخه مصاحب شو دادن خونديم ....
خيلي جالب بود .... دلم سوخت .... مردكه ي پست و رزل (ساواكيا)
چهار تا خرس گنده اورده بودن مثه مسخره ها ادا در مياوردن و 4 تا مسخره هم كر كر ميخنديدن ... ماهم واسه اينكه دلمون خوش باشه ....
يه سوتي كفي چيزي ميزديم كه حوصلمون سررررررر نره ....
اوه اوه اومديم بيرون دبير تاريخ و ديدم كارد ميزدي خونش در نميومد .....
اوه اوه ..... يك چيزيه .... !! سري دوم كه اومد كلاسمون ..... از 2 نفر پرسيد بعد گفت اگه سوال داريد بپرسيد وگرنه اگه سوال بپرسم 10 نمره منفي ميدم ....
گفت خوب سوال نداريد ... ؟ منه بدبخت و بلند كرد !!!!! عين اين بدبختا دست و پا شكسته با كمك خودش جواب دادم ....
همون جلسه اول گربه رو دمه حجله كشت !! گور مرگش !!
خوب ديگه بسه حوصلتونو ندارم .... از ريخت نحستونم همچين خوشم نمياد ....
لن !
سام !!!!!!!!
ما اومديم .... !!
اخه خيلي وقته ننوشتم ..... خيلي وقته پاي كامي ننشستم !!!
چطورين ؟ من كه خوبم .... مرسي .... چند سري رو از طريق گوشي وصل شدم ....
به روز كردم ... امكانش زياده همونجوري هم ادامه بدم ... كي حس داره بشينه پاي كامي اخه !!
وايييييييي اصلا" درس نميخونم ..... حسش ني ..... بي خيلش بابا .... قبول ميشم بلاخره ... اگههههه خدا بخواد ...
به قول ددي امسال نشد سال ديگه ...
هر كه نان از عمل خويش خورد ... منم كه قبول نميشم .... بعدش بهم بخندين .... تا خجالت بكشم شايد سال بعدش درس بخونم .....
من كه گفتم اگه از رشته هه خوشم نياد نمي رم !
هوم ؟ دلم لك زده بود واسه اينجا !!
يه خورده خود تحويل گيري ^ اين روزا غر غرو .... بسيار بي ادب ..... خشن .... زشتتت ..... تهنا .... توي اتاق ابيكم زندگي ميكنم ....
تازگيا فهميدم ..... وقتي تنها هستم ..... تو دوران مريضيم اصلا" اه و ناله نميكنم ..... تمام ادا هام واسه مامان بي چاره س
وقتي ميرم پائين ..... اي و وايم شروع ميشه ..... مدت مديدي ست سرما خوردم و اروم اروم اين بيماري مزمن (اينجوري مينويسن؟) داره شدت ميگيره
به قول سحري اخرش ميميرم ديگه !!
تب شديد كردم ... ولي انگار نه انگار .... دارم ميسورم .... لبام بدجور خشكي زده اما انگار نه انگار ..... هيچي حاليم نيست .... تو باغ نيستم مدتيه !
اگه سرگيجه هه نباشه ..... اصلا" نميفهمم كجام .... ديروز رفتم توي مطبخ خونمون (خونمون مطبخ داره دلتون بسوزه !!! :دي) ددي پشت سرم اومد ....
گيج بودم ..... يهو سرم سنگين شد .... ددي فكر كرد دارم بهش تكيه ميكنم ..... در رفت اگه ديوار نبود مخم كف سراميك متلاشي شده بود ....
الان كه پاي كامي نشستم بعد مدتها .... چشمونم .... دردددددددددد گرفته .... امروز به خاطر اين دفترچه دانشگاه وامونده ... به زور از خونه زدم بيرون و مامي رو هم كشوندم كه پاشو با هم بريم .... (امروز مامي واقعا" به اين نتيجه رسيد كه اگه تنها از خونه برم بيرون گم ميشم :دي) بهش ميگم اااااااااااااااااااااااا اين مدرسه هه جاش عوض شده ؟
مامي ميگه خاك تو مخت .... دو ساله اومده اينجا :دي
كلي خنديدم .... !! رفتيم سي . ان ..... يارو گفت شرمنده سيستم قطع مامي گفت درد بي درمون گرفته (نگفت ... دروغ ميگم !!) گفت بزغاله :دي ....
به دل نگيريد اظهار لطف ميكنه .... :دي خوب از خونه وصل ميشدي ديگه ... گفتم گير ميديا ... نيميخوام ...
اخرش اين شد كه بيام خونه وصل بشم ..... اوف ... كرم ديگه ... كامي داغونه بايد سيستم رو تخليه كنم .... وين بريزم .....
منم كه اصلا" حوصله ندارم ..... هادي خان اومده مثلا" انتي ويروس ريخته ... مك كافي رو زده چششو كور كرده هر چي ميگردم ني ... هر كاري ميكنم نميريزه ...!
اخه !! يه عالمه اتفاق افتاده .... چيو بگم ؟ كدومو بگم ؟ از مهر تا بهمن من به روز نكردم ..... اما هر از گاهي تو كامي نوشتم كه شايددددد به روز بشن !!
شايدم منتقل بشن مخفي گاه
* ولي اينو بدونين كه خيلي تغيير كردم .... اون دختري كه هر هر ميخنديد و اين و اون و مسخره ميكرد (دروغ گفتم .... من كي مسخره كردم ...؟) نيستم ...
نسبتا" خيلي اروم شدم .... هر كي منو ميبينه از دستم شاكيه .... سحري كلي باهام دعوا كرد كه چرا؟ ميگفت هادي م به صدا در اومده ... مامي و ددي كه نگو
ديوونه شدم .... سردرداي عجيب غريب ميگيرم ..... غذا كه يكي در ميون ميخورم و كلي غرر ميزنم اين چيه ؟ .... مدت زيادي هيچي از زندگي نميفهمم ..... حتي نميبينم كه اسمون چه رنگيه .... !! تو اين مدت خيلي چيزا بهم گذشت .... روزاي سختي رو پشت سر گذاشتم .... حالا ميفهمم تمام روزاي خوشم توي نت با دوستام بود .... از وقتي رابطمو كم كردم ..... زندگي رو به گند كشيدم ..... روزاي زيادي كه بغض داره خفم ميكنه .... حالا مي فهم خستگي يعني چي ؟ فرياد زدن رو ياد گرفتم ..... احتياج شديدي به داد زدن دارم .... گريه نمي كنم .... اما به جاش فرياد ميزنم ..... درونم پر از درد و اه ..... نفس كشيدنم سخت شده ..... اين چشما اگه درد ميكنه .... شايد به خاطر سنگيني اون غباري كه .... نميتونم پاكش كنم .... ديگه زلال نيست ....
گاهي وقتا شبا زود ميخوابم تا از غم هايي كه دارم و نميدونم چي هستن ..... دور باشم ..... چشمام رو به روي حقيقت ها ميبندم ..... روز هاس كه ديگه خودمو نميبينم .... فقط ميگم دورو بريام !! و اين تازه اول نابوديه منه ..... خودمو باختم ..... من كه چيزي نداشتم ؟ اطرافيانم كاري كردن تا منو از صفحه ي زندگي پاك كنن تا خودشون جاي منو بگيرن .... تمام موقعيت هام واسه شاد بودنم بود
اهاي مردم ......... ببينيد ....... من د ي گ ه ش ا د نيستم ........ هر چي دارم مال شما
..... از قله ي اسمون ..... دارم پرت ميشم پائين ..... خلاء رو احساس ميكنم ... به وقت فرود .... داد زدم ..... فرياد زدم ..... الان توي يه حبابم ...... يه حباب كه با كوچكترين تلنگري منفجر ميشه و من نابود شدم ...... اون وقته كه ميشكنم ..... و صداش به گوش همتون ميرسه ..... همين الانش ...... وضعم همرو متوجه كرده .... اي كاش كسي قدرتشو داشت كه دستامو بگيره ..... اما هيچ كسي وجود نداره ...... (همش حقيقت ..... در مورد وجود خودمه !! اي واي !!)قدرت نوشتن ندارم .... فعلا" بدرود !!!
سام !!
خونه سحری بودم !! شب موندم .... کلی درددل و من با تمام وجود گریه کردم .... نمیدونم چرا ؟! خیلی ...... افسردگی مزمن گرفتم !! امروز از مدرسه که اومدم .... بابا داشت باهام شوخی میکرد .... یه چیزی گفتم .... مامان ناراحت شد .... ددی با خنده گفت چی گفتی .... گفتم غلط کردم ... افتادم به گریه .... !! به ددی گفتم می خوام برم مشاوره ... حالم خیلی بده !! کلی مسخره م کرد تا بخندم .... بهم میگه مرغ مریض !!
امتحانا تموم شد .... قبول شدم .... نمره و معدل نپرس که رو ندارم واسه گفتن .... انقد که با این گیتا حرف زدم ... اینم نتیجه اش !! اونم که گند زده !! اصلا" حوصله ندارم !!
پیوست -: بودن یا نبودن ~> چه فرقی میکند !!!!
"نباشی هم چیزی نمیشه ... !! شاید زندگی زیبا ترم شد !! خدا رو چه دیدی !!"
امتحانا رو دارم میدم .... در عین اینکه خیلی اسون بود بد دادم .... اصلا" درس نخوندم .... زندگی مختل شده افتضاح .... این برفم که مارو مسخره کرده .... واسه عربی 3 روز وقت داشتیم .... گفتیم تعطیله دیگه .... ساعت 6 فهمیدم اوف باید بریم .... اخه واسه هر امتحانی کلی خوندم ... هی تعطیل شد ضایع شدم .... اینو نخوندم .. نخونده رفتیم سر جلسه ... حالا خدا میدونه چه گندی زدیم :دی !!
سام !!
اوم ، امروز تولدمه .... !! هیچ حسی ندارم ..... بر عکس هر سال .... امسال .... از ساعت 12 دیشب ..... فرنوش . ستاره . ندا . مهسا . دیگه ؟ همه .... هی اس م س می دن و ذوق میکنم !! ساعت 11 خوابم برد .... 1.30 بیدار شدم دیدم و‘و چه خبره ..... 70 تا میس کال و یه چیز حدود 87 تا اس م س .... و‘و بچه ها گل کاشتن ..... ولی حیف .... ظهر اومدم خونه دیدم تو خونه هیچکی یادش نی .... جز ددی .... بهم یه خودنویس باحال داد ..... زنگ زدم سحری ..... گفتم امروز تولدم ... تولدم مبارک ..... گفت ای وای ببخشید اصلا" یادم نبود .... " با هادی جروبحث کرده بودن " مامانم ک . . . . هیچی دیگه اومدم تو اتاق آبی کم . واس خودم ..... روز قبلشم که رفتم سی ان . بلاگ بارونیمو به روز کردم .... !! حالام که دارم انجا مینویسم ! هیچی دیگه ..... امسال روز تولدم .... همون سالی که همیشه ارزوشو داشتم برسم .... رسیدم .... اما با رخوت .... !
سام !!
بعد از چند روز دوباره مینویسم .... مدرسه داره میوفته رو روال عادی ..... ماه رمضونم داره تموم میشه .... که من دیگه این اخراشو نگرفتم ..... واقعا" توان نداشتم ..... سردردای شدید کلافم میکرد و نمی زاشت درس بخونم .... ** همچین میگم " درس " انگار واقعا" دیگه الان خدای کتابم :دی **
پارسال کل فامیل ما رفتن پیش یه خانومی که میتونه اینده رو ببینه ..... اقا این هر چی گفته بود راست درومده بود !! خیلی باحال بود .... گفت عمت میمیره مرد ..... گفته بود منصوره 86 مزدوج میشه .... شد ! معصوم رو گفته بود که مزدوج شد ..... گفته بود راحله بچه دار میشه که شد ..... گفته بود حامد زن میگیره که میخوان برن بگیرن واسش ...... یعنی هر چی گفته بود شد .....
من و سحری به مامی گیر دادیم ما هم بریم ..... خلاصه عکسا رو دادیم عمه مصی ! که بده به زنه ! داده بود و دیروز عمه مصی زنگید و ورداشتم و اینا .... از دیروز دپسرده شدم :دی ((دپرس + افسرده)) گفته بوده این یکی یعنی من از سحر زبل ترم ... موفق ترم .... بعد سال 88 مزدوج میشم L بعد در حین تحصیلم که این اتفاق رخ میده .... L یعنی دانشگاهم میرم L ای وای دپسرده شدم فجیح !! واسه سحری گفت که نی نی دار میشه تا سال دیگه .... و ..... !! J اینطوریا ! ناراحتم چون هیچ وقت توی عمرم باور نخواهم کرد که به این زودی 20 سالگیییییییییییی ! مزدوج بشم ؟! ووو سحر 24 سالش بود موقع ش بود تازه درسش تموم شده بود ..... کارم که میکرد ..... درسته به هیچی نیاز نداشت .... اما توی فامیل ددی بزرگترین دختر بود که شوهر میکرد .... تو فامیل مامی زود بود .... ثمانه الان 26 سالشه ..... به نظرم هنوز مزدوج نشده خیلی خوبه .... کار میکنه زندگی میکنه ! نمیخوام 20 سالگی زوده L اوف !
خلاصه اینم از این ... به ندا گفتم .... گفت خوبه که ..... L سر خوشه میدونی سرخوشه L
p.s.1 ~> جدیدا" به جای اهنگ .... تلویزیون روشن میکنم .... درس میخونم ..... نگاهم نمیکنم .... فقط روشن باشه !! حله !! J اینطوری
p.s.2 ~> تا ساعت 2 نصفه شب با ایدو اس م س حرفیدیم !! نت اومدم .... نغمه رفتم .... افهامو چک کردم ! خیلی ناراحت شدم .... قرار بود با گل اذین بچتم اما نشد ..... بهش اس م س میدم خیالی نیس ..... دلم خیلی براش تنگ شده !
بابا جون 8
شب سال باباجون نزدیکه !! رفتیم خونه مامان جون ! افطار + ساغر ..... پری هم اومد یعنی ..... چشام افتاد به عکس اقا جون ! وایییییییییییییییییییییی ..... یاد هادی ! ای وای خدای من ..... عکساشو که میدیدم گریم گرفت .... ساغر نگام میکرد .... میگفت چرا گریه میکنی ؟ خندیدم ..... نزدیکه ! اوه خدای من ..... دستام توان نداره !
اینم گذشت ! باباجون 8 ساله شد !
امروز روز 10 مهر !!
سام !!
دیشب درسام خیلی سنگین بود ..... فلسفه که خودش یه دنیاس ! ریاضی و ادب عروض !
نشستم به فلسفه خوندن ! شد 12.30 .... ! کیانا زنگید و حرفیدیم و گفت پول تلش 48 تومن اومده .... ناراحن شد و منم گفتم مال منم 25 تومن ..... به مامی گفتم به ددی نگه تا خودم پرداخت کنم ..... خدا رحم کنه ...... یک هفت س هی ددی بهم گیر میده ..... الکی ...... یه چیز مسخره ش اینه که بهم میگه شین ت میزنه ..... بنده هم تو خماریش موندم که چی میگه ..... یه نمونه دیگش اینه که دیشب چون درسام زیاد بود تا 2 داشتم میخوندم که تازه ریاضی فقط رسیدم حل کنم .... نرسیدم تعریفا رو بخونم ..... مامی گفت تو که alarm میزاری ..... سحر مارو بیدار کن .... گفتم باشه .... منم 2 خوابیدم و گوشی زنگید ! اما خاموشش کردم و خوابیدم ..... حوصله نداشتم ...... ساعت 5 دیدم ددی اومده فریاد میزنه اون گوشی تو به چه دردی میخوره !! تو گفتی مارو بیدار میکنی ! سحر نخوردیم ! بنده هم خوابالو گفتم خوب میخواستی بیدار شی .... منم بیدار شدم خوابیدم .... همچنان داشت میحرفید که من نمیدونم چرا ولی خیلی بی توجه کپیدم :دی !! بهار میگه بکپ خوب ! اقا امروز بنده از سر درد تو کلاس مردم ..... فکرم میگفت که امروز زنگ فلسفه ی مزخرفی داری ...... اما امروز بهم چسبید .... هر چند همیشه مثه امروز نخواهد شد ! شانس نداریم که .... به قول خودش ی قطره رحم نداره !! زنگ تفریح ..... ندا با یکی می حرفید ..... نیلو با یکی ! منم نشسته بودم فلسفه میخوندم !! و اونا رو مسخره میکردم :دی ..... امروز گوشی نبردم ..... چراشو نمیدونم ..... ولی انگار یه چیزی تو کیفم کم داشتم ..... ادم یه روز ساعت نمیبره ! چطوری میشه ؟ اونی که عادت به ساعت داره ..... منم اینطوری بودم ..... اقا به توصیه رفقا ..... بنده هم یه ایرانسل خریدم ! میخواستم دائمی بخرم .... اما این ایرانسل سکرت ! مامی ددی باید بدونن من صرفه جو هستم :دی . هنوز نرسیده السا زنگید ... ! گفت بهت میزنگم ! گفتم باشه !
پیوست <~ برنامه قلم چی رو گرفتم ..... میخوام بخونم .... مامی اصرار داره برم ثبت نام کنم .... خودم میگم نه !! خودم بخونم بهتره !

