آئینه ای در برابر آئینه ات
می گذارم !!
تا از "تو"
ابدیتی بسازم !
پیوست -: با تو هستم ای مسافر .... ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت !! .. منو از یاد تو برده !!
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر زارو بیمـــار غمم راحت جــانی به من آر
قلب بیحاصــل مارا بزن اکسیــــر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگست زابـرو و غمـزه ی او تیــرو کمانی به من آر
در غریبیّ و فراق و غــم دل پیــر شدم ســـاغر می ز کف تـازه جـــوانی به من آر
منکران راهم ازین می دوسه ساغر بچشان وگـــــــرایشان نستـــــانند روانــــی به من آر
ساقیــــــا عشــرت امروز به فردا مفکن یــا ز دیوان قضـــــا خطّ امـــــانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت
کای صبــا نکهتی از کـوی فلانی به من آر
پیوست -: هی روزگار ... !!! L
دیر گاهی است در این تنهائی
رنگ خاموشی در طرح لب است !
بانگی از دور مرا میخواند ،
لیک پاهایم در قیر شب است !
پیوست -: سر سفره 7سین .... ماهی کوچولوی نازنین به درگاه ایزدی پیوست !!
روحش شاد ماهی زیبا !
زماني كه در را مي بندي و قفل مي كني به ياد كساني باش كه در تاريكي و سرما زير چتر هزار رنگ آدمها حلقه زده اند و قانع آن به يك شمع نيم سوخته روزنه كور. ني بدبختي مي نوازند و در روياهاي آسمان سر بر بالش انتظار مي گذارند كه شايد خواب شاهزاده اميد را ببينند.
پیوست -: چشمانم به یک روزنه ی کور امیدوار است !!
دانه برف كه روي ابر نرم نشسته بود ,
جرات پريدن به پايين را نداشت .
وقتي بعضي دوستانش را مي ديد كه
كم كم از روي ابرها پايين مي پرند و شادي مي كنند ,
حسودي اش مي شد.
بالاخره بايد كاري مي كرد .
نمي شد كه تا آخر زمستان آنجا مي ماند.
دل به دريا زد و پريد پايين .
توي راه ار آسمان به زمين چشم هايش را بسته بود.
دانه برف افتاد روي گونه يك دختر بچه ,
دختر بچه به مادرش گفت
: (( آخ جون مامان , داره برف مياد . ))
پیوست -: هیچ چیز این سردی را نمی پوشاند !!
سام !!
بازم دلتنگی و کلافه گی !!
اومدم کامی رو خاموش کنم تا برم بخوابم ... اما یه لحظه پشیمون شدم ... !!
نمیدونم چرا دیگه حوصله ندارم ... شادابی گذشته رو ندارم ... !!
اوم ... اهنگ که گوش میکنم ... دلم میگیره ... تو عمق اهنگ که میرم ... گریه م میگیره !!
سیاوش -:
من از صدای گریه ی تو
به غربت بارون رسیدم
تو چشات باغ بارون زده دیدم
چشم تو هم رنگ یه بارون
تو غربت غروب پائیز
مثه من از یه درد کهنه لرزید
با تو بوی کاهگل و خاک
عطر کوچه ها و نم ناک زنده میشه
با تو بوی خاک بارون
.....
مِموری گوشی رو خالی کردم و یه سری جدید پر کردم .... همون اهنگایی که دوسشون دارم ...
فردا فقط من و محیا ییم ... !! برای اینکه از این حالت دِپ در بیارم .... اومدم بنویسم و برم ....
ندا که شمال تشریف داره و تازه پرو پرو اس م س داده که یادی از ما نمیکنی ....
بابا خوب هر چی میزنگی ا ن ت ن نمیده .... !! من چی کار کنم ... !!
قراره یه روزم با دختر نقاش قرار بزارم و برم بیرون .... روز و جاشو من باید بگم .... !!
فعلا که درسام و کارام انقد گره خورده که دارم کم میارم .... !!
هنوز نتونستم ادب ۳ رو شروع کنم .... استاد ادب هم که رِ به رِ منو دید میزنه .... نمیتونم جُم بخورم
اخه ادب ۲ که داشتیم گفت تستاتون و بیارید و..... من همرو توی دفترچه یاداشتم زده بودم ..... متوسط بود خوشم اومد توش بزنم ددددد به تو چه ... !!
بعدش از درس یک همرو اونجا زده بودم .... بردم گفتم من همرو توی دفترچه م زده م ....
نگام کرد و گفت افرین .... !! :o گفتم خودمم صحیح کردم و درصد گرفتم ... !! نگام کرد و من بی اهمیت برگشتم طرف نگین ....!!
گفتم ؟ بعد مدتها نگین رو دیدم
ادب ۲ بود که من و محیا و ممول سه نفری روی نیمکت نشسته بودیم و در حال دادن مثلا ازمون بودیم که دیدم محیا میگه دوستت اومد .....
دیدم گرفته س .... تعجب کردم ... نگین ؟!!!!!!! ازمون که تموم شد .... سام گفتم و سوال پرسید .... بعد گفت عسل ؟!
گفتم جونم ؟ گفت میای پیشم بشینی ؟ ..... گفتم اره چرا که نه !! محیا نا رضایتی کرد و گفتم بیخیل دیگه !! ممول هم که تا ۳ بیدار بوده هی چرت میزد
دیدم زد زیر گریه !!!! گفتم چی شده که تعریف کرد و گفت به کسی نگو ... !! اکی دادم و خلاصه کل زنگ ادب ۲ بنده با نگین وراجی کردیم .... اونم چی .... میز اول بودیم :دی
ادب ۳ هم من و محیا بودیم که پشتمون آیسا و نسترن .... بعد اونام معصوم نشسته بود .... کلی محیا رو اذیت کردن و هر هر خندیدیم .... تا استاد اومد و بنده هم که هیچی نخونده بودم .... ازمون گرفت .... محیا هر چی میزد ... میخوند منم میزدم :دی
دیدم وقتی حرف میزنه منو نگاه میکنه .... منم هر هر میخندیدم :دی
یک شنبه هم رفتم کتابخونه .... ساعت ۹ .... تا ۳.۳۰ .... بدک نبود ولی مرده م اومد خونه .... اونجا اعصابم م خورد شد کلی .....
رفتیم نماز وقتی برگشتیم من نشستم بدون سرو صدا .... مموال داشت میز و این ور اون ور میکرد که یهو دیدم صدا میاد که میشه انقد صدای صندلی ها رو در نیاری ؟ برگشتیم طرف صدا .... دیدم داره منو نگاه میکنه ... گفتم با منی؟ .... گفت بله .... یه ربه دارم نگات میکنم .... از رو نمیری .... منم کفری شدم گفتم ..... من ۵ مین بیشتر نیس وارد شدم .... چطور داری منو ۱۵ مین نگاه میکنی ..... به جای نگاه کردن من .... اونم ۱۵ مین .... چشاتو وا کن ... تا ببینی کی داشت صدا در میاورد .... یه نیشخند هم چاشنی ش کردم .... رومو برگردوندم .... !!!!!!!!!!
شروع به خوندن کردم .... ممول هنوز کپ زده بود .... یه یک ساعتی هم توی راهرو .... یه گوشه با ممول حرفیدیم و .... !!! جمع کردیم اومدیم خونه .... ولی اون ۲ ساعت اخر واقعا اعصابم له بود ..... !!!!!
حالا فردا برم ببینم چه خبره ؟ اها با سحری یه کم حرفمون شده بود که خیلی رک برگشتم بهش گفتم باهات که تعارف ندارم .... رودروایسی هم ندارم .... من از فلان کارت .... خیلی بدم اومد ..... اونم دو تا گفت و اخرش گفتم تو خواهرم و بودی و اصلا ازت توقع نداشتم کاری که دوستام باهام کردن و تو باهام بکنی .... !!!! واقعا متاسفم .... !! که بغض کردم و گریه ..... اونم گریه کرد ): .... بغلیم کرد و عذر خواست (:
دوسش دارم .... همینطور محیا رو ..... همینطور ندا رو .... همینطور ممول رو که دوباره سالهای دوران راهنمایی انگار داره شروع میشه ..... آیدو رو هم می دوسم .... واقعا داره جای یه دوست صمیمی رو برام پر میکنه .... چرا دوست ؟ این روزا نقش خواهرم رو برام داره (: ..... امیدوارم این پیوند هیچ روزی پاره نشه .... !!!! (بستگی به خودمون داره (: ...... !! )
p.s 1 : ........... !!
p.s ۲ : بلاخره بعد از دو ماه .... تونستم ی مقدار از اون بغض کزائی رو خالی کنم ... اونم در اغوش سحری .... !!
p.s ۳ : واقعا کی میتونه بفهمه تو دل این مردم چی می گذره ؟ ...
.....
* اوهوم ..... فقط خدا .... !!
p.s ۴ : دلم از این همه غم میگیرد !!
p.s 5 : میدونم اخر یه کاری دست خودم میدم (حادثه ی یک نگاه)
بقیش .... ادامه مطلب (مخفیگاه) که از ورود عموم معذوریم :دی
بدرود !!
ادامه مطلب
سام !!
دیروز بعد از دو سال تموم رفتم پائین حیاط خونمون .... !!
خونه ما یه حالت ویلایی سه طبقه س ..... که طبقه دوم و سوم دست خودمون .... !!
حیاط و طبقه همکف دست زهره ست .... !! رفتم حیاط .... وقتی واردش شدم .... یاد اون قدیما که کوچولوی کوچولو بودم افتادم ....
وقتی باغچه رو دیدم تعجب کردم .... به مامی گفتم میبینی مامی وقتی من کوچولو بودم این درختا هم کوچولو بودن و روی زمین کشیده میشدن ..... اینجا درخت مو .... اون ته درخت گیلاس .... یادش به خیر ..... من و فرزانه با سحر و فرشید ..... چقدر خوش بودیم ..... این فرشید پسر همسایه بغلیمون بود که همسن سحر یه خورده ازش بزرگتر بود ..... فرزانه هم خواهرش بود که یه سال از من کوچولوتر بود .... فرشید و فرستادیم بره گیلاس بکنه برامون بیاره ...... اقا دوتا مینداخت پائین ۴ تا میخورد ..... یادش به خیر ..... درخت رز ..... !! دو تا درخت رز داشتیم یدونه کوچیک ..... یدونه بزرگ ..... چه رز های خوشکلی ...... شمشاد ..... انجیر ..... و درخت نارنج که هیچ وقت میوه نمیداد و همچنین لیمو شیرین که ددی میگفت اینا باید پیوند بخورن تا میوه بدن ..... حالا اون پائینا هیچی نبود .... اثری از اون درخت رز کوچیک و اون رز بزرگ نبود ..... و واثعا ناراحت شدم ..... یکی از اون دوتا درخت انجیره .... خشک شده بود ...... درخت گیلاس کاملا مفقود الاثر شده بود ..... و به جاش یه درخت کوچیک انار بود ..... شمشاد ها نبودن ..... یه درخت متوسط هلو اونجا ها بود ..... درخت مو ..... قدش رسیده بود به طبقه ی سوم و پشت بوم که ددی به نرده ها گره زده بودشون ..... یه درخت انجیر کوچیک ..... و درخت نارنج و لیمو شیرینی که پیوند نخورده .... میوه داده بودن .... و میوه هاشون سبز سبز و کال کال اویزون بود ازشون ..... قدشونم دو برابر یا شاید سه برابر من بود ..... وسط باغچه هیچی دیده نمیشد به جز خاک ..... رفتم سمت چپ باغچه که خاک رس داشتیم ..... وووووووووو اون گلاس یاس که رو دیوار بین خونه ی ما و اقا رضا و بمانه خانوم بود ..... اثری ازش نبود ..... چقدر ناز بودن اخه .... وای ولی همیشه بینشون هم سوسک داشت هم مارمولک ..... ایییییییی ..... مارمولک ..... واقعا بدم میاد .... !! یادمه از پنجره اتاقم یه دفه مارمولک داده بودم که داره راه میره .... تا ۴ شبانه روز .... منه بدبخت خواب مارمولک رو میدیدم ..... همین چند شب پیش ..... چون بالا بازه سوسک اومده بود تو خونه ..... شب وقتی میخواستم بخوابم .... همش احساس میکردم سوسکه داره رو پام راه میره و تا دو ساعت با خودم کلنجار رفتم که بتونم بخوابم ..... بگذریم ..... وووووووو یاد اون روزایی که هفته ای سه بار دائی اینا میومدن خونمون و من و حسام و سام و سیانا قلعه بازی میکردیم ..... یا فوتبال .... یا هفت سنگ ..... ووووووووو یاد اون روزی که با مونا توی حیاط بودیم و یه گربه به چه گندگی پرید تو حیاط و من و مونا با جیغ ای بنفش و لرز وارد خونه شدیم ..... وای خدای من ..... یاد روزی که با سحری دعوام شد ..... سحری دنیالم کرد من دویدم طرف ته حیاط که سحری دید بهم نمیرسه دمپایی پرت کرد و خورد به بینی م و خون اومد ..... چقدر ترسیده بود .... !! و تا چند وقت من همش از بینی م خون میومد .... !! یاد اون صبحانه هایی که توی تابستون ..... با عمه اینا میرفتیم توی حیاط ..... گلا رو اب میدادیم و بوی نارنج و ..... راه میوفتاد و توی صبح خنک صبحانه میخوردیم ..... وای یاد اون روزی که حامد و حمید توپ منو انداختن توی باغچه و سوراخ شد ..... و من چقدر گریه کردم که تازه توپ بنفش مو خریده بودم .... و هر کدوم یه جور قربون صدقه م میرفتن و من میدونستم دارن اذیتم میکنن .... همش توی اون حیاط بود ..... وای یاد اون روزایی که با فرزانه گرگم به هوا و والیبال و بدمینتون بازی میکردیم ..... اینا همه بر میگرده به دورانی که من ۱۰ سال به پائین بودم ..... !! یاد روزی که با سحری .... یدونه از سیگارای باباجونم خدا بیاورز و برداشتیم و رفتیم تو حیاط بکشیم .... اونم غایمکی ..... :دی ..... همه فهمیدن از بس سرفه کردیم ..... ((: ووو یاد بازی ایران و استرالیا ..... یاد اون روزنامه های ورزشی بابا جون .... یاد اون روزی که ماما و بابا سر حرف بابا جون جرو بحثشون شد و من چقدر ترسیده بودم ...... تا حالا ددی رو انقدر خشن و جدی ندیده بودم ..... و فقط گریه میکردم ..... یاد اون روزی که دیکته شدم ۱۶ .... اول ابتدایی بودم .... گ رو ق مینوشتم و برعکس ..... سحری منو ترسوند و بیرونم کرد و فرستاد توی حیاط .... ): وای خدای من ... !! بعد که مامی اومد گفت چرا عسل و فرستادی توی حیاط و کلی با سحری دعوا کرد :دی یاد داستان شب رادیو .... ۴ سالم بود .... و هنوز یادمه ... اون رادیو مشکیه ..... بعدشم که اومدیم طبقه ی دوم .... همه ش به بدی گذشت و شاید اصلا هیچی نفهمیدم که چطوری گذشت ... !! ۱۰ سالم بود که مامی نذر داشت و مجلس خونمون بود ... باباجون شب اخر عمرش رو خونه ما گذروند .... مامی هی میگفت بیا پائین من میرفتم پیش دنیال و امیر و امید ..... باباجون هی اذیتمون میکرد و ما می خندیدیم .... الهی بمیرم ... باباجونم اون شب لرز کرده بود و می لرزید .... توی ماه رمضون بود .... !! اولین سالی بود که درست و حسابی روزه گرفته بودم .... مثلا" ... !! صبح زود رفت ..... شوهر خاله ثری زنگید که اره اقا جون بیمارستانه ... !! مامی بیهوش شد .... ساعت ۸ صبح بود .... !! اولین خاطره بد به ور جدی توی زندگیم بود .... من و سحری رو خیلی دوست داشت .... میومد خونمو میگفت رفته فرحزاد ... !! همیشه وقتی زنگ میزد سحری بر میداشت ... میگفت بزار عسل برداره .... با من میحرفید بعد با مامی ..... واسه جشن تکلیفم واسم یه ساعت گرفت که خیلی خوشکله و هنوزم دارمش .... فیل بو.د .... دو تا فیل خیلی خوشکل ند ... مامی میخواست بده سحر .... یه غوغایی تو خونه راه انداختم که همه به غلط کردن افتادن ... !! صبح حاظر شدیم رفتیم بیمارستان ... مامی همش گریه میکرد که اگه بابام بمیره چی کار کنم ..... بابا ارومش می کرد و من و سحری م اون پشت گریه میکردیم .... بابا و مامی رفتن داخل .... من و سحری تو ماشین مونده بودیم چی شده .... ((چقدر گریه کردن واسه ی قشنگه .... !! تویی که حالا نبودت رو صد برابر حس میکنم .... !! ))دیدیم توی پله های بیمارستان مامی افتاده .... خاله ثری و پری و مامان جون .... به مامی اب قند و ..... تا به حال بیاد ... !! من و سحری فقط هم و نگاه کردیم .... !! اومدن .... فهمیدیم باباجون تموم کرده .............................. !! و این یعنی مرگ تدیجی .... و این یعنی ..... خراب شدن سقف اسمون رو سرمون .... !! مامی دندوناش کلید شده بود و دستای خاله سری توی دهنش و سیاه شده بود ..... بیچاره .... شوهر خاله ثریا رانندگی کرد و نیم ساعته رسیدیم .... همه میزدن تو سر خودشون .... نه پری نبود اون موقع .... تازه عروسی کرده بود خاله پری .... !! یه سال عروس بود .... !! مامان جون گفت بدو برو بگو در باز کنن ... رفتم ... امیر اومد جلو در گفت چی شد .... گریه کردم و گفتم باباجون مــُـــــــــــــــــــــــرد امیر و بچه ها زار زار گریه کردن ..... چقدر سخت بود ..... دائی اینا اومدن ..... تا دیدن ما مشکی تنمونه ... دائی جلو در از هوش رفت ........ !! سمانه و سمیرا .... حسام و سینا و سام ..... همه گریه میکردن .... هیچ کس تو حال خودش نبود .... !! دائی هنوز بی هوش بود .... مامی تو حال خودش نبود ... مامی حامی شو از دست داده بود .... براش خیلی سنگین بود ... گریه هم نمیتونست بکنه ... اشکاش خشک شده بود .... خاله ثری اروم اروم گریه میکرد .... باورتون نمیشه .... پارچ پارچ اب قند درست میکردیم .... زن دائی سیما حالش خیلی بد بود .... یهو دیدیم پری اومد ....... وووووو اول فکر کرده بود مامی چیزیش شده .... بعد دائی رو دید فکر دائی مرده ..... جیغ .... که داداشم و اینا ..... وقتی سحری در گوشش گفت باباجون مرده .... چقدر سخته توصیفش .... اما جیغ میزد ... تموم موهاشو کند ..... جیـــــــــــــــــــــــــغ میکشید که بابام ...... ماهام پا به پاش گریه میکردیم ...... دو روز جنازه تو سرد خونه موند .... دقیقا همون روزی که سال ۲۰۰۰ شد و کامپیوترا و ..... همه تعطیل بود .......... !! واسه خاک سپاری رفتیم ..... عمه های دیوونم منو گرفته بود و نمیزاشتن جلو برم ... داشتم پر پر میزدم که تنها بابای خوبمو برای اخرین بار ببینم .... نزاشتن ..... حسام و دیدم .... که گل رو گرفته بود و زار زار گریه میکرد .... تنها ایستاده بود .... (پسر دائیم که دو ماه از من کوچولوتره ...!! ) محمد کوچولو که اونم می فهمید ... !! عموی مامی که هر وقت میبینمش یاد باباجونم میوفتم و از ته دل بغلش میکنم همیشه .... اونم پیر شد .... عمه ی مامی .... چقدر براش سخت بود .... بچه های عموی مامی .... سمیه .... زهرا .... بچه هاشون .... وقتی سنگ رو گذاشتن .... من و هم ول کردن .... رفتم جلو و افتادم روی قبر و زار زار گریه کردم ..... بابا جونم و میخواستم .... !! روز اخر که داشته میرفته بابا جون .... به مامی میگه به عسل بگو برام خیلی دعا کنه ............ !!! ای وایییییییییییی !!!!!!!! ۱ هفته هممون به احترام بابا جون نرفتیم مدرسه ..... سحرو سمانه و سمیرا و امیر و امید و اینا ..... همه دو سه تا درسشون رو نرفتن امتحان بدن .... توی دی ماه بود دیگه .... من رو هم که میخواستن از مدرسه اخراج کنن .... !! اما چون اشنا بودیم و ددی رفت صحبت کرد درست شد ..... از اون موقع شد که دیگه مامی اوضاع روحیش بهم ریخت و توی زندگی کمی باباجون همیشه براش جای !! و ؟؟ داشت !!! تا اینکه ۱ سال بعدش مامی باردار شد .... بعد از ۱۱ سال اونم چی .... ۳ قلو .... !! ۹ ماه .... من و سحری و ددی توی خونه پوست کندیم ..... هیچ کس بهمون سر نزد .... حتی دریغ از یه تلفن ..... مامی استراحت متلق بود .... اخر سر بعد از ۹ ماه رنج بچه ها مردن ..... و مامی حال روحیش که هیچ ..... بیماری های مختل ف و ......................................... !! الان که اینجائیم .... واقعا این چند سال اخر چی گذشت بهمون .... ؟ اوف .... !! وقتی سر خاکش میرم .... بی اراده این اشکا میاد ..... دوسش داشتم .... دارم ..... اما ای کاش بود ...... ادمای خوب خیلی زود میرن .... ما بدائیم که موندگاریم و رنج دنیا رو باید بکشیم ..... !!
اینم خاطره .... !!
دلم گرفت !!
اما حداقل تونستم یه خورده گریه کنم ..... از وقتی بارون نمیاد ..... اشکای منم نمیاد .... !!؟؟؟ چرا ؟؟؟
میخواستم یه جشن مفصل واسه بلاگی بگیرم ....
و از صبح خیلی زحمت کشیده بودم واسه این جشن ..... دعوت نامه درست کن و متن بنویس و .....
اما متاسفانه نشد ..... یعنی هم نشد هم این کارو نمیکنم
نشد چون تاینی پیک همراهیم نکرد ...... و وقتی واسه کمک رفتم بلاگ نیما و تانی ..... دیدم که خداحافظی کردن و رفتن .....
نمی دونم چی بگم ..... اما حالم اصلا خوب نیست
بغض راحتم نمیزاره
همه دارن میرن ؟ چرا ؟ تانی و نیما ..... و ......... هروز میام و اینجا اسم میبرم .....
واقعا که هیچی نمی فهمم .......![]()
سام
!!خوبم الان
..... زنده ام .... !! به قول یه نفر بادمجون بم افت نداره .... منو میگه ها :دیوقتی نظرات بلاگم رو میخوندم دیدم یه دوست خیلی قدیمی که بلاگ اسمونیمو با اون شروع کردم
...خیلی از بچه های قدیم دارن میرن و رفتن
.....مثل ملینا
..... گل عاشق ..... مهرنوشم که نیس ..... مهدی ۲۲ هم رفت .... نازی رفت ..... پوبا هم میگه دیگه به روز نمی کنهمیدونی یاد چی افتادم
..... یاد ۲ سال پیش که ی همچین روزایی اینجا رو ساختم ....به جای این لینکدونی طویل
..... یه لینکدونی داشتم که ۱۰ ، ۱۲ نفر توش بودن و هر روز به هم سر میزدیمرنگ قالبم مشکی بود
..... اسم بلاگ شبای بارونی بودرنگ و بوی بلاگم بوی بارون می داد
......هر کس میومد واقعا حس میکرد اینجا مال یه دختر اسمونی که عاشق اسمونه
.....به اسمون عشق می ورزه
..... وقتی بارون میاد میره تو ی دنیای دیگه .....زندگی براش رنگ ابی بود
.....از اسمون و روزای بارونیش می نوشت
... !!دختر اسمونی
که هنوزم عاشق اسمونه ...... اما ..... خیلی تغییر کرده .....طرز نوشته هاش
..... طرز نگاهش ...... طرز فکرش ؟ نه نه این یکی نه ....طرز فکرش هنوز همون دختر بارونی
.... !!همون دختری که برای دیدن قطره های بارون
..... لحظه شماری میکنه .... !!برای بارش بارون
..... دعا میکنه .... به اسمون نگاه میکنه و التمـــــــــاس می کنهکه ای ابر ها
..... یادتونه ...... یادتونه چه قراری داشتیم ؟قرار گذاشتیم هر وقت تو دلت گرفت و گریستی
..... منم پا ب پات می گریم .....و هر وقت من گریستم
..... تو هم غرش کنی و بگریی .... !!خیلی منصفانه اس نه ؟
...... بار ها گریست و پا به پاش زیر قطره های اشکاش گریه کردم ....بی بهانه
...... منم گریه کردم .... چون اون دلش گرفته بود ....رابطه ی من و اسمون ورای چیزی که کسی فکرش رو بکنه
......من و اسمون
..... عاشقیم ...... .... !!نمی خوام از رابطمون بگم چون میدونم یا میگی من دیوونه ام
.... یا میگی دروغ میگی ....!!همونطور که به مهیا گفتم و فقط نگام کرد
....کسی نمیتونه مارو درک کنه
......اسمون
دلش می گرفت و منم زار زار گریه میکردم ......یه روز من زار زار گریه کردم
...... وقتی از پنجره اتاقم نگاش کردم .... دیدم اونم گرفته اس ....اماده ی اشک ریختنه
.... و گریست و به جای من غرش کرد .....فریادهای تو خالیه منو سر داد
...... ((دارم میگم ..... اشکام .... یاد اور اینه که من و اون عهدمونو نشکستیم ))و اسمون
..... تا صبح گریست ..... بهم ارامش داد ..... منو خوابم کرد ..... و خودش به غم من گریست .....!!پویا
..... من هنوزم که هنوزه اسمونو فراموش نکردم ...... الان همه میدونن ..... همه ی مردم این شهر ..... اهالی شهر پریان ..... !!وقتی ابرا اشک میریزن
.... توی خونه همه نگاهها روی من متمرکز میشه ......صدای گوشی همراهم رو می شنوم که تک تک بچه ها تک زنگ میزنن و بهم میگن
.....ما هم میدونیم که تو داری میری زیر بارون
......و من لبخند رضایت میزنم
..... !!از همون لبخندای مزحک
... شاید .... !! روانه میشم زیر بارون .....تا شب
..... می چرخم و بی هدف می گردم ...... تا دوباره به خونه میرسم .....یادمه یه بار سر کلاس تاریخ ادبیات بودیم
..... کنار پنجره میشستم ...... رگبار شدیدی شروع شد .....معلم درس میداد و من گریه میکردم
...... باورتون میشه ....... این عشقی که بین منو اسمون بود باعث شد دوستامم مشتاق تر بشن و من و همراهی کنن ..... !!بارون
.... باران !!وقتی میبینم کسی از بارون مینویسه
.... لذت میبرم ..... ولی ...........!گاهی وقتا فکر میکنم
...... هر کس لیاقت نوشتن از بارون رو ندره .....!!کسی لیاقت داره که بتونه بارون رو بفهمه
.... درکش کنه ...... !!اوهوم
...... !! من ..... باران ...... !!یاد روز برفی افتادم
..... با مهیا ..... قدم میزدیم .... اون روز هیچ وقت از خاطر ما نمیره .....خدایا
..... چه روزایی رو گذروندم .... کنار اسمون ..... چه نگاه های بهش کردم و جواب ازش گرفتم ....من دخترِ اسمون هستم
.... همونطور که ی دختر پائیزی هم هستم ......دختری تنها
...... زیر اسمان شهر ..... شبی بارانی ..... در پائیز .....و این دختر منم
.... !! من !!هر وقت بارون میگیره ..... براش میخونم ...... اینطوری دلداریش می دم .....
ببار ای ابرکم .... بر من ببار و تازه تر شو .... ببار و قطره قطره ... نم نمک ازاده تر شو .....
تو این باغ پر .... برگ و پر از خواب ستاره ...... اگه پر میوه ای پر سایه ای افتاده تر شو .......................!!
و هر چیزی که ردی از باران توش باشه رو براش میخونم .....
تا شاید اروم بشه ..... و بعد دعا میکنم .... که ....................!!!!؟
پیوست : بازم دلم گرفته ..... اما از قبل خیلی بهترم ..... بلاگ همه ی بچه هایی که کامنت دادم رو خوندم...... !!
گاهی وقتا واقعا نمیدونم چه نظری بدم ...... و میدونم شماهام وقتی اینجا رو میخونین نمیتونین نظری در مورد متن بدین ....
من بارها گفتم .... من برای دل خودم مینویسم .... واسه بلاگی نازم ..... نخوندین هم عیبی نداره .....
بابایی و بیمارستان!!!!!!
پیوست : بابا حالش بد شد و بردیمش بیمارستان ..... گریه امونم بریده ..... نمیدونم چی بگم ... همش دارم حرص میخورم .....!!
خوب میشی بابایی خودم زوده زود خوب میشی...!!
دانشگاه و نهایی؟!؟!؟!؟!؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!--------------------
الان دارم غصه میخورم ...!! این همه دارم درس میخونم اما میدون اخرش قبول نمیشم کجا ؟ دانشگاه دیگه .... داره حسودیم میشه .... هر جا میرم .... دانشگاههههههه .... الان روحیم تضعیف شده ..... یه کاری برام بکنین وگرنه از بین میرم
پیوست : میدونستین من چقدر نوشته های به روز نشده دارم که قبل از نوروز 86 باید به روزشون کنم ؟ وووووو نه ..... حوصلم نمیگیره ...!! اما من میتونم میزارمشون!!!
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد دردمرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زامروزها , دیروزها
هیچ وقت فکر نمیکردم غمگینی یعنی چی .... هیچ وقت اینطوری سردرگم نبودم
هیچ وقت انقدر تنها نبودم ....... خیلی خسته ... خودمم باورم نمیشه....
یعنی چی؟ ....... حتی اشکای داغمم ارومم نمیکنه
از همیشه گیج ترم ........ حالا میفهمم که هیچ کسیو تا حالا درک نکردم
از عمق وجودم
حالا میفهمم گاهی وقتا فکر میکنم عاشق شدم شعرای مزخرفی میخونم که خودمم کپ میکنم ((تنفر))
اما حقیقت نداره .... فقط درگیرم با خودم
با ذهنم ............ اصلا حوصله ی قبل ندارم ....
یادته بلاگی ..... قدیما هر روز میومدم و میرفتم پیش دوستام و بهشون سر میزدم و ازشون خبر میگرفتم
اپای شاد میکردم و هیچی باعث رفتن لبخند از روی لبام نمیشد
همیشه خندون اما الان؟ چرا
همیشه خندیدم .... همیشه خندیدم و همه گفتن چه بی غمه
هر جا میرفتم با شیطونی هام بیداد میکردم
انقدر میخندیدم و میخندوندم که همه ازم خسته میشدن
اما حالا .......!!
همیشه برای همه هم درد بودم .... غم دلاشون رو پاک میکردم
اما تو این دنیا هیچ کسی پیدا نشد که غم رو ازدلم پاک کنه
به همه خوبی کردم و جز بدی چیزی ندیدم .......!
حتی دیگه نمیتونم بنویسم
مثه همیشه .........با این شکلکای یاهو ...... خدااااااااا تو این ذهن پوچ من چی میگذره
باز امتحانا شروع شده .... هیچ هولو تکونی ندارم
کنکور؟ ............. باید شرکت کنم ؟ ..........وای خداجونم ....... چی میگه این دختره
چرا باید گریه کنم ؟ ........ کاش یکی میتونست درکم کنه ..... کاش یکی همدمم میشد
کاش حداقل میتونستم اشکامو به یکی نشون بدم و داد بزنم بابااااا درسته میخندم اما نمیدونین تو دلم چی میگذره
بابا خسته ام .... چرا ؟ چرا کسی نمیگه تو چته ..........!!
منو میشناسین ؟ همونیم که تا غم میومد تو دلتون ولتون نمیکردم تا یه لبخند خشک و خالی تحویلم بدین ........!!
خوشحالم چون تونستم برای همه کاری کنم ....... دیشب به فکر مرگ بودم
به سحر بیچاره وصیت میکردم .......... جدنا من دوست دارم وقتی مردم برام همه سفید بپوشن
دوست دارم برام رز سفید بیارن یا ارکیده
دوست دارم رو سنگ قبرم این شعر و بنوسن:
در بهاری روشن از امواج نو
در زمستانی غبار الود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
اه , شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
دوست دارم همه بخندن .......!!
دوست دارم اگه من زندگی نکردم همه زندگی کنن ..........!! دوست دارم مامانم .... بابام ...... هیچ وقت ناراحت نشن
میدونی هر وقت بارون میاد بچه ها بهم زنگ میزنن و میگن عسلی داره بارون میاد ....!!
همشون یاد من میوفتن ...... برام قشنگه .... کاش روزی که میمیرم بارون بیاد ...... اما نه اینکه ابرا به حال من گریه ی ناراحتی کنن
بارون شوق که من رفتم ....!! .......... من ازاد شدم .......
بیشتر از همیشه به بارون احتیاج دارم ................ و شعر ابی .........!!
ببار ای ابرکم بر من ببار رو تازه تر شو ....
ببار و قطره قطره نم نمک ازاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه ......
ذهنم ... دستم ... هیچ .... یاریم نمیکنن ....... سردرگم تر ... ذهنم مشغول تر از همیشه ....
حتی نغمه هم غم رو میاره تو دلم ...... نه ... نه .... نمیخوام .... نمیخوامممممم
بعد من نا گه به یک سو میروند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی کاغذ ها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا مینهند
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر ائینه می ماند به جای
تار مویی,نقش دستی, شانه ای
میرهم از خویش و میمانم زخویش
هر چه بر جا ماند ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
اوم ، نمیدونم چی بگم ....ولی جالبه .... چی ؟ نمیدونم بازم نمیدونم
موردیه؟؟؟ انقدر دلم قلبم سنگینه که حد نداره .... میدونی گاهی وقتا ادم اسیر احساسش که میشه چه جوری میشه .... خاک تو مخ من که یه اشتباه بزرگ کردم ..... اما حالا خوشحالم .... اما وقتی یادش میوفتم .... ذهنم . انگار دارن با تخته سنگ میکوبن .... اوف ..... خیلی خسته ام دو تا امتحان دیگه مونده .... امسال به تمام معنا امتحاناتم و افتضــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاح دادم . میگیری یعنی چی ... افتضـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاح ..... به هر حال هنوزم هستیم .... زنده و سر حال ...
پ.ن: خیلی پست ها دارم که از قبل نوشتم ... باید بزارم اینجا .... شاید تو این سه چهار روز هر روز اپ کنم و تا به پست تازه برسونم خودمو .....
پ.ن: اصلا خوشم نمیاد هر کسی تو بلاگم قدم بزنه زوره ؟
پ.ن : در مورد پست انباری نیودی .... کجا بودی؟ باید بگم که من عاشق نشدم نیاین به من گیر بدین بابا این افها و میلا چیه .... عشق چیه .... چند وقتیه قلبم درد میکنه ... یه مقدار نفس تنگی گرفتم .... بعدشم عصبی میشم معدم شدیدا اذیتم میکنه ..... فشار هم از درسا بهم می باشد چون هر روز امتحان دارم ....
پ.ن: یادم رفت بگم از چت با بعضی از ادما هم بدم میاد ....
پ.ن: از این پستت بومفنگی کلییی حال کردم ..... اصن به تو چه :دی خوشوم اومد هه هه !!
پ.ن:صابر دفه اخرت باشه چرت و پرت میگی به جان خودم بلاگتو با خاک یکسان میکنم .... البت که یکسان میباشد :دی
تا درودی دیگر که میخوام نبینمتون .... بدرود! ** خوشوم نیمیاد **
امروز محیا بهم میگه .... چقدر شکسته شدی .... یعنی چی؟ ![]()
محرمم اومد .... این ماه رو خیلی دوست دارم .... امروز روزه بودم و نذرم رو ادا کردم اونم نصفه
خسته ام .... گریه امونم رو بریده
** معدل ترم اول برای دانشگاه حساب نمیشه .... عالیه![]()
بدرود
درود....!!
امروز یه حس و حال خاصی دارم ..... از دست بابا دلگیرم ..... همش منو چک میکنه ..... از اینکه منو چک کنه ناراحت نیستم .... اما از اینکه یه وقتی فکر بدی در موردم کنه ناراحتم ، من که بد نیستم .... میدونی خدا جونم اصلا اونو ول کن .... خودش حل میشه .... خدا جونم دلم میگه به خاطر احلاق و رفتاری که دارم ، خیلی چیزا رو ازم دریغ کردی ..... میدونی به چی فکر میکنم به اینکه ما ادما با رفتارامون .. با کارامون ... قسمت و ایندمون رو میسازیم .... خدای مهربون من .... خودت میدونی چیو دارم میگم .... از این مورد نگرانم و ناراحت .... من قول میدم همونی بشم که تو میخوای ، اما برام بهترینشو بساز ... وای اصلا اینم ولش کن ...اصلا حالم خوب نیست .... دیشب انقدر گریه کردم که الان چشمام باز نمیشه .... حسابی پف کرده ، چه زندگی ای دارم من .... میدونی گاهی وقتا ادما انقدر راحتی دارن که از اون راحتی شون اسایش خاطرشون برای خودشون مشکل درست میکنن .... من از اون دسته ادمام ... که واسه خودم مشکل درست میکنم .... و این کاملا به ضرر ادم تموم میشه .... خوب باید برم درسمامو بخونم عربی رو فقط میتونم بگم قبول میشم .... سر امتحان به اولا که فیزیک داشتن میرسوندم .... میبینی تورو خدا اونوقت عربی رو فقط میتونم بگم اگه خدا بخواد قبول میشم .... فردا هم تاریخ دارم .... خیلی افتضاحه .... ۱۵۰ صفحه که همش رو باید حفظ باشم ....ادم حجمشو میبینه دغ میکنه....!! خوب دیگه باید برم و بخونم .... هر انسانی باید یه جوری با این زندگی کنار بیاد .... منم تسلیم خواست خدام ...!!
پ.ن: تو از چشمام به من نزدیک ترینی
بدرود....!! دختر اسمون، زیزو
ادامه مطلب

