روح من ، از درد ، چون ابر بهار ،
عقده هاي اشك حسرت باز كرد .
روح او ، چون آرزو هاي محال ،
روي بال ابرها پرواز كرد .
پيوست -: درس كه ندارم .... نشستم پاي كمي !! من كه قبول نميشم ... بي خي !
باد ، عطر پراكند و گذشت ،
مرغ ، بوي خون شنيد و پر گرفت ،
آسمان و كوه و باغ و دشت را
نعره ي ناقوس نيلوفر گرفت !
راه خواهم افتاد
باز از ريشه به برگ
باز از "بود" به "هست"
باز ، از خاموشي تا فرياد !
حكايت غريبي است باران را از پشت پنجرهها ديدن !
گفتي كه چو خورشيد زنم سوي تو پر
چون ماه شبي مي كشم از پنجره سر
اندوه ، كه خورشيد شدي ، تنگ غروب
افسوس ، كه مهتاب شدي وقت سحر
تو در كنار پنجره
نشسته اي به ماتمِ درخت ها
كه شانه هاي لخت شان ، خميده زير پاي برف
ستاره گم شد و خورشيد سر زد
پرستوئي به بام خانه پر زد
در آن صبحم صفاي آرزوئي ،
شب انديشه را ، رنگ سحر زد .
پرستو باشم و از دام اين خاك
گشايم پر به سوي بام افلاك
ز چشم انداز بي پايان گردون ،
درآويزم به دنيائي طربناك.
پرستو باشم و از بام هستي
بخوانم نغمـــه هاي شوق و مستي
سرودي سر كنم با خاطري شاد
سرود عشق و آزادي پرستي
پرستو باشم از بامي به بامي
صفاي صبح را گويم سلامي
بهاران را برم هر جا نويدي
جوانان را دهم هر سو پيامي .
تو هم روزي اگر پرسي ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا كنم بر من نگيري
كه مي ترسم زني سنگي به بالم !
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين ،
ستاره بيمارست
دو چشم خسته ي من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جانِ هميشه بيدارست
تو نيستي كه ببيني !
من سكوت خويش را گم كرده ام !
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من ، كه خود افسانه مي پرداختم ،
عاقبت افسانه ي مردم شدم !!
اي سكوت ، اي مادر فريادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهي داشتم ، در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوش تر از جادوي تو
اي سكوت ، اي مادر فرياد ها !!
گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
تو كجائي تا بگيري داد من ؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من !
سيــ ـه چشمي به كار عشق استـــ ـاد ،
به من درس محبت يــ ـاد ميداد ،
مــ ـرا از ياد برد آخــ ـر ولي من
بجز او عالمي را بردم از يــ ـاد .
چون مـاه از كام ظلمت ها دميدي .
جهـاني عشق در من آفريدي .
دريـغا ، با غروب نا بهنگام ،
مرا در دام ظلمت ها كشيدي .
اگر ماه بودم ، به هر جا كه بودم ،
سراغ تو را از خدا مي گرفتم .
وگر سنگ بودم ، به هر جا كه بودي ،
سر رهگذار تو جا مي گرفتم .
اگر ماه بودي __ به صد ناز __ شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي ، به هر جا كه بودم
مرا مي شكستي ، مرا مي شكستي !!
نيمه شب بود و غمي تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بيدار ،
ريخت از پرتو لرزنده ي شمع
سايه ي دسته گلي بر ديوار ،
همه گل بود ولي روح نداشت
سايه اي مضطرب و لرزان بود ،
چهره اي سرد و غم انگيز و سياه
گوئيا : مرده ي سرگردان بود ،
شمع خاموش شد از تندي باد
اثر از سايه به ديوار نماند !
كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟
كه دمي چند در اينجا گذراند ؟
اين منم خسته در اين كلبه ي تنگ
جسم در مانده ام از روح جداست ؟
من اگر سايه خويشم يا رب !
روح آواره ي من كيست كجاست ؟ !!
وان كه آيد ز دست جان به ستوه
گاه سر مي نهد به سينه ي دشت
گاه رو مي كند به دامن كوه
تازند در پناه تنهائي ،
دست در دامن شكيبائي
غافل از اين بود كه تنهائي
سر نهادن به كوه و صحرا نيست
با طبيعت نشستن هوس است
چون نكو بنگرند تنها نيست
اي دل من ، بسان شمع بسوز
باز ___ تنها ميان جمع ___ بسوز
چون ماه شبي مي كشم از پنجره سر
اندوه ، كه خورشيد شدي ، تنگ غروب
افسوس ، كه مهتاب شدي وقت سحر
پيوست -: امتحانام تموم شد ... اميدوارم قبول بشم !!

