عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد
خسته شد چشم من از اين همه پائيز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاري كه دلم نشكفد از خنده ي يار
در گل لبخند دهقانان شاد
در سرود نرم رود
خون گرم زندگي جوشيده بود
نوشخند مهر آب
آبشار آفتاب
در صفاي دشت من كوشيده بود
شبنم آن دشت از پاكيزگي
گوئيا خورشيد را نوشيده بود !
روزگاران گشت و ... گشت
داغ بر دل دارم از اين سرگذشت !!
پيوست -: روزا چقدر خسته كننده شده !!
هنوز پنجره باز است .
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري .
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين ، به آن تبسم مهر
به آن نگاهِ پُر از آفتاب ، مي نگرد .
پيش از سپيده دم ، دشتي پر از شكوفه
باغي پر از چراغ
ديدم كه نور بر سر عالم فشانده اند
از پشت ميله هاي قفس ، گفتم :
اي دريغ ... دل ها چگونه اين همه تاريك مانده اند ؟!
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان !
من به تنگ آمده ام ، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم : آي !
با شما هستم ... اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم : لب بامي ، سر كوهي ، دل صحرائي
كه در آنجا نفسي تازه كنم / آه
ميخواهم فرياد بلندي بكشم
دير گاهي است در اين تنهائي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا ميخواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نست در اين تاريكي
در و ديوار بهم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه ي پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دو جام يك صدف بودند ،
دريا و سپهر
آن روز
در آن خورشيد ،
- اين دردانه مرواريد -
مي تابيد !
من و تو هر دو ، در آن جام هاي لعل
شراب نور نوشيديم
مرا بخت تماشاي تو بخشيدند و ،
بر جان و جهانم نور پاشيدند !
تورا هم ، ارمغاني خوش تر از جان و جهان دادند :
دلت شد چون صدف روشن ،
به مرواريد مهر
آن روز !
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري ست !
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست !
چگونه جاي تو در جاي زندگي سبز است !
باران
اضلاع فراغت را مي شست
من با شن هاي
مرطوب عزيمت بازي مي كردم
من قاتي آزادي شن ها بودم
من ... دلتنگ ... بودم
در باغ ... يك سفره ي مآنوس ... پهن ... بود
چيزي وسط سفره ، شبيه ... ادراك منور : يك خوشه ي انگور
روي همه ي شايبه را پوشيد
تعمير سكوت ... گيجم كرد
ديدم كه درخت ، هست
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود
بايد بود و رد روايت را
تا متن سپيد ... دنبال كرد
باران ، قصيده واري ،
- غمناك -
آغاز كرده بود
ميخواند و باز ميخواند
بغض هزار ساله ي دردش را
انگار مي گشود
اندوه زاست زاري خاموش !
نا گفتني ست
اين همه غم ؟!
نا شنيدني ست !
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست ؟
گفتند : اگر تو نيز
از اوج بنگري
خواهي هزار بار ازو تلخ تر گريست !
شب چه مي كند نفس باد ، با درخت ؟
من انجا ريشه در خاكم
من اينجا عاشق اين خاك اگر آلوده يا پاكم
من اينجا تا نفس باقي است ميمانم
من از اينجا چه ميخواهم ، نميدانم
تو با پيشاني پاك و نجيب خويش
كه از آنسوي گندم زار
طلوع با شكوهش خوشتر از صد تا خورشيد است
تو با آن گونه هاي سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره ي افروخته از آتش غيرت
كه در چشمان والاتر از صد جام جمشيد است
تو با چشمان غمباري كه روزي چشمه ي جوشان شادي بود
و اينك حسرت و افسوس بر آن سايه افكنده به خواهي رفت
و اشك من تورا بدرود خواهد گفت
اميد روشنائي گرچه در اين تيرگي ها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه ميدانم
من اينجا روزي آخر ، از دل اين خاك
با دست تهي ، گل برمي افشانم
من اينجا روزي آخر از ستيغ كوه ، چون خورشيد
سرود فتح ميخوانم
نميدانم
تو روزي باز خواهي گشت !!

