كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
- چراغ ميكده ي آفتاب خاموش است !
تورا اين ابر ظلمت گستر بي رحم بي باران
تورا اين خشك سالي هاي پي در پي
تورا از نيمه ره برگشتن ياران
تورا تزوير غمخواران زپا افكنده
تورا هنگامه’ شوم شغالان ،
بانگ بي تعطيل زاغان در ستوه آورد
تو با خون و عرق اين جنگل پژمرده را رنگ ورش دادي
تو با دست تهي با آن همه توفان بنيان كن درفتادي
تورا كوچيدن از اين خاك , دل بركندن از جان است
تورا با برگ برگ اين چمن پيوند پنهان است
تو از اين دشت خشك روزي كوچ خواهي كرد
و اشك من تورا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا اميدي سخت آزرده ست
غم اين نا بساماني همه توش و توانت را زتن برده ست
چه دليلي دارد
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يك لبخند ،
چه شگفتي هاي پنهان است !
من برآنم كه درين دنيا
خوب بودن – به خدا – سهل تريم كارست
و نمي دانم
كه چرا انسان
تا اين حد
با خوبي
بي گانه ست .
و همين درد مرا سخت مي آزارد !
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست در اين خاموشي
دشت ها ، پاها در قير شب است
در اين كوچه ها ئي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم
رخنه ای نیست در این تاریکی ؛
درو دیوار بهم پیوسته .
سایه ای می لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته .
پیوست -: مگر "دل" هم می گرید ؟!
آری من از این دیار دور شده ام
اما راهی برای بازگشت نیست ؟!
پیوست -: همه چیز با من است ! چه کنم ؟
اما "حالا" دیر است .
پیوست -: 13 به طرز کاملا" فجیح , جالب , هیجانی , خاطره انگیز و
در اخر اشک بار به در شد !
(بازی بازی با آتیش هم بازی ؟)
آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده و « بي رحمانه » گذشتی ، از این همه احساس
پیوست -: to be or again to be!
I don’t know !!
در این روز های سوزناک و آفتابی !
دلم دلتنگ " ب ا ر ا ن " است !
يك لحظه تمام آسمان را
در هاله اي از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگي را
در دايره هاي نور ديدم
گويي كه نسيم داغ دوزخ
پيچيده ميان گيسوانم
چون قطره اي از طلاي سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا
امواج بسوي ما خزيدند
بي آنكه مرا بخويش آرند
آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطري
باز از گل خوابها تراويد
يا دست خيال من تنت را
از مرمر آبها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست
در زاري و هاي هاي دريا
شايد كه مرا بخويش مي خواند
در غربت خود خداي دريا
پیوست -: آسمان دلم ابریست ... سال پیش کجا و امسال کجا !!
پیوست پریم -: محیای نازنینم .... سفر خوش بگذره ... سوغاتی من یادت نره دخترک زشت !
پیوست سپریم -: گیتای خوبم ... سفر به خیر !
آئینه ای در برابر آئینه ات
می گذارم !!
تا از "تو"
ابدیتی بسازم !
پیوست -: با تو هستم ای مسافر .... ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت !! .. منو از یاد تو برده !!

