سام !!
بعد از چند روز دوباره مینویسم .... مدرسه داره میوفته رو روال عادی ..... ماه رمضونم داره تموم میشه .... که من دیگه این اخراشو نگرفتم ..... واقعا" توان نداشتم ..... سردردای شدید کلافم میکرد و نمی زاشت درس بخونم .... ** همچین میگم " درس " انگار واقعا" دیگه الان خدای کتابم :دی **
پارسال کل فامیل ما رفتن پیش یه خانومی که میتونه اینده رو ببینه ..... اقا این هر چی گفته بود راست درومده بود !! خیلی باحال بود .... گفت عمت میمیره مرد ..... گفته بود منصوره 86 مزدوج میشه .... شد ! معصوم رو گفته بود که مزدوج شد ..... گفته بود راحله بچه دار میشه که شد ..... گفته بود حامد زن میگیره که میخوان برن بگیرن واسش ...... یعنی هر چی گفته بود شد .....
من و سحری به مامی گیر دادیم ما هم بریم ..... خلاصه عکسا رو دادیم عمه مصی ! که بده به زنه ! داده بود و دیروز عمه مصی زنگید و ورداشتم و اینا .... از دیروز دپسرده شدم :دی ((دپرس + افسرده)) گفته بوده این یکی یعنی من از سحر زبل ترم ... موفق ترم .... بعد سال 88 مزدوج میشم L بعد در حین تحصیلم که این اتفاق رخ میده .... L یعنی دانشگاهم میرم L ای وای دپسرده شدم فجیح !! واسه سحری گفت که نی نی دار میشه تا سال دیگه .... و ..... !! J اینطوریا ! ناراحتم چون هیچ وقت توی عمرم باور نخواهم کرد که به این زودی 20 سالگیییییییییییی ! مزدوج بشم ؟! ووو سحر 24 سالش بود موقع ش بود تازه درسش تموم شده بود ..... کارم که میکرد ..... درسته به هیچی نیاز نداشت .... اما توی فامیل ددی بزرگترین دختر بود که شوهر میکرد .... تو فامیل مامی زود بود .... ثمانه الان 26 سالشه ..... به نظرم هنوز مزدوج نشده خیلی خوبه .... کار میکنه زندگی میکنه ! نمیخوام 20 سالگی زوده L اوف !
خلاصه اینم از این ... به ندا گفتم .... گفت خوبه که ..... L سر خوشه میدونی سرخوشه L
p.s.1 ~> جدیدا" به جای اهنگ .... تلویزیون روشن میکنم .... درس میخونم ..... نگاهم نمیکنم .... فقط روشن باشه !! حله !! J اینطوری
p.s.2 ~> تا ساعت 2 نصفه شب با ایدو اس م س حرفیدیم !! نت اومدم .... نغمه رفتم .... افهامو چک کردم ! خیلی ناراحت شدم .... قرار بود با گل اذین بچتم اما نشد ..... بهش اس م س میدم خیالی نیس ..... دلم خیلی براش تنگ شده !
بابا جون 8
شب سال باباجون نزدیکه !! رفتیم خونه مامان جون ! افطار + ساغر ..... پری هم اومد یعنی ..... چشام افتاد به عکس اقا جون ! وایییییییییییییییییییییی ..... یاد هادی ! ای وای خدای من ..... عکساشو که میدیدم گریم گرفت .... ساغر نگام میکرد .... میگفت چرا گریه میکنی ؟ خندیدم ..... نزدیکه ! اوه خدای من ..... دستام توان نداره !
اینم گذشت ! باباجون 8 ساله شد !
امروز روز 10 مهر !!
سام !!
دیشب درسام خیلی سنگین بود ..... فلسفه که خودش یه دنیاس ! ریاضی و ادب عروض !
نشستم به فلسفه خوندن ! شد 12.30 .... ! کیانا زنگید و حرفیدیم و گفت پول تلش 48 تومن اومده .... ناراحن شد و منم گفتم مال منم 25 تومن ..... به مامی گفتم به ددی نگه تا خودم پرداخت کنم ..... خدا رحم کنه ...... یک هفت س هی ددی بهم گیر میده ..... الکی ...... یه چیز مسخره ش اینه که بهم میگه شین ت میزنه ..... بنده هم تو خماریش موندم که چی میگه ..... یه نمونه دیگش اینه که دیشب چون درسام زیاد بود تا 2 داشتم میخوندم که تازه ریاضی فقط رسیدم حل کنم .... نرسیدم تعریفا رو بخونم ..... مامی گفت تو که alarm میزاری ..... سحر مارو بیدار کن .... گفتم باشه .... منم 2 خوابیدم و گوشی زنگید ! اما خاموشش کردم و خوابیدم ..... حوصله نداشتم ...... ساعت 5 دیدم ددی اومده فریاد میزنه اون گوشی تو به چه دردی میخوره !! تو گفتی مارو بیدار میکنی ! سحر نخوردیم ! بنده هم خوابالو گفتم خوب میخواستی بیدار شی .... منم بیدار شدم خوابیدم .... همچنان داشت میحرفید که من نمیدونم چرا ولی خیلی بی توجه کپیدم :دی !! بهار میگه بکپ خوب ! اقا امروز بنده از سر درد تو کلاس مردم ..... فکرم میگفت که امروز زنگ فلسفه ی مزخرفی داری ...... اما امروز بهم چسبید .... هر چند همیشه مثه امروز نخواهد شد ! شانس نداریم که .... به قول خودش ی قطره رحم نداره !! زنگ تفریح ..... ندا با یکی می حرفید ..... نیلو با یکی ! منم نشسته بودم فلسفه میخوندم !! و اونا رو مسخره میکردم :دی ..... امروز گوشی نبردم ..... چراشو نمیدونم ..... ولی انگار یه چیزی تو کیفم کم داشتم ..... ادم یه روز ساعت نمیبره ! چطوری میشه ؟ اونی که عادت به ساعت داره ..... منم اینطوری بودم ..... اقا به توصیه رفقا ..... بنده هم یه ایرانسل خریدم ! میخواستم دائمی بخرم .... اما این ایرانسل سکرت ! مامی ددی باید بدونن من صرفه جو هستم :دی . هنوز نرسیده السا زنگید ... ! گفت بهت میزنگم ! گفتم باشه !
پیوست <~ برنامه قلم چی رو گرفتم ..... میخوام بخونم .... مامی اصرار داره برم ثبت نام کنم .... خودم میگم نه !! خودم بخونم بهتره !
روز اول مهر رفتم مدرسه و مونا اومد دنبالم و بعدش ندا و رفتیم سه تائی و همه بروبچ و دیدم ...... آنیتا و یلدا و مهشید و فاطمه و سوگولی و ستاره !! نسترن و آیسا و معصومم که دیده بودم و خیلی بچه های دیگه پریسا و ازاده و اون یکی ازاده و الهه و..... اومدن اسما رو زدن رو برد و ...... گفت ندا گفت من 5c افتادم تو چی گفتم هنوز ندیدم شلوغه ..... گفتم اسم من تو لیستتون نبود گفت نه منو ثریا با هم افتادیم ..... دیدم سوگولی اومد و گفت من و تو 6c گفتم جدی ...... خیالم راحت شد حداقل با ندا نیوفتادم با سوگول افتادم و سوگول دیگه منو ول نکرد !! دوسش دارم ..... نازنین ه :دی صف بستیم و اومد بحرفه و ندا رو کشیدم تو صف خودمون و حرفیدیم کلی و بعدش رفتیم سر کلاس ...... به سوگول گتم میز اول !! گفت اگی ! نشستیم و اومدن و حرف زدن و رفتن و درسم ندادن !!
والسلام !
