تبليغاتX
شب نیلوفری

قرار شد بریم مانتو مدرسه رو بگیریم و سحرم بره واسه گواهینامه ش که مشکل داشت از نظر عکس ! رفتیم و مانتو فروشی مامی ندا رو دیدم و سلام چطوری و این حرفا .... گفت از اون مانتو ها بردار ..... 36 داد بهم گفت پرو کن ..... رفتم واسه پرو ..... دیدم بدک نیست ..... گشاده اما نه مثه مانتوی سالهای پیش .... !! به سحر گفتم جون عسل 34 بگیر ببینیم چطوره ..... گرفتم پوشیدم اونم گشاد بود :دی ولی خوب بود .... استیناش کوتاه بود و اومده می گه این از اون دسته ادمائی که دستاش دازه ........ شــــــــــــــــــاخ دراوردم ..... گفتم بچه های مملکت قناص تشریف دارن گیرشو به من میدی .... نکبت ! خلاصه گفت بیار واست استین بندازن ..... اومدیم خونه مامی داشتن می رفتن خونه بابائی اینا ..... کلی سالاد و این حرفا واسمون گذاشتن که درست کنیم ...... سالاد اندونزی , کاهو , کلم , الویه !! منم روزه !! داشتم میمردم ! خلاصه کاهو و الویه و یه کم هم کلم رو من درست کردم و خنده دار اینجا بود که دستم همه رنگ بود .... بنفش .... نارنجی .... سبز ..... و...... این هادی هم هی ناز میکرد منم قاطی کردم یه چی بهش گفتم که بهم گفت شوهرت میدیم بریا :دی گفت کو شوهر .... بود بگو بیاد که دارم از خستگی میمیرم ...... !! سحر گفت بسه دیگه ..... اخه داشتم بحث همون خره که زن عمو همیشه می گه رو پیش میکشیدم که ....

سالاد درست کردیم و به یه بدبختی رفتیم خونه بابائی و اینا همه بودن با مهدیه گفتیم و خنده و اینا .... نادیا جون بود و نازنین .... سفره رو چیدیم و لباسامو عوض کردم و وای لباسی که خیلی دوسش داشتم و بردم که بپوشم ... همون لباس که زیپی و کوتاه ..... با شلوار کوتا که گلای زرشکی تقریبا" داره ..... کلی دوسش داشتم .... مانی اومد و منو دید ..... کپ کرد .... :دی بهش میگم لباسم قشنگه ؟ برگشته میگه همون که تا بالا زانوت بود :دی ! مسخره ! خلاصه با مهرداد منو اشتی دادن و عمو مهرداد که شوهر مهدیه و ددی سوگند !! کلی باهاش دعوا کردم و نکبت هار به تمام معناس !!

شب اومدیم خونه و زله ها رو اوردم و نشستم به خوردن اخه شل بود نبردیمشون :دی .....به زور مامی بیچاره پاشد مانتومو کوتاه و شلوارشو کوتاه کرد ..... خیلی بلند بود تا بالا زانو خودم گرفتم مامی لجباز اورد روی زانو ..... گفتم جهنم :دی

اومدم اتاقم و لالا !!

+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 15:17 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

اقا شنبه ای مراسم عقد صوری افتاد یکشنبه و زنگیدم به سمی خونه نبود .... زدم گوشی .... گفتم کدوم گوری مردی که گفت همون دورو ورا ..... دم خونتونم .... گفتم اینجا چه غلطی میکنی .... خندید و گفت دارم میام خونتون ..... شب قراره بریم همه با هم پارک پرواز .... از اونجائی خاطره نفرت انگیزی از پارک پرواز دارم ..... سکوت کردم و اومد و اقا عصری با هم رفتیم ولگردی ...... خیلی چسبید ...... رفتیم پارک چوبی با سمی ...... گربه ها دنبالمون راه افتاده بودن ..... نصف راهو دویدیم :دی رفتیم پاساز و صدف رفتیم و رحیمیان ..... گوشیش مشکل داشت ..... اقا کلی خندیدیم ..... خلاصه دو نفر پیدا شدن با ما رفیق شن که من کلی سمی رو کنترل کردم خودشو جمع کنه ..... مامی زنگید که بیاین خونه میخوایم بریم ..... سمی فرمون و پیچوند و رفتیم خونه ..... حاضر شدیم و رفتیم ..... من و سمی با هم ..... مامی ددی عشقولانه با هم ...... سعی کردیم دست از پا خطا نکنیم !! رفتیم بروبچ همه بودن ..... حسام هی خودشو ..... منم قاطی کردم و گفتم اون اس م س ها چی بود نکبت خجالت نمیکشی ؟ رفت دیگه پیداش نشد !! بچه کم رو بود .... !! قرار بود بپیچونیم همرو با رفقای سمی بریم دربند ...... خلاصه .... رفتیم پائین و به مامی گفتم با سمی میریم دربند ..... گفت زود بیا ..... گفتم اگی !! رفتیم و هوا 20 !! خیلی چسبید خدائی ...... دختر و پسر قروقاط بودن و اس خودشون خوش بودن .... اولش یه کم سر به سرم گذاشتن و بعدش درگیر خودشون بودن که من رفتم یه کم دور تر دلم خواست توی اون هوا تنها باشم ..... یه اقای خوشکل و خوش تیپ و فوق العاده ناز یعنی یه چی میگم یه چی میشنوی ..... یه خورده اونور تر تهنا نشسته بود ..... نگاش کردم ..... منو نگاه کرد ..... بدون هیچ دلهره و استرسی رومو برگردوندم ..... تا بیشتر پی به وجودم نبره و فکر نکنه حالا چون خوشکله نگاش میکنم !! یه دختره رفت روی تخت نشست و یه لحظه نا خوداگاه برگشتم و نگاه کردم ...... اونم منو نگاه کرد ... اما متعجب .... ولی خودشو حفظ کرد ..... منم یه نیشخندی مرموز زدم ..... !! دیگه بر نگشتم .... ولی حواسم کاملا" به اون بود نمیدونم چرا ... ! احساس کردم یه دختر دیگه هم به جمعشون اضافه شد ...... بعدش دیدم دخترا اومدن و از طرف من رد شدن که یکی شون خورد بهم و من نگاش کردم ... هر دو کسل بودن .... ! خندم گرفت ..... نگاش نکردم و گذری به اطراف نگاه کردم و از اونجا گذشتم ..... به سمی گفتم میرم قدم بزنم گفت برو ! داشتم فکر میکردم ...... این همه ارزوی دیدن دوباره ی پائیز رو داشتم ..... وای خدای من داره میاد .... هوا .... درختا همه حالو هوای پائیز و غم داشتن ..... اماده برای کتک های بقطره های بارون می شدن ..... !! یاد قدم زدن رو برگای پائیزی و جا انداختن حداقل بعضی از اونها و صدای پای یه غریبه ..... !! باهام همقدم شد ! تعجب کردم ! همراه من میومد ...... نمیتونستم سرم و بچرخونم حتی بلندش کنم تا ببینم کیه ..... گفت داری به پائیز فکر میکنی ؟ کپ کردم و نگاش کردم .... همن پسره بود ..... نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم ...... سرمو انداختم و چهره م جالب شده بود ..... گفتم از چطور ؟ چرا اینو پرسیدید ؟ ..... !! گفت میشه بشینید ؟ بازم کپ کردم .... گفتم دلیلی نمیبینم حتی همقدم شما باشم ..... بشینم ..... دیگه ؟! لبخندی زد و نشست ...... وایساده بودم بالا سرش ...... گفت چرا تنهائی ؟ گفتم کی گفته من تنهام ؟ گفت به این شکی نیست که هیچ موجودی تو این دنیا تنها نیست ..... تنهائی وجودی رو میگم ..... ؟ گفتم دوست دارم ..... !! گفت چیو تنهائی .... یا فکر کردن و ؟ هر دو ! ..... جدا" پس شما هم مثل من هستین ...... میتونم یه سوال بپرسم ؟ ..... پس تا الان داشتین چی کار میکردین جناب ؟ خندید ..... سوال می پرسیدم .... منم خندم گرفت ..... پرسید چرا مثه همه اینائی که جفت جفت یا گروهی با هم هستن ...... تو چرا یکه ! چرا جفتی نداری ؟ منظورت دوست پسر و این مسخره بازیاس ؟ خندید و گفت پس مسخره ی ؟ اوهوم ..... خیلی زیاد ! پرسید چرا ؟ چون دلم هیچ کسی رو نمی پزیره ..... چون نمیتونه به کسی اعتماد کنه .... چون تو این دنیا هنوز کسی پیدا نشده منو به خاطر وجود خودم بخواد ! به فکر رفت ! گفتم ..... وگرنه من با خیلی از پسرا در ارتیاط هستم ..... که مثل برادر دوسشون دارم ! – جدا" ؟  _ اوهوم ! بحث شد و اون هی پرسید و من هی جواب دادم ..... که یهو سمیرا اومد و گفت کجائی ؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟ گفتم چطور ؟ گفت بریم ! بلند شدم و گفتم از مصاحبت با شما خوشحال شدم ..... دختر دائی م سمیرا ..... وقتی خواستم اونو معرفی کنم موندم ..... برگشتم گفتم شما ؟ سمی خندید و گفت خاک تو سرت 2 ساعت داری باهاش حرف میزنی ... اسمشو نمیدونی ..... گفت .... راستش و بخواین منم الان اسم ایشونو متوجه شدم ..... سمی گفت من میرم بیا تو .... اگی دادم و گفتم دارم میام .... بهم گفت صبر کنید چند لحظه ..... کارت شو داد و گفت من ی روان شناس هستم ..... موندم همینطور ! با افراد زیاد در ارتباط م ..... از حرفات خیلی استفاده کردم .... متعجب نگاش میکردم که گفت .... چرا اینطوری نگام میکنی ؟ جناب توسلی ! گفت دوست دارم باهات بیشتر صحبت کنم .... واسه هر سوالی جوابی داری ! گفتم اما من کنکوری هستم و وقت ندارم ..... خندید و گفت پس باید خودت شمارتو بدی ..... یه کم هم در مورد درسم حرفید و بعد گفت هر موقع خواستی بهم زنگ بزن ...... واسه درست و هر چی ..... به زور شمارمو گرفت و گفت می زنگه .... حتما" اخرشم گفت از دیدنت خیلی خوشحالم ..... گفتم چائی نخورده پسر خاله شدیا دکتر جون ..... خندید و بای بای کردم ...... ولی خیلی ادم جالبی بود ..... تو حرفا خیلی منو پیچوند ! اینطوری ! تو ماشین واسه سمی همه چیو تعریف کردم .....  بعدش فهمیدم کارتشو ازش نگرفتم :دی و اومدم ....  توی ماشین که بودیم .... تل زنگید ..... اشنا نبود .... گفتم شما .... گفتم به این زودی یادت رفت من و ؟ گفتم یعنی باید یادم میموند ؟ حالا کی هستی ؟ گفت توسلی هستم .... پارسا توسلی ! گفتم بله .... حال شما ؟ گفت کارتمو یادتون رفت ببرید ... حالا خوبه شمارتونو گرفتم ...... گفتم انقدرا هم که شما فکر میکنید مهم نبودما ! مکس کرد و گفت اختیار دارید شما .....  ولی خدائی چه زبونی داشت لامصب ! مارو از تو سوراخ ش میکشوند بیرون ! اینطوری دیگه .... از راه به درم کردن رفت !

 

+ نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت 15:21 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

بدک نیستم .... اما توی دردسر افتادم ...... فقط دنبال بهانه م !!

بازم به کمک خدای خوبم احتیاج دارم ...... تنها اونه که میتونه کمکم کنه

دیشب تا صبح بیدار بودم ! 6 صبح خوابیدی ! تا 10.30 که اونم هی بیدار شدم و خوابیدم ..... !

این ماه رمضان نذر کردم ..... ! اگه کمکم کنه ! الان که میبینم دارم خودمو گول میزنم سر السا .... !

امسال با وجود نذری که کردم ...... قران رو هم بهش اضافه کردم ..... ! عربی شو نمیخونم .... اما معنی میخونم

دیشب از وحشت داشتم !! معنی سوره ی نور رو داشتم میخوندم ...... طوری بود که وقتی ساعت و نگاه کردم دیدم 4.30

و من هنوز نخوابیدم ..... جدیدا" خیلی باحال شدم ...... صبح که بیدار میشم .... کامی رو روشن میکنم !

میوزیک میزارم و اهنگائی ک همیشه گلچین !! میزارم و تا خود نصف شب این میخونه !! خیلی باحاله !

منم ک بی خیال ش ! دلم خیلی واسه ایدا تنگیده .... خیلی وقته باهاش نحرفیدم ..... کلی واس ش حرف دارم :دی

امروزم سحری اومده اینجا و سی تی صفا ......

p.s.1  ~> چند روز پیش از بروبچ سایت ...... دعوت شدم .... ! نیاوران !! دیروز ساعت 5 تا 8 بود ..... چون گلنوش بود رفتم ...... چسبید ...... السا هم اومده بود و دیوونمون کرد که الا و بلا باید بیای خونمون ...... از من نه و از اون اره ..... هر چی میگم ولم کن اعصابتو ندارم حالیش نمیشه ..... وقت و بی وقت میزنگه و ........ !

برو بچه ها همه بودن .....نسیم و رومینا و ملینا و نگار و نازنین و شیما و شقایق و ساره و ایمان و داریوش و رضا و احسان و امید و شهاب و نیما !

کلی بگو بخند و این حرفا .... > افطار و با هم گذروندیم ..... واقعا" چسبید ..... کنار این بچه ها همیشه خوش میگذره ..... چه اون سری که رفتیم بوف پاسداران ک شیما و شقایق اومدن دنبال م ..... فک کن ؟!

p.s.2  ~> سحری نخوردم ...... جدیدا" برای سحر هیچی نمیخورم ..... فقط یک لیوان شیر + دو عدد خرما !! افطار هم یک استکان اب جوش + یه خرما + سوپ یا آش !!

سحر خانوم می فرمایند دهن خشکی ..... من راه میرم هی میخورم .... تو تو یخچال پره اما نگاشم نمیکنی ..... !! میگم واسه همینه چاقی دیگه بهم میگه خیلی لاغر شدی ! چطوریه که لاغری تو نشون میده اما من نه :دی کپلی منه :دی

فهلا"!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 15:24 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

از خواب که پا میشی ! صورت می شوری ! مسواک میزنی !

اتاقتو جمع میکنی ...... لباس مهمونی تو اماده میکنی .... !

متناسب با اون رنگ ...... make up  دخترونه میکنی !! ((میک اپ دخترونه چیه مگه .....؟ هیچی ..... یه لاک ناقابل و یه کرم ! ))

Just this !!

بعد .... اماده ک شده ..... میری تو سالن ! ددی و مامی اماده ... !! کجا بریم ؟

با برو بچ فامیل "ز" میریم چیتگر !!

که چی بشه ؟ ..... سی تی صفا !! کیا هستن ؟؟ سمی > سمیرا , ثمانه و سحر و حسام و احسان و امیر , دنی و امیر و ایمان و محمد !! + ساغر کوچولو !!

واییییییی جات خالی ..... کورس ماشین سواری !! بعدم که طبق معمول همیشه ..... با پسر دائی ها و پسر خاله ..... دو گروه دخترونه و پسرونه .....

کورس دوچرخه سواری و بزن بزن !!

بعد ! آتیش بازی !!  + بلال  بعد ترش !! بزن برقص ......................... !!

اخرش فال حافظ مامی !! اخر اخرش ..... تماشای تمام وحشی گری هائی که تو مدت 5 ساعت انجام دادیم !

و کلی هر هر !!

p.s.1  ~> سمیرا قراره شنبه با دوستاش بره دربند !! گفت ..... شیده گفته بگو عسل م بیاد !! منم گفتم شنبه عقد منصوره س ..... اگه نرفتم ک به احتمال زیاد نمی رم باهات میام

گفت چند تا دوستاش و ک ندیدم هم هستن ..... بریم خوش میگذره ! گفتم اگی !!

اخرین جینگولونه بازی رو هم میام و دیگه ما رفتیم که اول مهر ! و مثلا" قرار سراسری قبول شیم !!

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 15:25 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

لذت از زندگی میدونی چیه ؟!

دوچرخه سواری .... اونم نصف شب ...... تو خیابون ..... ریلکس !!

تازه سحر دید موهام و روسری خیلی اذیت م میکنه و هی سر میخوره ..... رفتیم یه جای مثلا" خلوت .....

تا من بتونم از زندگی لذت ببرم !!

+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 15:26 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


دیگه هیچ کسی برام نمونده ..... خدایااااااااااااااااااا داری با من چی کار میکنی؟

من فقط ندا رو داشتم ..... !! از دیشب تا حالا دارم دغ میکنم !!

داری چی کار میکنی؟

من دیگه کیو دارم ......... !! این زمونه چرا انقدر نامرده ..... ادماش چرا انقدر نامردن !!؟

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !! داری منو میبینی !!

میدونم داری نگام میکنی !!

وقت اذان !! یه کاری برام بکن !! بهم ارامش بـــــــــــــــــــــــــــــده

دلم میخواد داد بزنم ....... گریه کنم !!!!!!!!!!!!!!!! اونم بلند !!!!!!!!!!

نه اینطور اروم .......................... همه چیمو ازم گرفتی !!

وجود دوستامو بهم ثابت کردی که پوچن ..... ندا  ..............

امیدوارم خوشبخت بشه ................... !!!!!!!!!!!!

به حق همین وقت مقدس قسمت می دم ....... کمک ش کنی ...... کمک م کنی !!

من میخوام درس بخونم ..... من از خودت خواستم .... مگه نه .....

تو این کارو کردی و منم کمکت کردم ......

کمک م کن میفهمی  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ازت میخوام کمکم کنی ............

الان بیشتر از هررررررررر وقتی محتاج توام .............

دیگه هیچ دوستی ندارم .... فقط !

دیگه هیچ کسیو ندارم ..... آیدا هم دور از من ..... !!

فقط میتونم بگم حالم خیلیییییییی بده ..... داغونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داغون !

^^

داغونم ...... یه لیوان اب جوش و یه خرما ...... به همراه گریه و التماس از خدا .......

احتیاج دارم دورم شلوغ باشه ...... احتیاج دارم همه باشن و منو از این غم در بیارن .......

اما هیچ کس نیست ..... فقط منم .... !!

با خدا !

بازم سر درد عجیب و غریب اومد ...... همه ی اینایی که دورما" کین ؟

نقششون چیه ؟ چی از جونم میخوان .......

خدا جونم من و اوردی این دنیا که چیو بهم ثابت کنی .......

خیلی چیزا بهم ثابت شده !

درست اشتباه زیاد میکنم .... اما باور کن ثابت شده ....

به کمک تو احتیاج دارم ..........

من خیلی تنهام ...... الان ! این تنهائی داره زجرم میده .... !

می فهمی ؟!

داره زجرم میده !!

همه ی دوستامو کنار زدم ......

هیچی دیگه ندارم ! میفهمی ؟

کاش دو روز پیش بود !! ای کاش !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 15:28 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


داشتم خواب بارون میدیدم ..... !!

خواب دیدم داره بارون میاد و منم رفتم زیر بارون ..... چادر مشکی سرم داشتم !!!!!!!!!!!

شب بود ساعت 11 – 12 بود ..... همه جا رو گشتم ..... از زندگی خیلی لذت بردم .... !

خیلی .... ! کاش همیشه همینطور بود !!

 

" اگر باران بارید !! به دنبالم نگرد !! ~> در قطره های باران من را نگاه کن !! "

+ نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 15:34 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

امروز یک شنبه بود .... اخرین روز کلاسای تابستونیم ....  کلاس کنکورام تا ۱ مهر تموم شد !!

امروز ساعت ۸.۳۰ با ندا زدیم بیرون ...... رفتیم پارک چوبی ..... نشستیم به حرف و اینا ... یه کم اون گفت و یه کم من ...... پاشدیم به قدم زدن .... من روز نامه میخواستم بخرم و اونم کاری داشت جائی !! دیدم کارش طول میکشه گفتم من میرم کافی نت و تو بیا دنبالم ..... گفت باشه ..... رفتم cn  پائیز رو به روز کردم و به آیدا زدم و دیدم به روز نکرده هنوز ..... خلاصه یه خورده کارامو کردم و زنگیدم ندا گفت اومدم ..... ۲۰ مین نشد ..... اومدم بیرون و توی راه ندا رو دیدم ... دیدم روزنامه نخریده .... گفت بیا بریم بخریم ... همچنا قدم زنان رفتیم خریدیم و رفتیم مدرسه ! ...... فهمیدیم ۹ کلاس انسانی هست که معلوم نیست من و ندا و گلنوش و شیرین تو یه کلاس باشیم !!! کلی ناراحت شدیم و رفتیم سر کلاس خسته کننده زبان و تا ۱۲ تحمّل کردیم و برگشتیم خونه ..... !! ندا رفت قلم چی گفت بیا گفتم نا ندارم ..... اومدم خونه .... از تشنه گی دارم نصف میشم ..... دهنم کف کرده ...... کیمیا زنگید در کمال ناباوری و کپ زدگی ..... دانشگاه علوم تحقیقات قبول شده .... شیمی ... نه یه چی دیگه گفت .... گفت منم بزنم اونجا تا قبول شم و منم گفتم اگی میزنم ..... !!گفت میخوام برم دانشگاه ساوه م میای فردا .... گفتم به جان تو نا ندارم ....... خیر سرم اولین سالیه که درست حسابی قراره ..... قراره ها میخوام روزه بگیرم .... ادم شم :دی اینطوری ..... وای باز السا زنگید ..... سرما خورده بود .... بهتر شده بود .... الانم که دارم مینویسم !!

p.s.1  ~> الانی ددی گفت کاراتو بکن میخوایم بریم خونه عمو عباس ( دوست ددی ..... از عمو برام عزیزتره :دی ) امشب مهمونیم :دی

p.s.2  ~> جدیدا" فهمیدم چقدر حسود دور منو گرفته بود و من خبر نداشتم .... امروز به ندا میگم " تومون خودمونو میکشه بیرونمون و مردم رو " چه ادمائی ارزو کردن ک من نیام نت و احساس کردن که من جاشونو تنگ کردم ...... ای کاش این اخلاق اشغال من خوب بشه و با هر کسی خودمونی نشم !!

میدونم دوسم دارید < .. خود تحویل گیری !!؟

بدرود :دی

+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 15:41 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

اینم نامزدی عمه خانوم !!

سه شنبه ای سحری زنگید و گفت که عسلی رو بیارید پیشم و ددی هم گفت نوچ .... منم قبلش به مامی گفتم کلاس نمیرم ..... زنگیدم ندو گفتم من کلاس نمیام .... گفت به چهنم :دی !! ددی هم گفت نه من خودم میرم پیش سحری !! گفتیم اگی ..... تا ۳.۳۰ بیدار بودم فیلم میدیم ..... میدیدم !!!! مامی رفت خوابید اما من دیدم ...... جالب بودن !! با السا حرفیدیم و کلی دعوا :دی بعدم که روز اول ماه رمضان بود اما من روزه نگرفتم :دی !!! بعدش اینکه تازه پاشدم یه پیتزای مشتی درست کردم و دلم نیومد تنها بخورم ..... سحر که اومد بعد خوردیم ..... اماده شدیم ..... و یَک لاک قرمز خوشکلی زدم و لباسمم که زرشکی یا همون قرمز همرنگ لاکم بود :دی زدم و با سحری جنگیدیم که ناخن انگشت سبابه م پــــــــــــــــــــــــــــــــــر !!!!! منم در عین بهت !! کلی به ناخنم خندیدم اخه کوچولووووووووو خیلی باحال بود تا حالا دقت نکرده بودم که چقدر دستام کوچیکه ...... گفتم توی کلاس یه سری همه گیر داده بودن به کف دست و کف پا ..... فهمیدن توی کلاس من از همه کوچولو ترم :دی کف پام ۳۷ و بروبچ همه ۳۹ .... ۴۰ .....۴۲..... کپ کردیم :دی اره !! خلاصه با منصوره قهر کردم سر میثم !! نکبت به مامی باز بی احترامی کرد منم زنگیدم که نمیام :دی لباس عروس خانومم دست من بود :دی ...... راه افتادیم و ساعت ۹ بود زنگید بهم گفتم میخوام برم بستنی بخورم ...... کلی فحش بهم دادن که نیای کلتو کندیم منم گفتم اگی بابا چتونه پاچه میگیرید :دی رفتیم و کلی خوب بود .... تا رفتم همه منو سحری رو نگاه میکردن ..... به مادر شوهر منصوره سلام نکردم :دی ..... یَک دسته گل خوشمل هم خریدم .... کفش برید و رفتم اماده بودم ..... اومدم پیش مامی واستادم و دیدم نادیا خانوم مادرشوهر هی میگه چرا نمیای وســــــــــــــــــط ؟! منم کپ زده گفتم منو میگی؟ از کجا فهمیدی من قرتی م ؟ خندید گفت بیا وسط گفتم اگی میام :دی ...... به افتخار من اهنگیدن و بنده هم رفتم ..... کلی خندیدیم ...... زن دائی ددی چطوری نگام می کرد ...... به سحر گفتم !! خندید ....... گفتم دست از سر تو برداشت گیر داده به ما .... !! کلی قر دادیم و اینا و اخرش قروقاط شد ..... مانی بد نگام کرد ..... گفتم شوهرم کاریم نداره تو گیر دادی .... کپ کرد ..... کلی خندیدممم وای خدا .......اخرش اومده میگه جریان شوهرت چیه ؟ همچنان خنده تحویل دادم ..... خلاصه اومدیم خونه و شبونه السا خانوم فیلش یاد هندستون کرده بود که من حالم خوب نیست عسلی بیا حرف بزنیم ..... گفتم بابا ۱.۳۰ میخوام بخوابم خوابم میاد ...... چشمت روز بد نبینه ..... بنده رو تا ۴.۳۰ صبح نگه داشت و هی ور زد ...... بدبختی هم هی میگفت تو تعریف کن ..... منم هنگ بودم خوب .... !! اخرش ولم کرد رفتم پائین دیدم چهار روزه یا فقط سوپ خوردم یا اینکه دو پر پیتزا مگه هادی اجازه داد ما نگاهشم کنیم ..... همرو خورد !! هر چی گشتم ببینم اون یکی که اخر درست کردم که با مامی و ددی بخوریم دیدم نیست ..... دیدم مامی گفت بابات سر شبی خوردش :دی منم گفتم دستش درد نکنه ..... میخواستم روزه بگیرم .... ظهری تلویزیون میگفت خرما خوبه و این حرفا .... منم یه لیوان شیر + دو عدد خرما خوردم ...... تا افطار نگهم داشت ..... فقط عصبیم کرده بود !! بقیش مخفیگاه ..... بابای !!!

سر سفره افطار ددی گیر داده بود چرا وقتی من میگم زود بیاین حالم بده چرا دیر اومدین ..... منم که قاطی بودم .... اول یه نوچ گفتم دیدم نه نگار نه انگار ..... اومدم شیر بریزم ..... ریخت رو میز ..... منم قاطی کردم ..... شیرو انچنان کوبوندم رو میز که هم هر دوشون ساکت شدن هم اینکه کلی ش ریخت رو میز !! دیگه تموم شد ...... اومدم نشستم .... ددی هم مهربونانه و ملایم می حرفید که من دیونه نشم :دی ...... کلی فیلمم دیدیم !!

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:42 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


طاووس عارفان ، بایزید بسطامی ، یک شب در خلوت خانه ی مکاشفات ، کمند شوق را بر کنگره ی کبریای او در انداخت و اتش عشق را در نهاد خود برافروخت و زبان را از درِ عجز و درماندگی بگشاد و گفت « بار خدابا ، تا کی در آتش هجران تو سوزم ؟ کی مرا شربت وصال دهی ؟ »

به سِرش ندا آمد که بایزید ، هنوز توئی تو همراه توست . اگر خواهی که به ما رسی ، خود را بر در بگذار و در آی .

مفهوم ~>یک روز بایزید که عارف برگزیده ای بوده .... در حالت عارفانه که به دنبال گشف حقایق بود .... شروع به سخن گفتن کرد ..... که ای خدای من تا کی در غم دوری و هجران تو بسوزم ..... کی به عشق و معرفت تو میرسم ؟ که ندا می رسه  که ای بایزید ..... هنوز خودت رو فراموش نکرده ای .... خودت را رها کن و فراموش کن ..... تا به ما رسی !!

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 15:42 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سام !!

خوفم .... این چند روزه کلی شنگولم ..... عاطی اومده تهران .... امروز باهم حرفیدیم ..... رفتم کلاس .... سر قرار هم نرفتم ... چون کلاسم دو ساعت با تاخیر شروع شد و ۲ ساعت دیر تر تموم شد و بنده ۵ اومدم خونه ..... زنگیدم جودی جون و عذرخواهی کردم :دی ..... سر کلاس هم که خیلی خوب بود .... ریاضی واقعا" بهم چسبید ..... ساعت استراحت توتکا رفت بیرون .... گوشی رو دراوردم دیدم ایدا میس زده ..... اومدم اس م س رو باز کنم دیدم ایدو زنگید ..... دلــــــــــــــــــــــــــــــم کلی براش تنگیده بود ...... همین که می حرفیدیم ..... گفت سیاوش ازدواج کرده ............. ذوق زده شده بود ..... کپم کرده بود ...... ولی خیلی خوشحال شدم ..... مبارکش باشه ..... بعد ییهو دیدم استاد وارد شد منم که میز اول نشسته بودم .... به ایدو گفتم استاد اومد من باید برم ..... و بابای کردیم و گوشی هنگیده بود ..... داشتم ور میرفتم که توتکار اومد و گفت خانوما گوشیا تونو جمع کنید دیگه وقتش تموم شد ..... نگاش کردم دیدم داره نگام میکنه .... خندیدم گفت شوخی میکنما ؟ گفتم بله میدونم ..... خنده و اینا ..... شروع کرد تست حل کردن و بنده درگیر گوشی که چرا هنگه !! درست شد و اخرش دیدم کی اس م س داده !! ...... بلاخره تعطیل شدیم و اومدم خونه واقعا" خسته بودم ..... سحری زنگید گفت بیا خونمون گفتم کلاس دارم فردا اونم عربی ... گفت پاشو بیا خودتو لوس نکن ..... گفتم اگی !! حالا شاید برم .... الان که ساعت ۹ شب می باشد ...... اها زنگیدم جودی بعدشم ایدو ....... ۱ ساعت و ۴ دقیقه حرفیدیم ...... تلافی دو هفته .... !! کلی گفتیم و خندیدیم و اینا ..... یکی ندا خیلی بهم نزدیکه .... خلقیاتش و ................ !! یکی ایدو .... !! موقعیتمون کاملا" مثل همه ..... خوبه .... !! انقدم که با ایدو صمیمی هستم با ندا نیستم باز !!

p.s.1  ~> زنگیدم این محیو نکبت نمیدونم کدوم گوری مرده کتابامو نمیاره میخوام بخونم !! اوف !!

p.s.2  ~> نسیم چند دقیقه پیش زنگید و حرفیدیم ..... بلاگ شهابی هم نسیم نظر داده بوده !! اق شهابی !!

p.s.3  ~> الان لاک صورتی خوشکلم و زدم ..... هم رنگ خونه صورتیم شده ..... خیلی خوش رنگه .... مامی تازه برام خریده !! رفته ...... ۴ تا لاک گرفته !! دونه ای ۱۵۰۰ ..... ناخونای من یعنی اینطوری ارزش داره اونوقت این ددی هی میگه کثیف :دی یه روز گفت تو به من احترام نمیزاری و به حرفم گوش نمیدی هی میگم این ناخوناتو بگیره الهی بکشنه :دی منم گفتم شما هم هیچ وقت به عقاید و چیزهایی که من برام مهمه احترام نمیزارید من!!!! به خاطر شما ناخون انگشت سبابه مو گرفتم اما شما هی میگی بگیر !! :دی به خاطر ددی نبود ..... به خاطر اینکه نوشتن برام شخت بود گرفتم :دی

p.s.4  ~> کجاست باران ؟ !!

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 15:43 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

به جون جف بچه هام همین الان از کلاس اومدم :دی

خوبم شنگول و منگول و حپه ب انگورم .... چشات درآد الهــــــــــــــــــــی :دی ..... کلی خندیدم امروز سر کلاس :دی

دیروز خیر سرم اومدم درس بخونم ..... ۱۲ تا ۱.۳۰ - ۲ رو خوندم .... ادب ۳ تموم شد .... مامی صدا کرد ناهار .... اقا ناهار تموم شد این سحری مثه عجل معلق ظاهر شد :دی خلاصه میزو جمعیدم و اونا ناهار نخورده بودن ........ خلاصه شیرینی دانشگاه منو خواستن که منم خیلی قاطع فرمودم ..... شیرینی نداره .... من که قرار نیست برم ...... :دی ! خلاصه شوخی خنده و اینا ..... ناهار خوردن و بنده اومدم بالا بدرسم !! ییهو سحری صدا کرد عســــــــــــــل بیا پائین !! رفتم و دیدم میگه بیا این لیاس عروس رو بپوش ..... !! گفتم به قول امین مگه من مایکنم !!؟؟؟ دیگه از زیرش در رفتیم و اینا واقعا" خسته بودم ..... ساعت ۵ اومدم بالا ..... دراز کشیدم تا بخونم دیدم خیلی خسته ام alarm گذاشتم که ۱ ساعت دیگش ادب ۲ رو هم تموم کرده باشم دیدم نه خیلی خوابم میاد ... چشامو بستم ..... ۲۰ مین خوابیدم ...... هی با خودم کلنجار میرفتم که اقا بلند شو برو یه چای لیوانی با شیرینی بخور :دی ۵.۲۵ بلند شدم و رفتم پائین چای ریختم ..... با چنان ذوقی جعبه شیرینی رو باز کردم ........... وبلاخره یک عدد شیرینی در اون جعبه به چه گندگی دیدم اونم چی شیرینی ناپلئونی که من عاشقشم !! گفتم خوب اینم میخوردین دیگه ..... هادی گفت واسه تو گذاشتیم :دی .... گفتم زحمت کششیدید به خدا .... چه رجحمی کشیدین ..... داشتم میخوردم که تلفن زنگید .... داشت شماره هارو میخوند که دیدم نا آشناس !! منشی تلفنی خونه که بنده باشم رفتم و دیدم ووووووووووووووووووووووووووووووووو فامیلای مامان جون از اصفهان اومدن تهران ..... کلی غصه خوردم و گفت که میخوایم بیایم سر بزنیم گفتم مامی خوابه بیدار شد میگم زنگ بزنه بهتون :دی خیلی رو دارم ..... امروز میخواستن بیان که نیومدن فعلا" .... مامی هم نزنگید :دی برای اینکه خواب از سرم بپره رفتم حمام ..... ۲ ساعت طول کشید تا موهامو بشورم ..... بلاخره اومدم دیگه ..... رفتم بدرسم ..... تا ۱۰ خوندم شام خوردم ..... اومدم بالا تا ۱۱.۳۰ خوندم و واقعا" خوابم میومد ...... اومدم پائین ..... ددی و مامی میحرفیدن .... مامی گفت بیا بریم تو اتاق این بخوابه گفتم نه غیبت کنید میشنوم .... حال میده :دی حلاصه در همون موقع ها بود که خواب مرگ مرا فرا گرفت و کلی حال کردم .... لالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالا تا صبح پاشدم و شروعیدیم به اماده شدن ..... ندا یه کم دیر اومد دیر رفتیم سر کلاس .... استاد سر کلاس بود .... دیگه توی راه کلی حرفیدیم .... از دیروز تعریفید ...... سر کلاس عمومی اومدم پرده رو بکشم کنار ...... چون پرده خورد تو سرم ...... کلی خندیدم به خودم :دی ..... خلاصه نگین اومد جلوی ما نشست و اقا گیر داده بود گلنوش ............. انقدر خندیدم که اشک از چشام میومد :دی خیلی باحال بود ...... همه مارو نگاه میکردن ....... اوایل بهمون گفته بود لغات اخر ککتاب رو بخونید یه روز غافلگیرتون میکنم و ازتون امتحان میگیرم ...... خونده بودم اما نه با دقت ..... اقا برگه رو داد ........... همرو از توی کتاب زدیم ...... یه برگشو من حل کردم یکیشو ندا ..... ممول هم که نکبت از رو ما میزد ...... اخرش نصفشو جوابارو داد فهمیدیم کلی غلط داریم و درصد ها کلی پائینه ..... ادب عمومی این سری رو ۶۶٪ زده بود ممول ۶۵ ٪ و ندا ۵۷٪ ۲۶ شدم توی کلاس .... تخصصی هم با اینکه نمیدونستم میخواد ارایه امتحان بگیره ۴۳٪ زدم و ندا ۳۶٪ من نفر ۹ توی کلاس شدم ...... یکی ۱- شده بود وای خدا ...... یه دختره بود امروز توی کلاس عین ماست ..... قیافش خیلی خنده دار بود ..... من و ندا مونده بودیم چرا اینطوریه .... به فکرای خودمون میخندیدم .... ادب تخصصی که رسیدیم هی میگفت خسته اید ؟ من بلند میگفتم نه خیـــــــــــــــــــــر !! منو نگاه میکرد میخندید ..... !! اخراش دیگه واقعا" انگشتام نا نداشت خودم خوب بودم .... چون هی با ندا مسخره بازی در میاوردیم میخندیدیم :دی حرف گوشی و اینا شد با لادن ..... من گفتم چند وقته من و ندا دیگه سرمون واقعا" خلوت شده و کسی کاری به کارمون نداره .... گوشی رو دراوردم دیدم وووووووووووووووووووووو ۷ اس م س و ۶ تا miss  داشتم .... لادن گفت خوبه .... :دی میخندیم !! دیدم جودی اس م س داده که بروبچ فردا دیدنی ها هستن میای ؟ گفتم الان که سر کلاسم فردا هم که تا بوق سگ کلاس دارم ..... چطور میتونم ..... دلم میخواد ولی متاسفم .... !! گفت تلاشتو بکن منم گفتم اگی !! حالا میخوام ببینم میشه .... ساعت ۵ فکر کن خیلی راه میشه .....۳ میام خونه ...... همون موقع هم راه بیوفتم .... ۵ کی بیام ..... ۶-۷ تاریک میشه تنهائی برام سخت میشه ...... نمیدونم با سحر صحبت کنم ببینم اون چی میگه ..... شاید با سحر برم .... هوم ؟ اگه بیاد !! نیدونم ..... اگه بشه میرم .... نشد دفه ی دیگه ..... !! اینطوری !!

p.s.1  ~> کلاسام رو احتمال داره کم کنم .... دو شنبه ها و ۵ شنبه ها تعطیلیم ..... به جاش کلاس کنکور دارم ..... شاید زبان رو بر ندارم .... عربی و ادبیات تخصصی و ریاضی رو بردارم ..... کی حسشو داره !! بینیم چی میشه .....

p.s.2  ~> نیما خان گفتن شما دو تا چقدر کوچولوئید ؟ زشت !! بیریخت ..... من میگم پسرا هیزن بگو چرا میگی !!

 

* فردا هم ریاضی دارم بشینم بخونم .... الان که میرم بخوابم .... ساعت ۴ شد ..... فعلا"

+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 15:44 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


اسممو توی روزنامه دیدم ..... توی سایت دیدم ..... بگو کجا ؟ چه رشته ای ؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

علوم قضائی نراق !!!!!!!!! کپ کردم .... امکان نداره !! ددی کلی حال کرد ......

محیا دبیری ادبیات آباده قبول شده و مهسا هم تهران.... جغرافیا قبول شده ..... چه فایده ؟ خاک بر سرمون باید بخونیم تا تهران قبول شیم یه رشته ی بهتر !!

چمدونم !! فعلا که خوشحال نشدم تا حالا ..... دوقوزابادم خوشحالی داره ..... درسته نخونده بودم اما !! بیخی بابا
+ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 15:44 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

الان از کلاس اومدم ..... البته کلاس که چی بگم ..... بعد از کلاس ندا قرار داشت .....پسر عموی دوستش کارش داشت .... رفتیم ببینیم چی میگه ..... رفتیم و وایییییییییی حالم بد شد ...... این همه تعریف کردن ازش .... !! فوق العاده تعریفی بود ... :دی کلی خندیدم و گفتم ندا من ترجیح میدم تنهایی بگردم :دی گفت اخه ؟ گفتم اوهوم من خسته م شایدم برم خونه ..... !! اصلا" حوصله ندارم .... خودش گرفت چی میگم بدبخت .... !! گفت اکی برو .... !! بای بای کردم و اومدم :دی ..... چشم درومده چشامو دراورد :دی .... !! نیما ..... باهاش صحبت نکردم زیاد اما اگه حرف میزدم دعوا میشد :دی ..... جدیدا" فهمیدی سگ شدم ؟ پاچه همرو میگیرم .... ترو خشک نداره :دی ..... !!با مانی هم دعوامون شد .... اون سگ تر از من :دی بیخیل این دیشب و بگم .... !!

~~>> بعد از ناهار رفتیم و عروس داشت رخت میشست .... ماشین و روشن کرده بود و مثلا" میخواست بره حموم ..... تا ۶ که اومدو گفت بیا منو make up کن .... گفتم من ؟ گفت اره ..... گفتم بریم خونه سمی !! گفت اکی رفتیم و این مانی دیوونه هم خسته بود هی گیر میداد .... داد میزد :دی منم هی میگفتم هیس !! ارومتر !! یواش !! به قول خودش ۳ بار وقتی عصبانی بود اینطوری جوابشو دادم :دی خلاصه نشستیم به make up کردن این عروس خانوم .... که گفتم من واسه امروز ترجیح میدم تو ساده و سنگین ارایش کنی ..... گفت باشه که مهدی زنگید و گفت ساده باش ..... عروس خانومم لال شد دیگه ..... خلاصه ما شروع کردیم و چک و لگد و این حرفا ..... واقعا" تغییر کرد ..... واقعا خوشم اومد از خودم :دی زیاد ارایشش نکردم اما نسبت به همیشه واقعا تغییر کرد و نـــــــــــــــــاز شده بود ..... قرار شد من و سمی بمونیم پائین و بقیه بالا .... منصوره هم پیش ما ..... مانی هم با من قهر که چرا جواب منو دادی ..... سحری زنگید بهش گفتم اره این دیوونه با من سر این قهر کرده خجالتم نمیکشه ..... که مانی شروع کرد .... تو این خانواده .... وقتی من عصبانیم هیچ کس جرات نداره رو حرف من حرف بزنه ولی تــــــــــــــــــــــــــو جواب منو دادی ؟!!!!!!!!!!!! چند بار گفت که منم اولش گفتم برو باباااااااا :دی بعدشم دیدم جو.ش اورده گفتم اقاااا غلط کردم چیز خورد این بچه ...... ببخشید ..... راضی شدی :دی همرو باخنده میگفتم که اون بیشتر لجش گرفته بود :دی خلاصــــه !!؟ فامیل دوماد اومدن ....!! دیگه مانی اومد و گفت چای !! وسطاش بود ..... سر چای ریختن .... هر دو دستمون به این یکی دستمون می گفت غلط نکن ..... سمی هم ۷ ماه باردار بدبخت پدرش درومد دیروز .... خلاصه سر من داد زد گفت برو کنار !! لازم نکرده بریزی !!! منم انچنان نگاهی بهش کردم و اومدم اینور .... خودش گرفت دنیا دست کیه !! رفت و دیگه مثل ادم برخورد میکرد :دی میثم شوهر سمیه همون عموم اومد و مرتضی اومد و مهرداد هم زنگید و ..... اینا عمو هام هستن :دی ولی هیچ کدوم نرفتن بالا چون منصوره خانوم دعوتشون نکرده بود با میثم نشستیم بلوتوس بازی حالا میثم ۲۸ سالشه ها اما ما تو کارمون عمو عمه نداریم :دی ..... فقط مهرداد و عمه مصی :دی ..... !! اره ییهو دیدیم دارن دست دست اها اها :دی اونو دست میزدن و بنده قرشو میدادم ...... خلاصه مهرشم مثه سحر بریدن و اینا نــــــــــــــــــــازنین خواهر شوهر منصوره اومد و منصوره رو برد و بعدش دست دست شد :دی ..... !! بعدش همه رفتن بدرقه من و سمی و میثم دعوت شدیم بالا ..... مانی ارگ میزد و بنده حالا بیا وسط .............. قرش بده ((= وای خیلی خندیدیم ..... کلی حال داد بهمون .... اون قر اخرش باحال بود .... بابائی اومد وسط ...... واقعا" جای تعجب بود منصوره بعد از ۷ سال بلاخره این خواستگارشو قبول کرد ..... دوسش داشت دیگه ... همه ی ما ارزومون عروسی منصوره بود :دی به قول مانی همه دستارو دارن بالا میزنن صوری رو از خونه بیرون کنن ..... تا ۱۲.۳۰ دست دست بود ..... بعدشم میثم بلند کردم و منصوره و دیگه ددی مسعود گفت بستونه دیگه پاشید بریم تو مثلا" ساعت ۷ کلاس داری فردا پاشو :دی .... منم گفتم ای بچشم :دی بریم !! واسه خداحافظی منصوره میگفت عسل جون مهدی زود بیای ها ....... من دست تنهام ... چی کار کنم .... گفتم اگی !! مانی داشت میرفت مراسم قلیون کشی ..... دست داد و وایساد نگاه کردن منم کر کر میخندیدم ..... واسه منصوره گفتم و منصوره هم گفت واسه ابرو من میگفته :دی گفت اندفه رو بخشیدمت ..... گفتم برو بابا !! :دی عمه مصی هم اومد و اومدیم خونه تا ۲ بیدار بودیم و نمیتونستم بخوابم .... alarm گذاشتم و خوابیدم ...... صبحی پاشدم و بی حوصله ... مسواک زدم و صورتم رو هم یادم نیست شستم یا نه ولی تا جلو سینک روشوئی بنده خواب بودم دستم به اب خورد چشام وا شد ..... ندا بیچاره جلو درمون منتظرم بود و من رفتم و سر کلاس و زبان داشتیم .... تمام کلاسا دو برابر شده ): واسه همین هر روز کلاس دارم ..... خیلی خسته ام الان میخوام برم ادب بخونم امتحان دارم فردا :دی

روز خوش !!

بدرود!!

+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 15:45 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

صبحی زنگید مامی و گفت که فردا عموت اینا میان خونمون زود بیاین .... سحر و هادی هم برنامه چالوس چیدن و گفتن عسلی تو هم باید بیای !! منم گفتم ببین اول خونه چه خبره بعد !! تا اینکه فهمیدیم مهمون داریم و کنسل ....!! صبح شد و صبحانه خوردیم و راه افتادیم خونه ساعت ۱۲ رسیدیم ..... هنوز نیومده بودن مهمونا !! اومدن و ناهار خوردیم و تا شب همینطوری ول گشتم تا بیکار نباشم .... تازه ..... ظرف شستم ...... میز چیدم .... جمع کردم .... کلی کار کردم :دی !! عمه مصی ~> معصوم !! :دی گفت که لیدا شیما رو برده خونه شقایق اینا تا بمونه پیش ونا و مدرسه ش رو هم اونجا نوشته ..... ناراحت شدم و به خودم گفتم شیما هم حیف میشه ..... این شقایق و عمه بتی به لجن میکشنش !! لیدا جونم خیلی خره :دی ببخشید :دی !! شب عمه و عمو رفتن و ما هم فردا صبح ش رفتیم خونه مامامی و بابائی ..... ماچ بازی و این حرفا .... سمی رو دیدم ~> سمیه :دی زن عموم :دی شیمکش ~> شیکنش اومده بود جلو نینیش کوچکولو بود نازی !! خلاصه .... خونه تکونی کردیم و اینا ..... بقیشم توی مخفیگاه :دی ساری !!

p.s.1  ~> قراره امشب بیان حالا ..... همه دلشوره داریم .... ۷ سال انتظار کم نیست !! من ، سحری و ...... خیلی دلشوره داریم !!

..... انقدر که اشکام داره میاد !!

p.s.2  ~> خدایا به خیر بگذرون !!

p.s.3  ~> منصوره خیلی اصرار کرد که باشم !! حتی به ددی هم گفت که بیاریدش ها .... زود هم بیاید .... من تنهایی دق میکنم !!

.... ددی هم اکی داد !!

تا بعد !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 15:47 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤