تبليغاتX
شب نیلوفری

 

سام !!

چهارشنبه -: صبح رفتم سر کلاس .... یعنی ساعت ۷ کلی منتظر محیا بودم که نیومد .... تا ۷.۲۰ که راه افتادم .... هی خدا خدا کردم اتفاقی براش نیوفتاده باشه .... رفتم مدرسه دربون بهم گفت کلاست شروع شده که گفتم نه من این ساعت کلاس ندارم و .... خیلی مهربونانه گفت باشه عزیزم برو اونجا بشین سایه ... اینا که گفتم اکی .... !! رفتم و نشستم یه گوشه مثه بچه یتیما ... دور از جونم !! خلاصه یه اس ام اس زدم به محیا که خیلی بی کاری .... !! به ندا که شمال بود اس م س دادم .... نشستم به خوندن ... اول ریاضی .... بعدم عربی .... دیدم ضعف کردم .... یه خورده چیپس خوردم .... اونم چی سرکه ای اونم چی ناشتا !!!!!دیدم دلم داره درد میگیره ... وسایلامو جمع کردم گذاشتم یه گوشه به دربون مدرسه گفتم من میرم همین بغل یه چیزی بگیرم بخورم ... گفت چی میخوای گفتم شیر کاکائو .... گفت برو ..... رفتم و واقعا این پسرا اول صبحی چقدر بیکارن اخه ..... خوبیش اینه که تیریپم از این جوادا نیس ...... رِ به رِ بوق ..... منم زودی رفتم و برگشتم ..... نشستم به خوردن ... نشستم جزوه های جلسه اول عربی رو هم مرور کردم دیدم نه بلدم .... دیدم نزدیک ۸.۳۰ رفتم پول کلاسا مو پرداخت کنم که خانوم محیط کلی منو دید که دستم پول ذوق کرد .... برگشتم و یاد اون کسی که قرار بود قالب برام بسازه .... زنگیدم به دوستش که یه زمانی اسکولم کرده بود ..... گفت خبر نداره .... شاکی شدم ازش و زنگ خورد رفتم سر کلاس .... دیدم معصوم نشسته تنها ... گفتم بیا پیش من بشین .... اومدشو .... استاد اومد .... ادامه درس رو داد ازمون گرفت ... خوب دادم .... معصوم نخونده بود .... توی ازمون بنده دلیل میاوردم که چرا این گزینه غلطه .... بعد با هم یه چیزی جواب میدادیم .... خلاصه تموم شد و معصوم رفت خونشون ..... ساعت بعدش با توتکا کلاس داشتیم .... که گوشی رو نگاه کردم ندا اس م س داده بود که تو جاده س و داره میاد .... خوشحال شدم .... خلاصه .... توی راهرو با گلنوش و شیرین همصحبت شدیم و (دوستای ندا که تازه خودمونی شده بود ) دیدیم توتکا داره میاد سر کلاس .... اومدیم و به شیرین گفتم تنهایی بیا پیشم اومدش و اونم که اصن انگار نه انگار اومده کلاس .... هیچی نمگیرفت ... وسط کلاس فهمیدم .... اولش که اومد اومد رو دفتر شیرین به بررسی که چی کار کردیم و بعدش تمرین نوشت و شروع کرد به حل کردن .... هررررررر جلسه کلی التماس میکنه جون مادرتون اگه سوالی دارید بپرسید ..... خلاصه داشت یه تمرین حل میکرد که من احساس کردم یه جور دیگه هم می شه حلش کرد .... بهش گفتم .... که اقا شروع کرد ... مگه ول میکرد ..... -: من همیشه راهی رو برای شما انتخاب میکنم که اسون باشه .... شما سر ازمون نخوائید ..... !! به غلط کردن افتادم که اخرش گفتم بله شما درست میگید تا دست از سرمون برداشت ..... از اینجا بود که جذب تمرینا شدم و به طور جدی تمرینا رو حل میکردم .... تستایی که میداد رو خودم برای خودم حل میکردم .... خوب بود میتونستم ... خلاصه یهو دیدم محیا ساعت ۱۱ اومد و برگه دستشه ..... برگه حضور غیاب بود ..... توتکا داد به من که حضور غیاب کن بلند شدم و شروع کردم به خوندن که ای واییییییییی چقدر این خط گند بود ..... خلاصه با کلی خنده و اینا خوندم و محیا هم به شیرین گیر داده بود mp3 player منو از کیفش بده .... اخه جلسه قبلش کیف نیاورده بود .... داشتم باهاش حرف میزدم .... دیدم هی گوشش و درس میکنه .... گیر دادم من دارم حرف میزنم ... داری اهنگ گوش میدی خیر سرت ... که اخر در اورد و گذاشت تو کیفم .... انقدر خسته بودیم یادش رفت برداره .... وقتی اومدم خونه عصری دیدم تو کیفمه زنگیدم که اره اینطوریه .... !!اره خلاصه اسما رو خوندم و برگرو دادم .... اونم دراوردم و دادم بهش .... و رفت .... خلاصه کلاس خوب بود .... ولی وقتی اومدم خونه ..... خستگی تو تنم موند ... ددی قاطی بود .... که یه تشر بهم زد و منم گیر دادم و ول نکردم ..... اره هر کی هر کاری میکنه من باید تقاص پس بدم ...... !! بیچاره پشیمون شد .... دید سرخم از گرما هیچی دیگه نگفت ..... با مهربونی حرفید ..... به مامی گفتم خوبه ادم مثه برزخ بیاد تو خونه کسی کاری به کارش نداشته باشه :دی ...... خلاصه غذا سیر خوردم و ساعت ۲ خوابیدم ساعت گذاشتم ۴ بیدار شم ..... ساعت ۴ گوشی بدبخت خودشو کشت ..... خاموشش کردم تا ۷.۳۰ خوابیدم ..... شبم ساعت ۱۲.۳۰ خوابیدم ... خیلی خسته بودم .... درسم نخوندم ..... امروزم که ۵ شنبه اس ..... ساعت ۱۱ بیدار شدم :دی و بعد از یه دوش .... با آیدا حرفیدیم که بعدش احساس کردم منم کرمم گرفته :دی ..... نشستم به زبان خوندن که دیدم یه مزاحم جدید دوباره ..... !! گیر داده بود میخواد باهام دوست بشه که اعصابمو کلی خورد کرده بود ... هر چی زنگیدم ببینم کیه ..... دیدم ریجکت میکنه ..... قاطی کرده بودم دلم میخواست گوشی بکوبونم به دیوار ..... اخر تهدیدش کردم و گوشی رو اف کردم ..... روشن که کردم .... دیدم آیدا اس م س داده دئاشتم جواب اونو میدادم که دیدم داره زنگ میزنه ..... دیدم ایرانسل ..... تائید رو زدم تا شارژش تموم بشه .... ۳ تا ۱۰ ثانیه نگه داشت و منم هیچی نگفتم ..... دیگه زنگ نزد ... اوف .... اعصاب خوردی بود .... الانم که واقعا کلافه م این ایدا منو هم به وسوسه انداخت ..... فقط میدونم خیلی خسته م ...... با اینکه خیلی خوابیدم .... اما باز خسته م ..... شنبه هم زهره مهمونی داره باید برم کمکش احتمالا سحری هم هست .... منم که کوزت ... جون میدم واسه این چیزا ..... میخوام اگهی بدم ..... بده ؟

p.s 1 :  آیدا گذاشته اما ..... !!!

     رفته است و مهرش از دلم نمیرود

                        ای ستاره ها چه شد که او مرا مخواست؟

 ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها

                        پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

یادمه اولین بار اینو کیا برام گذاشت توی بلوگم ..... و منم پست گذاشتم ... !!

واقعا به عمقش نرفته بودم !!

p.s 2 :  این سر دردا واقعا کلافه م کرده ..... داره دیوونم میکنه ..... میگیره ول میکنه .... مخم داره سوت میکشه

p.s 3 :  حالا که کار اتاقم داره تموم میشه ..... من به این اتاق مامی اینا عادت کردم و فکر میکنم اخر سر روانی بشم .... از بس که این ور اون ور شدم .... !!

p.s 4 : مامی پرده جدید سفارش داده .... مبلمان جدید .... میز و .... واسه اتاقم ..... با اینکه به اونا خیلی عادت کرده بودم اما ..... قراره نارنجی باشه .... هر کاری کردم ددی صورتی کنه ..... گفت نوچ ..... دلم میخواست بشه مثه خونه نیلوفریم .... اما نشد .... !!

p.s 5 : خیلی خسته م ..... امشب از اون پنج شنبه های فوق العاده دلگیره .... خدا به دادمون برسه که جمعه ش چی طور میشه ..... !!

اللهم العجل لولیک الفرج !!

آمین !!

p.s 6 : امکان داره دیگه نتونم بیام نت .... اخه انگاری اتاقم پریز تل نداره .... اما شاید مودم جدید خریدم .... معلوم نیس حالا .... این فقط یه احتمال 99% که یه در صدش امکان داره بیام :دی

بدرود !!

+ نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 16:12 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سام !!

بازم دلتنگی و کلافه گی !!

اومدم کامی رو خاموش کنم تا برم بخوابم ... اما یه لحظه پشیمون شدم ... !!

نمیدونم چرا دیگه حوصله ندارم ... شادابی گذشته رو ندارم ... !!

اوم ... اهنگ که گوش میکنم ... دلم میگیره ... تو عمق اهنگ که میرم ... گریه م میگیره !!

سیاوش -:

   من از صدای گریه ی تو

            به غربت بارون رسیدم

              تو چشات باغ بارون زده دیدم

چشم تو هم رنگ یه بارون

تو غربت غروب پائیز

مثه من از یه درد کهنه لرزید

                      با تو بوی کاهگل و خاک

           عطر کوچه ها و نم ناک زنده میشه

     با تو بوی خاک بارون

               .....  

مِموری گوشی رو خالی کردم و یه سری جدید پر کردم .... همون اهنگایی که دوسشون دارم ...

فردا فقط من و محیا ییم ... !! برای اینکه از این حالت دِپ در بیارم .... اومدم بنویسم و برم ....

ندا که شمال تشریف داره و تازه پرو پرو اس م س داده که یادی از ما نمیکنی ....

بابا خوب هر چی میزنگی ا ن ت ن نمیده .... !! من چی کار کنم ... !!

قراره یه روزم با دختر نقاش قرار بزارم و برم بیرون .... روز و جاشو من باید بگم .... !!

فعلا که درسام و کارام انقد گره خورده که دارم کم میارم .... !!

هنوز نتونستم ادب ۳ رو شروع کنم .... استاد ادب هم که رِ به رِ منو دید میزنه .... نمیتونم جُم بخورم

اخه ادب ۲ که داشتیم گفت تستاتون و بیارید و..... من همرو توی دفترچه یاداشتم زده بودم ..... متوسط بود خوشم اومد توش بزنم ددددد به تو چه ... !!

بعدش از درس یک همرو اونجا زده بودم .... بردم گفتم من همرو توی دفترچه م زده م ....

نگام کرد و گفت افرین .... !! :o گفتم خودمم صحیح کردم و درصد گرفتم ... !! نگام کرد و من بی اهمیت برگشتم طرف نگین ....!!

گفتم ؟ بعد مدتها نگین رو دیدم

ادب ۲ بود که من و محیا و ممول سه نفری روی نیمکت نشسته بودیم و در حال دادن مثلا ازمون بودیم که دیدم محیا میگه دوستت اومد .....

دیدم گرفته س .... تعجب کردم ... نگین ؟!!!!!!! ازمون که تموم شد .... سام گفتم و سوال پرسید .... بعد گفت عسل ؟!

گفتم جونم ؟ گفت میای پیشم بشینی ؟ ..... گفتم اره چرا که نه !! محیا نا رضایتی کرد و گفتم بیخیل دیگه !! ممول هم که تا ۳ بیدار بوده هی چرت میزد

دیدم زد زیر گریه !!!! گفتم چی شده که تعریف کرد و گفت به کسی نگو ... !! اکی دادم و خلاصه کل زنگ ادب ۲ بنده با نگین وراجی کردیم .... اونم چی .... میز اول بودیم :دی

ادب ۳ هم من و محیا بودیم که پشتمون آیسا و نسترن .... بعد اونام معصوم نشسته بود .... کلی محیا رو اذیت کردن و هر هر خندیدیم .... تا استاد اومد و بنده هم که هیچی نخونده بودم .... ازمون گرفت .... محیا هر چی میزد ... میخوند منم میزدم :دی

دیدم وقتی حرف میزنه منو نگاه میکنه .... منم هر هر میخندیدم :دی

یک شنبه هم رفتم کتابخونه .... ساعت ۹ .... تا ۳.۳۰ .... بدک نبود ولی مرده م اومد خونه .... اونجا اعصابم م خورد شد کلی .....

رفتیم نماز وقتی برگشتیم من نشستم بدون سرو صدا .... مموال داشت میز و این ور اون ور میکرد که یهو دیدم صدا میاد که میشه انقد صدای صندلی ها رو در نیاری ؟ برگشتیم طرف صدا .... دیدم داره منو نگاه میکنه ... گفتم با منی؟ .... گفت بله .... یه ربه دارم نگات میکنم .... از رو نمیری .... منم کفری شدم گفتم ..... من ۵ مین بیشتر نیس وارد شدم .... چطور داری منو ۱۵ مین نگاه میکنی ..... به جای نگاه کردن من .... اونم ۱۵ مین .... چشاتو وا کن ... تا ببینی کی داشت صدا در میاورد .... یه نیشخند هم چاشنی ش کردم .... رومو برگردوندم .... !!!!!!!!!!

شروع به خوندن کردم .... ممول هنوز کپ زده بود .... یه یک ساعتی هم توی راهرو .... یه گوشه با ممول حرفیدیم و .... !!! جمع کردیم اومدیم خونه .... ولی اون ۲ ساعت اخر واقعا اعصابم له بود ..... !!!!!

حالا فردا برم ببینم چه خبره ؟ اها با سحری یه کم حرفمون شده بود که خیلی رک برگشتم بهش گفتم باهات که تعارف ندارم .... رودروایسی هم ندارم .... من از فلان کارت .... خیلی بدم اومد ..... اونم دو تا گفت و اخرش گفتم تو خواهرم و بودی و اصلا ازت توقع نداشتم کاری که دوستام باهام کردن و تو باهام بکنی .... !!!! واقعا متاسفم .... !! که بغض کردم و گریه ..... اونم گریه کرد ): .... بغلیم کرد و عذر خواست (:

دوسش دارم .... همینطور محیا رو ..... همینطور ندا رو .... همینطور ممول رو که دوباره سالهای دوران راهنمایی انگار داره شروع میشه ..... آیدو رو هم می دوسم .... واقعا داره جای یه دوست صمیمی رو برام پر میکنه .... چرا دوست ؟ این روزا نقش خواهرم رو برام داره (: ..... امیدوارم این پیوند هیچ روزی پاره نشه .... !!!! (بستگی به خودمون داره (: ...... !! )

 

p.s 1 : ........... !!

p.s ۲ : بلاخره بعد از دو ماه .... تونستم ی مقدار از اون بغض کزائی رو خالی کنم ... اونم در اغوش سحری .... !!

p.s ۳ : واقعا کی میتونه بفهمه تو دل این مردم چی می گذره ؟ ...

.....

      * اوهوم ..... فقط خدا .... !!

p.s ۴ : دلم از این همه غم میگیرد !!

p.s 5 : میدونم اخر یه کاری دست خودم میدم (حادثه ی یک نگاه)

بقیش .... ادامه مطلب (مخفیگاه) که از ورود عموم معذوریم :دی

 

بدرود !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 21:59 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

دیروز بعد از دو سال تموم رفتم پائین حیاط خونمون .... !!

خونه ما یه حالت ویلایی سه طبقه س ..... که طبقه دوم و سوم دست خودمون .... !!

حیاط و طبقه همکف دست زهره ست .... !! رفتم حیاط .... وقتی واردش شدم .... یاد اون قدیما که کوچولوی کوچولو بودم افتادم ....

وقتی باغچه رو دیدم تعجب کردم .... به مامی گفتم میبینی مامی وقتی من کوچولو بودم این درختا هم کوچولو بودن و روی زمین کشیده میشدن ..... اینجا درخت مو .... اون ته درخت گیلاس .... یادش به خیر ..... من و فرزانه با سحر و فرشید ..... چقدر خوش بودیم ..... این فرشید پسر همسایه بغلیمون بود که همسن سحر یه خورده ازش بزرگتر بود ..... فرزانه هم خواهرش بود که یه سال از من کوچولوتر بود .... فرشید و فرستادیم بره گیلاس بکنه برامون بیاره ...... اقا دوتا مینداخت پائین ۴ تا میخورد ..... یادش به خیر ..... درخت رز ..... !! دو تا درخت رز داشتیم یدونه کوچیک ..... یدونه بزرگ ..... چه رز های خوشکلی ...... شمشاد ..... انجیر ..... و درخت نارنج که هیچ وقت میوه نمیداد و همچنین لیمو شیرین که ددی میگفت اینا باید پیوند بخورن تا میوه بدن ..... حالا اون پائینا هیچی نبود .... اثری از اون درخت رز کوچیک و اون رز بزرگ نبود ..... و واثعا ناراحت شدم ..... یکی از اون دوتا درخت انجیره .... خشک شده بود ...... درخت گیلاس کاملا مفقود الاثر شده بود ..... و به جاش یه درخت کوچیک انار بود ..... شمشاد ها نبودن ..... یه درخت متوسط هلو اونجا ها بود ..... درخت مو ..... قدش رسیده بود به طبقه ی سوم و پشت بوم که ددی به نرده ها گره زده بودشون ..... یه درخت انجیر کوچیک ..... و درخت نارنج و لیمو شیرینی که پیوند نخورده .... میوه داده بودن .... و میوه هاشون سبز سبز و کال کال اویزون بود ازشون ..... قدشونم دو برابر یا شاید سه برابر من بود ..... وسط باغچه هیچی دیده نمیشد به جز خاک ..... رفتم سمت چپ باغچه که خاک رس داشتیم ..... وووووووووو اون گلاس یاس که رو دیوار بین خونه ی ما و اقا رضا و بمانه خانوم بود ..... اثری ازش نبود ..... چقدر ناز بودن اخه .... وای ولی همیشه بینشون هم سوسک داشت هم مارمولک ..... ایییییییی ..... مارمولک ..... واقعا بدم میاد .... !! یادمه از پنجره اتاقم یه دفه مارمولک داده بودم که داره راه میره .... تا ۴ شبانه روز .... منه بدبخت خواب مارمولک رو میدیدم ..... همین چند شب پیش ..... چون بالا بازه سوسک اومده بود تو خونه ..... شب وقتی میخواستم بخوابم .... همش احساس میکردم سوسکه داره رو پام راه میره و تا دو ساعت با خودم کلنجار رفتم که بتونم بخوابم ..... بگذریم ..... وووووووو یاد اون روزایی که هفته ای سه بار دائی اینا میومدن خونمون و من و حسام و سام و سیانا قلعه بازی میکردیم ..... یا فوتبال .... یا هفت سنگ ..... ووووووووو یاد اون روزی که با مونا توی حیاط بودیم و یه گربه به چه گندگی پرید تو حیاط و من و مونا با جیغ ای بنفش و لرز وارد خونه شدیم ..... وای خدای من ..... یاد روزی که با سحری دعوام شد ..... سحری دنیالم کرد من دویدم طرف ته حیاط که سحری دید بهم نمیرسه دمپایی پرت کرد و خورد به بینی م و خون اومد ..... چقدر ترسیده بود .... !! و تا چند وقت من همش از بینی م خون میومد .... !! یاد اون صبحانه هایی که توی تابستون ..... با عمه اینا میرفتیم توی حیاط ..... گلا رو اب میدادیم و بوی نارنج و ..... راه میوفتاد و توی صبح خنک صبحانه میخوردیم ..... وای یاد اون روزی که حامد و حمید توپ منو انداختن توی باغچه و سوراخ شد ..... و من چقدر گریه کردم که تازه توپ بنفش مو خریده بودم .... و هر کدوم یه جور قربون صدقه م میرفتن و من میدونستم دارن اذیتم میکنن .... همش توی اون حیاط بود ..... وای یاد اون روزایی که با فرزانه گرگم به هوا و والیبال و بدمینتون بازی میکردیم ..... اینا همه بر میگرده به دورانی که من ۱۰ سال به پائین بودم ..... !! یاد روزی که با سحری .... یدونه از سیگارای باباجونم خدا بیاورز و برداشتیم و رفتیم تو حیاط بکشیم .... اونم غایمکی ..... :دی ..... همه فهمیدن از بس سرفه کردیم ..... ((: ووو یاد بازی ایران و استرالیا ..... یاد اون روزنامه های ورزشی بابا جون .... یاد اون روزی که ماما و بابا سر حرف بابا جون جرو بحثشون شد و من چقدر ترسیده بودم ...... تا حالا ددی رو انقدر خشن و جدی ندیده بودم ..... و فقط گریه میکردم ..... یاد اون روزی که دیکته شدم ۱۶ .... اول ابتدایی بودم .... گ رو ق مینوشتم و برعکس ..... سحری منو ترسوند و بیرونم کرد و فرستاد توی حیاط .... ): وای خدای من ... !! بعد که مامی اومد گفت چرا عسل و فرستادی توی حیاط و کلی با سحری دعوا کرد :دی یاد داستان شب رادیو .... ۴ سالم بود .... و هنوز یادمه ... اون رادیو مشکیه ..... بعدشم که اومدیم طبقه ی دوم .... همه ش به بدی گذشت و شاید اصلا هیچی نفهمیدم که چطوری گذشت ... !! ۱۰ سالم بود که مامی نذر داشت و مجلس خونمون بود ... باباجون شب اخر عمرش رو خونه ما گذروند .... مامی هی میگفت بیا پائین من میرفتم پیش دنیال و امیر و امید ..... باباجون هی اذیتمون میکرد و ما می خندیدیم .... الهی بمیرم ... باباجونم اون شب لرز کرده بود و می لرزید .... توی ماه رمضون بود .... !! اولین سالی بود که درست و حسابی روزه گرفته بودم .... مثلا" ... !! صبح زود رفت ..... شوهر خاله ثری زنگید که اره اقا جون بیمارستانه ... !! مامی بیهوش شد .... ساعت ۸ صبح بود .... !! اولین خاطره بد به ور جدی توی زندگیم بود .... من و سحری رو خیلی دوست داشت .... میومد خونمو میگفت رفته فرحزاد ... !! همیشه وقتی زنگ میزد سحری بر میداشت ... میگفت بزار عسل برداره .... با من میحرفید بعد با مامی ..... واسه جشن تکلیفم واسم یه ساعت گرفت که خیلی خوشکله و هنوزم دارمش .... فیل بو.د .... دو تا فیل خیلی خوشکل ند ... مامی میخواست بده سحر .... یه غوغایی تو خونه راه انداختم که همه به غلط کردن افتادن ... !! صبح حاظر شدیم رفتیم بیمارستان ... مامی همش گریه میکرد که اگه بابام بمیره چی کار کنم ..... بابا ارومش می کرد و من و سحری م اون پشت گریه میکردیم .... بابا و مامی رفتن داخل .... من و سحری تو ماشین مونده بودیم چی شده .... ((چقدر گریه کردن واسه ی قشنگه .... !! تویی که حالا نبودت رو صد برابر حس میکنم .... !! ))دیدیم توی پله های بیمارستان مامی افتاده .... خاله ثری و پری و مامان جون .... به مامی اب قند و ..... تا به حال بیاد ... !! من و سحری فقط هم و نگاه کردیم .... !! اومدن .... فهمیدیم باباجون تموم کرده .............................. !! و این یعنی مرگ تدیجی .... و این یعنی ..... خراب شدن سقف اسمون رو سرمون .... !! مامی دندوناش کلید شده بود و دستای خاله سری توی دهنش و سیاه شده بود ..... بیچاره .... شوهر خاله ثریا رانندگی کرد و نیم ساعته رسیدیم .... همه میزدن تو سر خودشون .... نه پری نبود اون موقع .... تازه عروسی کرده بود خاله پری .... !! یه سال عروس بود .... !! مامان جون گفت بدو برو بگو در باز کنن ... رفتم ... امیر اومد جلو در گفت چی شد .... گریه کردم و گفتم باباجون مــُـــــــــــــــــــــــرد امیر و بچه ها زار زار گریه کردن ..... چقدر سخت بود ..... دائی اینا اومدن ..... تا دیدن ما مشکی تنمونه ... دائی جلو در از هوش رفت ........ !! سمانه و سمیرا .... حسام و سینا و سام ..... همه گریه میکردن .... هیچ کس تو حال خودش نبود .... !! دائی هنوز بی هوش بود .... مامی تو حال خودش نبود ... مامی حامی شو از دست داده بود .... براش خیلی سنگین بود ... گریه هم نمیتونست بکنه ... اشکاش خشک شده بود .... خاله ثری اروم اروم گریه میکرد .... باورتون نمیشه .... پارچ پارچ اب قند درست میکردیم .... زن دائی سیما حالش خیلی بد بود .... یهو دیدیم پری اومد ....... وووووو اول فکر کرده بود مامی چیزیش شده .... بعد دائی رو دید فکر دائی مرده ..... جیغ .... که داداشم و اینا ..... وقتی سحری در گوشش گفت باباجون مرده .... چقدر سخته توصیفش .... اما جیغ میزد ... تموم موهاشو کند ..... جیـــــــــــــــــــــــــغ میکشید که بابام ...... ماهام پا به پاش گریه میکردیم ...... دو روز جنازه تو سرد خونه موند .... دقیقا همون روزی که سال ۲۰۰۰ شد و کامپیوترا و ..... همه تعطیل بود .......... !! واسه خاک سپاری رفتیم ..... عمه های دیوونم منو گرفته بود و نمیزاشتن جلو برم ... داشتم پر پر میزدم که تنها بابای خوبمو برای اخرین بار ببینم .... نزاشتن ..... حسام و دیدم .... که گل رو گرفته بود و زار زار گریه میکرد .... تنها ایستاده بود .... (پسر دائیم که دو ماه از من کوچولوتره ...!! ) محمد کوچولو که اونم می فهمید ... !! عموی مامی که هر وقت میبینمش یاد باباجونم میوفتم و از ته دل بغلش میکنم همیشه .... اونم پیر شد .... عمه ی مامی .... چقدر براش سخت بود .... بچه های عموی مامی .... سمیه .... زهرا .... بچه هاشون .... وقتی سنگ رو گذاشتن .... من و هم ول کردن .... رفتم جلو و افتادم روی قبر و زار زار گریه کردم ..... بابا جونم و میخواستم .... !! روز اخر که داشته میرفته بابا جون .... به مامی میگه به عسل بگو برام خیلی دعا کنه ............ !!! ای وایییییییییییی !!!!!!!! ۱ هفته هممون به احترام بابا جون نرفتیم مدرسه ..... سحرو سمانه و سمیرا و امیر و امید و اینا ..... همه دو سه تا درسشون رو نرفتن امتحان بدن .... توی دی ماه بود دیگه .... من رو هم که میخواستن از مدرسه اخراج کنن .... !! اما چون اشنا بودیم و ددی رفت صحبت کرد درست شد ..... از اون موقع شد که دیگه مامی اوضاع روحیش بهم ریخت و توی زندگی کمی باباجون همیشه براش جای !! و ؟؟ داشت !!! تا اینکه ۱ سال بعدش مامی باردار شد .... بعد از ۱۱ سال اونم چی .... ۳ قلو .... !! ۹ ماه .... من و سحری و ددی توی خونه پوست کندیم ..... هیچ کس بهمون سر نزد .... حتی دریغ از یه تلفن ..... مامی استراحت متلق بود .... اخر سر بعد از ۹ ماه رنج بچه ها مردن ..... و مامی حال روحیش که هیچ ..... بیماری های مختل ف و ......................................... !! الان که اینجائیم .... واقعا این چند سال اخر چی گذشت بهمون .... ؟ اوف .... !! وقتی سر خاکش میرم .... بی اراده این اشکا میاد ..... دوسش داشتم .... دارم ..... اما ای کاش بود ...... ادمای خوب خیلی زود میرن .... ما بدائیم که موندگاریم و رنج دنیا رو باید بکشیم ..... !!

اینم خاطره .... !!

دلم گرفت !!

اما حداقل تونستم یه خورده گریه کنم ..... از وقتی بارون نمیاد ..... اشکای منم نمیاد .... !!؟؟؟ چرا ؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 23:18 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سام !!

دلتنگم ....

دلم میخواد حرف بزنم .... !!

با کی .... با چی نمیدونم ...

به خدا نمیدونم ..... فقط میدونم یه روزنه توی وجودم خالیه ......

دلم میخواد به یکی زنگ بزنم و حرف بزنم ..... اما نمیدونم به کی بزنگم .....

چی بگم بهش ؟ از چی بگم براش .... از دلتنگیم ..... که با هیچی پر نمیشه ؟

اوم ، خسته شدم از این همه دلتنگی .... اوف ....

بزار تعریف کنم اصن !!

همش صدای پای باران توی گوشمه .... الانی اینو حس کردم .....

صدای موج های دریا ..... بارون .... !!!!

و شعر سیاوش ... >

من به یاد عطر بارون زده ی گلای پونه

میکشیدم پای خست مو توی جاده

به هوای بوی خونه

وقتی که صدای خونه منو تا اخر جاده می کشونه

این سرابه توی جاده که چشامو می پوشونه

 

اوهوم میخواستم تعریف کنم این چند روز که نت هم نمیومدم چه کارایی که نکردم

دلتنگی باید تموم بشه .... !!

یکشنبه ای فاطمه دختر دوست ددی اومد خونمون که بره انتخاب رشته ..... رتبه ش ۱۳۰۰  ریاضی .... هر چی رشته ی بالا بود زد ..... همه چی ..... صنعتی شریف قبول میشه  خلاصه .... گوشی شو عوض کرده بود نمیتونست باهاش کار کنه ..... من نمیدونم این بشر که رتبه ۱۳۰۰ اورده چرا انقدی خنگ بود  هر چیزی رو دو بار واسش میگفتم ... عجبا ؟ خلاصه کلنجار با این دخملی همانا و سردردای مزمن همانا  خلاصه به خاطر اون دوشنبه هم کلاس نرفتم .... چون واقعا احساس تنهایی میکردم ... دلم میخواست پیشم باشه  خلاصه فرداش ساعت ۶ رفت و عاطی اومد خونمون ..... با نی نی ش نامدار خان  خلاصه خوش گذشت بدک نبود اما من شبی حالم بد شد و افتادم ..... ددی و مامی کلی نگرانم شده بودن .... بیچاره عاطی هر وقت میاد خونمون یکیمون مریضیمون اوت میکنه  خلاصه خوابیدم دیگه .... فرداشم کلی تلاش کردم درس بخونم .... دیدم نوچ نمیشه .... به زور جزوه های عربی رو خوندم و تستاشو که زدم دیدم فقط ۸ از ۱۷ تارو درست زدم  دوباره تستا رو زدم با جواب تشریحی خوب بود ... با محیا تلی حرفیدیم که گفت احساس میکنه خیلی عقبه و ..... که بهش گفتم بیاد برنامه منو ببره و بخونه .... عصری اومد خونمون و با هم حرفیدیم و خنده اینا گفتم بیا مدرسه ما کلاسای تابستونی تو ... اخه گفت خیلی دلم میخواست امسالم با هم باشیم .... گفتم بیاد ببین چطوره ثبت نام کن .... خلاصه گفت باشه .... قرار شد ساعت ۷ بیاد دم خونمون ..... به ندا هم گفتم محیا میاد .... خلاصه اومد .... شب چون مسکن خورده بودم .... صبح ۱۰ دقیقه خواب موندم .... تند تند حاظر شدم و دیدم محیا sms داده من دیر اومدم بیرون از خونه چی کار کنم ؟ گفتم برو پارک میایم اونجا  خلاصه منم جلو در منتظر ندا بودم دیدم اروم اروم داره میاد کفری شدم ولی به روی خودم نیاوردم .... رفتیم و توی پارک محیا رو دیدیم .... نشسته داره دفترشو میخونه ..... بهش تک زدم .... از صدامون که کل پار ک و برداشته بود برگشت طرفمون ...  اومدشو .. رفتیم ..... نشستیم به درسیدن و عربی خوندن که یه دختره اومد گفت عربی تشکیل نمیشه  گفتم واقعا گفت اره و اینا ..... یعنی از ساعت ۷.۳۰ تا یه ربع به ۱۱ ما بیکار بودیم .... ندا گفت پاشو بریم من میخوام نمره مو از قلم چی بگیرم ..... من و محیا گفتیم گشنمونه .... هیچی نخوردیم .... گفت میریم یه چیزی میخریم ....بهشون میگم وسائلمونو چی کار کنیم ؟ ندا میگه هیچی ... کی ماله منو تو رو می دزده ... گوشی تو بردار بریم ... گفتم جیب نداره مانتوم ..... گفت جیب شلوار .... خلاصه رفتیم ..... از سر شهرک تا اخر شهرک پیاده بردمون ....  هیچی نزاشت بخریم ..... اخرم وقتی رفتیم قلم چی مسئولش نیومده بود ..... خلاصه تو راه برگشت ... انقد منو محیا نق زدیم .... تا رفتیم یه چیزی بگیریم .... محیا گیر داده بود من شیرکاکائو داغ می خوام اخرش گفتم مال تو رو میزاریم تو افتاب جوش بیاد  نیست خوب ... کی تو این افتاب داغ شیر کاکائو داغ کوفت میکنه اخرش دیگه دمه یه پیراشکی فروشی ایستادیم .... ندا میگفت کیک بخریم محیا میگفت نه پیراشکی میخوام بلاخره انقد سرو صدا کردیم که فروشنده هه غیبش زد .... رفتیم و ازش سه تا پیراشکی شکلاتی خریدیم .... دونه دونه داده بود دستمون .... محیا گیر داده بود از این باجه تلفنیه زنگ بزن گوشیم ببینم شماره چی میوفته .... خلاصه زنگید و منم رفتم شیر کاکائو بگیرم .... رفتم و خریدم و همه رو گذاشتم تو مشما ..... دیدم گیر دادن به بی اف قبلیش زنگ بزنه .... منم گفتم میرم یه روزنامه بخرم ..... رفتم یه جام جم خریدم و اومدم دیدم تموم شده اما کارت و نیمده بیرون وایییییییی با مشت و لگد افتاده بودیم به باجه ..... که کارتو بده ....  خلاصه درومد و رفتیم ..... رفتیم مدرسه و نشستیم به خوردن ..... داشتیم میخوردیم و اهنگ گوش میکردیم .... بدبختی خودم شروع کردم سرم کلاه رفت ..... شیر کاکائو محیارو برداشتم و ازش خوردم ....  ندا هم ماله محیا رو برداشت خالی کرد تو مال خودش .... یه خورده تهش مونده بود .... محیا هم ماله منو برداشت و رفت  من موندمو ته شیر کاکائو ..... تا اومدم بخورم .... ندا اب و ریخت رو محیا ...... محیا هم نامردی نکرد و همه ابرو ریخت رو من و ندا .....  بلند شدم ... که خودمو بتکونم ..... اون یه قطره شیر کاکائو رو هم کوفت کردن  داشتم پیراشکی مو میخوردم که تلم زنگید حالا به ندا میگم این پیراشکی رو بگیر میخوام با تل حرف بزنم .... نکبت میگه نمی خوام .... منم پیراشکی رو گذاشتم روی کتابم و رفتم اون طرف ..... نامردا ..... برداشت و اب و پر کردن توی پیراشکیم .... مشما وووووو حالا با تل حرف میزدم به اینا فحش میدادم .... اوردن مشما رو بهم دادن ...... منم انداحتم سطل اشغال ....  تا فهمیدن کی پشت خط ..... گوشی رو ازم زدن و رفتن  حالا منم میخندیدم می گفتم زشته نکنین .... رفتن ..... اخرش دیگه .... اومدیم نشستیم و محیا گیر داد پایه اید بزنگیم پسر خالمو ادیت کنیم ...... تعجب کردم گفتم اصلا ..... من که نیستم ..... ندا گفت باشه ... میخندیم ..... وایییییییی با گوشی محیا که تابلو بود ..... ندا خانومم گوشیش داشت خاموش میشد .... شارژ نداشت ..... موند گوشی من .... اخر زنگیدن و ندا حرفید .... رو اسپیکر گذاشتیم .... واییییییی حالا ندا حرف میزد و اونم ندا رو اسکل کرده بود .... خیلی خندیدیم  منو محیا میخندیدیم و ندا جواب میداد .... خلاصه گوشی ندا زنگید .... بی اف شیرین بود .... تل منو قطع کرد ..... پسر خاله محیا .... زنگید به گوشی  جواب دادم ..... گفت شما ؟ گفتم شما زنگ زدید ؟ من بگم .... گفت نه یکی دیگه داشت با این خط باهام حرف میزد ... این خط ماله شماس؟ گفتم بله .... ماله منه ..... گفت اون کی بود داشت حرف میزد .... اسم خودت چیه ..... گفتم اسم منو میخوای چی کار .... ندا اومد و گوشی رو دادم بهش  حرفیدن و منو محیا هر هر می خندیدیم .... گفتم سبا بفهمه .... !! خلاصه این بابا گیر داده که تو مرجانی .....  از ندا مشخصاتشو خواست که منو محیا کمکش میکردیم ..... اخه منم دیده بودمش .... خونه محیا اینا .... به من میگفت شمارتون ... صداتون اشناس .... گفتم عجب !! خلاصه .... محیا و ندا واس خودشون خوش بودن که نگین و دیدم ..... کلی ذوق کردیم همه ..... یاد قدیم افتادیم .... سبزواری و اینا .... نمیدونم اید اسم نگین توی این بلوگم باشه .... فکر کنم .... خلاصه از دوست پسرش گفت و گفت تو چی کار میکنی ..... اون یارو چی شد .... گفتم اوههههههه ۳ سال پیش همش تموم شد .... گفت جدیدنا با کسی نیستی گفتم نه بابا .... بیکارم مگه .... !! حوصله هیچ کسیو ندارم ..... حتی خودمو  رفتیم سر کلاس و توتکا .... استاد ریاضی مون .... نظرش جلب ما سه تا شده بود .... میز اول نشسته بودیم هی غر میزدیم  به من گفت یه عدد بگو .... تا اومدم بگم .... محیا گفت ۴ ..... پای تخته نوشت ۵ وای بچه ها هر هر میخندیدن  بعد رو به میز ما گفت یه وقت ناراحت نشینا .. شوخی میکنم گفتیم باشه بابا بی خیل .....  اینطوری .... خسته مرده اومدم خونه و مامی زنگیده بود تین برگر پیتزا اورده بود ..... چقدر دلچسب بود ..... تو عمرم یه همچین پیتزایی نخورده بودم .... نونش معرکه بود .... خلاصه مثه میت افتادم ..... ۳.۳۰ یهو پریدم و نماز خوندم و چای خوردم تا گرمم بشه ..... احساس سرما خوردگی چطوره اونطوریم ..... یا همش سردمه ..... یا چای که میخورم ..... از گرما خفه میشم  اینطوری !!همشم مسکن میخورم

p.s : پول گوشی ؟ ووووووو خیلی خوشحالم ..... اومده ۱۰ تومن  البته با بستانکاری ..... پول sms  ۱۰ تومن اومده ..... عالیه ..... عالی ..... ۵ تومن کم شده .....  خیلی خوشحالم شدم .... ذوق مرگ شدم به عبارتی

p.s 1 : اوم ..... مطمئنم .... ماه دیگه خیلی بهتر میاد و من ارزو به دل نمی میرم ..... شاید خطمو عوض کنم .... اخه مال کرج و تا ۴ الی ۵ ماه اینده این امکان زیاده شایدم با خط مامی عوض کنم .... بین شهری دارم زیاد اخه  // مامی اومده میگه ای ول .... خودکشی نکردی این ماه  خندم میگیره ..... کلی ذوق کردم ها

p.s 2 : اوم .... تصمیم گرفتیم با ممول بریم از این به بعد کتابخونه بخونیم ..... به مامی گفتم .... گفت یه روز برو ببین اگه میتونستی خوب بخونی برو .... اگه نه که هیچی بمون تو دخمت  مامی جدیدا باخال تر شده .....

p.s 3 : اصن میرم گم میشم .... میرم معتاد میشم  <~ جملات قصار نامدار

بدرود

+ نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 14:42 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سام!!

یه کم ذهنم مشغوله و باید بنویسم .... تضعیف روحیه شدم

چی بگم ... از کجا ؟ نمیدونم ..... اینو میدونم که باید بگم ....!!

به فکر خیلیا هستم .... عادی .... ایدا ..... مامی .... ددی ..... سحری ..... مهرنوش ..... عسلی بابا ...... ابر بهار ..... هستی ..... رکسانا ......... عسل محبی ..... عسل دلداده ....

وووووو ایطوری بگم که به همه دارم فکر میکنم ....

عادی ظاهرا خوبه ..... اما ته دلش ..... یه چیز دیگه میگه .... که کاملا حس میکنم .... اوم ...

ایدا .... خوبه و اما با غصه خوردنش منو هم غصه میده .....

مامی ..... از همیشه بدتره ..... دستاشم که دیگه بدتر .....

ددی به خاطر اتاق من خسته س ... حس میکنم .....

سحری کاملا اخلاقش عوض شده و برخورداش مسخره که اصلا ازش بر نمیاد ..... بعدیدههه

مهرنوش و حرفایی که میزنه ...... و کارایی که باید بکنه و نمیکنه

عسلی بابا واسه کنکورش ..... که امیدوارم انتخاب خوبی کنه

ابر بهار که نا امیده واسه کنکور و این ناراحتم میکنه .... باید با انرژی باشه ....

هستی که مثل قدیم نیست و کارایی که میکنه واسم عجیبه !!

رکسانا که نیست و کم میاد .... دلم براش تنگ شده .....

عسل محبی که ۲ ماه پیش حرفیدیم و حالش خوب نبود و از اون به بعد هیچ خبری ازش ندارم

عسل دلداده ی نازنینم که ...... واقعا نگران حالشم و تو این روزا .... یاداوری خاطرات رو دنبال میکنه که فکرشم عذابم میده ....

اوم ، فکرم مشغوله ..... باید حرف زد از هر دری وارد شد تا این افکار توی ذهنم محو بشه و بتونم درسم رو بخونم ....

اوم ، چی بگم ؟

اوه ، اتاقم ..... به جاهای بدی نرسیده اما هنوز که هنوزه تکمیل نشده و فکر میکنم تا اخر تابستون تو اتاق مامی اینا اتراق کنم همچنان ....

همه وسایلام اواره ان ...... کامی .... !! کیفم !! گوشی !! کتابا !! اوف

تو اتاق اینا هم نمیتونم جای مناسبی واسه اثاثیم پیدا کنم ..... همه چیم ولوء روی زمین و این ور اون ور .....

تو این اتاقا به اندازه کافی وسیله هست ..... یه چیزی بزاری روی زمین دکوراسیون بهم میخوره ....

ادم وقتی اتاق نداره انگار که نه واقعا اواره س و انگاری چیزی گم کرده ..... داره واسم خسته کننده میشه ..... من واقعا وابسته ی اتاقم هستم ..... وقتی توش نیستم .... اروم و قرار ندارم ....

حکایت ویلاء که واسه رفتن جون همرو میگیرم .... وقتیم میریم اونجا .... بیچارشون میکنم که بریم خونه .... من خسته شدم .... ددی میگه از دستت چی کار کنیم ....

همین چند وقت پیش شمال بودیم ها .... الانی باز دلم خواست .....

اوف !! واقعا کی تحمل این همه غرولند منو داره ....

دارم سیاوش گوش میکنم .... زمزمه .....

مگذار که یاد مارا

طعم تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که از دل برود هر انکه از دیده رود

بیا برگرد تا خونه از عادت سیر نشده

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده ....

اهنگاشو دوست دارم اما توی اتاق خودم ....

اوم ، میدونی از وقتی تصمیم گرفتم که نت نیام و بیشتر وقتم رو تو کتاب سیر کنم ..... این کارو کردم ..... اما از جمعه که اومدم نت .... دیگه نمیتونم برم ..... باید بیام حرف بزنم ..... این بلاگی م مهره مار داره  ولی باید یه کاری بکنم اینطوری نمیشه ..... کاش هفته ای سه روز کلاس داشتم اونوثت اون حس درس خوندن ترکم نمیکرد .....احساس میکنم از بیکاری دارم خفه میشم در صورتی انقد کار دارم که حد نداره ..... از وقتی مامی حال ش بدتر شده .... کا منم زیاد شده توی خونه ..... ظرفا رو بشور ..... میزو بچین .... میز و جمع کن ....اینکارو بکن .... اونکارو بکن ..... خوبیش اینه که کتابا همیشه رو زمین انتظارم رو میکشن و منم زیاد منتظرشون نمیزارم ...  تنها مشکلی که دارم .... واسه ادبیاته که معنی شعر هامو ندارم ..... نمیدونم کجا گذاشتم ... مجبورم توضیحات رو بخونم .... اینطوری هم بدک نیست همچینی .... اما خوب خود معنی باشه فرق داره .... استادمون هر رفه ازمون ازمون مگیره و میزنه روی برد .... نخوندن نداریم .... باید بخونی .... مسئله آبرو در میونه  برم بخونم بشینم تستاشو بزنم .... ببینم چطور میشه .... تستای اون دفه ی عربی رو که ۲ بار زدم .... یه بار قبل از کلاس ..... یه بارم وقتی اومدم خونه ..... خواستم درصد بگیرم ..... که نمیدونم درست بود یا نه ....

یه جورایی خط و نشون واس خودم > امسال میخونی ..... اگه قبول شدی ..... که خدارو شکر .... اگه قبول نشدی..... دیگه شرکت نمیکنی واسه سال دیگش .....  عسلی حوصله نداره هی این درسا صد باره بخونه ... هوم ؟ گرفتی؟  همه رو باید ۱۰۰ بزنی  ~>  اینطوریه ..... <~ وجدانمه ....

p.s ~> واسه اونایی که چرندیاتم رو میخونن ~> تورو خدا ببخشید ..... من همش از کتاب و درس میگم ، اخه این روزا کاره دیگه ای ندارم که بکنم ..... یا سرم تو کتابه ..... و درس میخونم ..... یا اینکه مقداری از اوغات فراغت که نمیشه اسمشو بزارم .... زمان استراحتم رو یا نتم ..... یا دارم با تل حرف میزنم ..... و از بچه ها خبر میگیرم که چه خبرو چه میکنن ..... فکر میکنم این وضع تا تیر سال دیگه ادامه داشته باشه ....

p.s 1 ~> از این به بعد هم ادرس بلوگ شعرم رو میزارم ..... هر کی دوست داشته باشه خودش میاد اینجا تا از حالم با خبر بشه ......

p.s 2 ~> با اینکه هر روز بهتون اس ام اس میزنم و یا زنگ میزنم بهتون ..... دلم براتون تنگ میشه ..... مثلا همین امروز با عادی حرفیدم .... یا ایدا .... چند روز پیش حرفیدیم ..... اما دلم براتون تنگ شده ..... باهاتونم اما دلتنگتون .....

p.s 3 ~>دلم میخواد جحرف بزنم و بنویسم .... اما نمیدونم چی بگم .... هنوزم که هنوزه .... ذهنم مشغوله ...... به انژی + احتیاج دارم .....

***لطفا هر کی میاد اینجا ..... با انرژی + ۱۰۰۰۰ بیاد و حرفای امیدوار کننده ..... tnx ~> یعنی اگه ناراحت بودی برو بلاگ شعرم

یه جور خود تحویل گیری ~> میدونم دوستم دارید  میدونم درکم میکنید  میدونم حرفای خوب خوب میزنید تا من درس بخونم ......  

+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 16:22 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


 

سام !!

اومدم .... اما خیلی خسته ام .....

دوشنبه ها و چهار شنبه ها از ساعت ۷ تا ۱ کلاس دارم ......

البته چهارشنبه ها با ندا ساعت ۷ میریم تا ۹ بی کاریم و عربی میخونیم با هم مثلا :دی

اوم ، وقتی از کلاس میام خسته و مرده .... واقعا خسته میشم ..... بعد از یه هفته تازه رفتم تو جو درس خوندن و به طور جدی دارم درس میخونم ...... اخه هفته ی اول ادبیات رو نصفه خوندم وقتی رفتیم سر کلاس ..... استادمون تست گرفت و همرو مجبور شدم تقلب کنم از ندا چون بلد نبودم و نخونده بودم :دی

واسه همین شروع کردم و دارم میخونم ..... عربی رو هم که خیلی خوب دارم میخونم راستی کلاسایی که بر داشتم ..... اوم ، ادبیات عمومی و اختصاصی .... زبان ..... عربی و ریاضی ...... میگن شاید منطق هم بزارن واسمون ..... اگه بزارن که بر میدارم ..... ۵ تا درس ..... زبان و ادبیات عمومی هم با محدثه داریم ..... چون عمومی و واسه همه رشته هاس ..... و واقعا شلوغه ...... جلسه اولش اخر کلاس جا شدیم ..... اما این سری بدک نبود ..... میز ۵ یا ۶ بودیم .....

کتابای تست رو هم همرو گاج گرفتم ...... استاد ادبیات و عربی گفتن گاج بگیرید ..... هر چی گشتیم با ندا پیدا نکردیم .... اخرش زنگیدیم بانک کتاب واسمون اورد ...... ندا که همون کتابای ادبیات و عربی گرفته بود ...... منطق هم هدفدار داشت ...... منم به جز عربی و ادبیات ...... روانشناسی و منطق فلسفه رو هم گرفتم ...... حالا باید زنگ بزنم واسم هم جامعه بیاره هم عربی تخصصی .... !!

ووووو روز دوشنبه انچنان کیفم سنگینه که فکر میکنم باید زنبیل بگیریم ((: تمام شونه هام درد میکنه از بس کتاب حمل میکنم .... دَدی میگه حالا واجبه اینارو ببری ؟ نمیدونه همشو میخونم :دی

با این وصف فکر میکنم از این به بعد ماهی دو بار شایـــــــد بشه به روز کرد ...... و از این بابت ناراحت نیستم ...... از بابت دوری ناراحتم ...... اما اگه نتیجه ی خوبی داشته باشه ..... ارزش داره :دی

راستی ...... تصمیم گرفتم رتبه ی ۲۰۰ توی ازاد و رتبه ی ۲۲۰۰ توی سراسری بگیرم ..... نیدونم چرا اما از این دو تا عدد خیلی خوشم اومده و هیچ راهی نداره ..... من حتما باید همینو بگیرم نه کمتر نه بیشتر :دی

راستی ..... نمیدونم کیا دیگه کنکوری ۸۷ هستن مثه خودم اما ابر بهار ...... !! بخون

استاد ادبیاتمون میگفتش که مثلا درس ادبیات تخصصی ما انسانی ضریب ۱۲ هستش ...... اگر یه سوال رو توی کنکور غلط بزنی ..... ۱۲۰۰ تا رتبه ات تغییر میکنه ..... می گفت درسایی مثه ادبیات و بینش و این چیزا رو اگر ۱۰۰ بزنی کارتون راحت تر میشه ..... استاد ریاضی مون میگفت .... انسانی ها درسایی مثه زبان و ریاضیشون چون ضعیفه ..... به خاطر همین اگر بالا بزنن توی کنکور ...................... !! میشن نفر اول کنکور ((: شوخی ..... اما خدا رو شکر من هم ریاضی م خوبه هم زبان ...... اما نکته های کنکوری که واسه ریاضی بهمون یاد میده خیلی جالب ن واسم ..... کلی ذوق میکنم :دی

جدیدا از تستای عربی نمی ترسم و گریزان نمی شوم ..... جدیدانا تستای کنکور رو با تفکری عمیق پاسخ میدم که واسه خودم خیلی جالب ِ ....... !! کنکور ازمایشی که دادم ..... به خودم گفتم هر سوالی ارزش حتی یک بار خوندن رو داره .... هر چقدر طولانی :دی ..... منم میخونم ..... !! و خوب هم جواب میدم .....

مثلا امروز با ندا زود رفتیم پیش .... !! نشستیم یه گوشه حیاط و نشستیم به دوره کردن جزوه ی عربی ..... معرفه ها رو درس داده بود ..... با ضمایر ...... خوندیم با هم و نشستیم به تست زدن ..... وقتی جوابارو میدیدیم دیدم نه بابا اش نخورم یه چی میشم :O اره اینطوری ..... تصمیم گرفتم یه کم توی این درسا که جا افتادم ..... شروع کنم به خوندن روانشناسی و منطق فلسفه .... !! اینا که تابستون تموم بشه یه نفس میکشم .....

وقتی از کلاس میام مثه مرده ها غذا میخورم و میخوابم تا ۶ - ۷ *** جزوه هامو توی یه دفتر ۳۰۰ برگ می نوشتم ..... این ساینا .... خدا ازش نگذره ازم قرض گرفتتتت که توی کلاس بنویسه ..... تازه زنگ اول رفته بود و دو تا ادبیاتام مونده بود ...... دیدم رفته ): دفترمو برده بود ..... امروز که دیدمش ..... کلی کفری و اینا که دفترمو کدوم گوری بردی و خودت یهو کدوم گوری مردی ؟ خلاصه توضیحات ..... حالا که دفترمو میبینم ..... یه کم پاره شده ): فک کنم این طوری تا اخر تابستون دووم نمیاره و حالا مجبورم برم یه پاپکو بگیرم ..... اولشم میخواستم این کارو کنما ..... گفتم دفتر که دارم بیخیل ..... حالا میبینم نوچ نمیشه ..... باید جزوه هارو از اول بنویسم .....

راستی ..... زهره از مکه اومد .... اخه رفتیم فرودگاه و اینا ..... داداششو هم دیدم ..... ((همون که گفتم دکتر گفته سرطان داره .....)) لاغر شده بود بیچاره کلی ...... چشمای نازی هم داره ..... بیچاره ..... نگو هیزم ..... داشتیم می حرفیدیم که دیدم داره نگام میکنه ): واس همین چشاشو دیدم ..... قبلا تعریفشو از مامی شنیده بودم :دی اما خودم دیدم الان دیگه .....

خلاصه دیشب که سه شنبه باشه مراسمش خونه ما بود ..... دوستاشو دعوت کرده بود ..... عین کوزت کار کردم ): اخه سر اومدن سحر از مکه کلی واسمون زحمت کشید ..... واسه جبرانش مامی گفت که بندازید خونه ما ...... کلی کاراش هم پای خودمون بود که به خوبی تموم شد ..... اخه یه نی نی هه بود اسمش هستی بود ..... خیلی ناز بود خدا .... !! مامی ش اومد دستاشو بشوره .... سحر گفت اسمت چیه ؟ گفت هستی .... ! سحر گفت با من دوست میشی ؟ ...... بهش گفت .... نه !! من با تو دوست نمی شم .... ((: ووووووو کلی خندیدیم ...... مامی ش میگفت تو رو خدا ببخشید خیلی روکه ((: وقتی میریم خرید بهش میگم هستی خوبه .... میگه ah این چیه دیگه ..... اصلا بهت نمیاد ((: ..... !! ووووو خیلی ناز بود ..... خیلی ..... !! می خواستم ازش عکس بندازم که دیدم گوشی شارژ نداره یه خورده دیگه باهاش ور برم شارژش خالی میشه ..... تا بخوام شارژر و هم بیارم ..... دوروز طول میکشه بیخیل ..... از بس این سحر و سینا با این گوشی ور رفتن :دی

اوم ، نی نی راحله هم به دنیا اومد ...... یکم مرداد ...... اخه انقدی کوچکولو هه که خدا میدونه ...... انگاری میخوان اسشمو بزارن آیلار ..... شایدم آلاله ..... شایدم ستاره ..... شایدم ساغر ...... نوید خول شده رفته دیگه ..... اینطوری :دی

ولی من با آیلار موافقم ..... اسم قشنگیه ..... آلاله هم نازه ..... به من چه اصن ....... بچه ی خودم و عقشه که اسمش ..... بــــ ــاران ...... می باشد الهی قربونش برم ......

خیلی دلم میخواست از پرورشگاه یه نی نی رو تحت حمایت خودم بگیرم که اسم هم نداشته باشه و اسمش و بزارم باران ..... (: خیلی دوست دارم ..... این کارو در آینده ای ن چندان دور میکنم ...... امسال رو بگذرونم ...... به خوبی تموم بشه ..... حله ....

راستی نفهمیدم عسل بابایی سراسری مجاز شد یا نه ..... !! ولی دلم میگه مجاز شده ......

امیدوارم انتخاب رشته ی خوبی کنه و همه چی به خیر بگذره ...... ایشاا..... رتبه ت ۱ بشه ...... همون که میخواستی ...... اوم ، اما نشدی .... اگه شده بود tv نشونش میداد ..... اوم ، خوب پس دعا میکنم رتبه ت ۲۲ بشه ...... خودت ۳ رقمی میخواستی .... من میگم دو رقمی ..... :دی ۲۲ اینم دوست دارم .... اما برای رسیدن بهش باید خودمو بکشم که من شرمنده ام .... هنوز ارزو دارم و جوونم :دی

وووووووووو بلاگی انقده حرفا دارم که بزنم ..... تازه شارژ شدم و خستگی از تنم در رفت ...... اوف ..... تو این دو هفته خیلی کارا کرده بودم که نصفه نیمه گفتم :دی

راسی ...... آیسا و نسترن و معصومه هم اومدن سر کلاس ..... مهسا سوگولی هم ادبیات عمومی اومد .... قرار بود عربی هم بیاد که امروز نبود ...... خوب ..... واسه خودم ارزوی موفقیت میکنم .... میدونم بلاگیم چی میگه :دی

اوم، دیگه ؟ روز پدر یادم رف !! رفتم واسه دَدی یه پیرهن + یه شاخه گل رز بنفش .... اوم ، یاسی خوشرنگ خریدم ...... بعدش اینکه همین دیگه میخوام برم بخوابم .....

یه دعا > خدا جون هر کی لیاقت قبولی توی کنکور رو داره قبول بشه ..... مخصوصا عسلی خودمون (عسل بابا)

یه خواهش > یعنی میشه ..... من دیگه از گوشی استفاده نکنم و پول تلم ۸ هزار تومن ناقابل بیاد ؟ میشه ؟ اقا بدون مالیات و این حرفا ..... !!! ۸ هزار تومن ؟!!؟؟ خوبه ها ؟ میشه ها ؟ )):

یه جور تحویل گیری > روز پدر به همه شما اق پسرا تبریک ...... مخصوصا به سهیل عزیز ..... منتظر فال حافظ هستم (:

یه جور حرفای خصوصی واسه ۳ نفر > آیدایی ؟ کجایی ؟ چرا هر چی میزنگم خونتون نیستی؟

یکتا از شمال اومدی؟ دلمون برات تنگیده :دی

ابر بهاری ؟ داری میخونی؟ کجای کاری؟ چیا رو خوندی ؟ پیش ثبت نام کردی؟ تابستون کلاس کنکور میری ؟

یه جور خط و نشون واس خودم > اگه درس نخونی ...... اگه بازیگوشی کنی ..... اگه هی بیای نت ...... اگه دست از سر تل ها بر نداری ؟ اگه اگه ..... اگه ..... اگه ...... خاک بر سرت ...... به قول استاد ...... روز روزنامه ...... دلت میخواد زمین و گاز بگیری :دی

((استاد ادبیاتمون میگه بچه ها بخونین .... تمام تلاشتونو بکنین .... میبینه سر کلاس شلوغ میکنیم ...... میگه نزارین اون روزو یاداوری کنم هـــــــا بچه ها میگن چه روزی ؟ میگه همون روز ...... که روزنامه ها رو میدن ؟؟؟؟؟؟؟ فک کن ....... اسمت نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ووووووووو بخونین بخونین .... تست کو .... بزنین .... بزنین ...... ((= قبول میشی ..... ۱۰۰ میزنی :دی ..... تو میتونی :دی))

یه جور بای بای کردن :دی >منتظرم باشین ...... ولی مواظب باشین زیر پاتون بزغاله رنگی نشه ..... :دی

بدرود :دی

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 13:12 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |