تبليغاتX
شب نیلوفری

 

بلاخره باید یه جشن کوچولو واسش بگیرم ..... همینطوری هم نمیشه ازش بگذرم ..... همون طور که بلاگی از من نگذشت  اوم ، بلاگی عزیزم ..... تمام روزهای خوش و غمگین کنارم بودی و بهم اجازه دادی بنویسم ..... از غم ...... از شادی .....  دوست دارم و امیدوارم هیچ وقت تنهام نزاری

اهنگ بلاگ که باحاله واسه قِر ......

 

 

 

 

 هوم ، دوستامن ها ..... کلی باحال می رقصن .....    

 

 

 

 

اخه بلاگی من .....

 تولدت مبارک

 دوست دارم

خوب دیگه ببخشید ..... دلم میخواست یه جور دیگه باشه اما نشد ....

+ نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 16:9 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سام !!

میخواستم یه جشن مفصل واسه بلاگی بگیرم .... و از صبح خیلی زحمت کشیده بودم واسه این جشن ..... دعوت نامه درست کن و متن بنویس و .....  اما متاسفانه نشد ..... یعنی هم نشد هم این کارو نمیکنم  نشد چون تاینی پیک همراهیم نکرد ...... و وقتی واسه کمک رفتم بلاگ نیما و تانی ..... دیدم که خداحافظی کردن و رفتن .....  نمی دونم چی بگم ..... اما حالم اصلا خوب نیست  بغض راحتم نمیزاره  همه دارن میرن ؟ چرا ؟ تانی و نیما ..... و ......... هروز میام و اینجا اسم میبرم .....  واقعا که هیچی نمی فهمم .......

+ نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 15:39 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


 

سام !!

خوبم الان ..... زنده ام .... !! به قول یه نفر بادمجون بم افت نداره .... منو میگه ها :دی

وقتی نظرات بلاگم رو میخوندم دیدم یه دوست خیلی قدیمی که بلاگ اسمونیمو با اون شروع کردم ...

خیلی از بچه های قدیم دارن میرن و رفتن .....

مثل ملینا ..... گل عاشق ..... مهرنوشم که نیس ..... مهدی ۲۲ هم رفت .... نازی رفت ..... پوبا هم میگه دیگه به روز نمی کنه

میدونی یاد چی افتادم ..... یاد ۲ سال پیش که ی همچین روزایی اینجا رو ساختم ....

به جای این لینکدونی طویل ..... یه لینکدونی داشتم که ۱۰ ، ۱۲ نفر توش بودن و هر روز به هم سر میزدیم

رنگ قالبم مشکی بود ..... اسم بلاگ شبای بارونی بود

رنگ و بوی بلاگم بوی بارون می داد ......

هر کس میومد واقعا حس میکرد اینجا مال یه دختر اسمونی که عاشق اسمونه .....

به اسمون عشق می ورزه ..... وقتی بارون میاد میره تو ی دنیای دیگه .....

زندگی براش رنگ ابی بود .....

از اسمون و روزای بارونیش می نوشت ... !!

دختر اسمونی که هنوزم عاشق اسمونه ...... اما ..... خیلی تغییر کرده .....

طرز نوشته هاش ..... طرز نگاهش ...... طرز فکرش ؟ نه نه این یکی نه ....

طرز فکرش هنوز همون دختر بارونی .... !!

همون دختری که برای دیدن قطره های بارون ..... لحظه شماری میکنه .... !!

برای بارش بارون ..... دعا میکنه .... به اسمون نگاه میکنه و التمـــــــــاس می کنه

که ای ابر ها ..... یادتونه ...... یادتونه چه قراری داشتیم ؟

قرار گذاشتیم هر وقت تو دلت گرفت و گریستی ..... منم پا ب پات می گریم .....

و هر وقت من گریستم ..... تو هم غرش کنی و بگریی .... !!

خیلی منصفانه اس نه ؟ ...... بار ها گریست و پا به پاش زیر قطره های اشکاش گریه کردم ....

بی بهانه ...... منم گریه کردم .... چون اون دلش گرفته بود ....

رابطه ی من و اسمون ورای چیزی که کسی فکرش رو بکنه ......

من و اسمون ..... عاشقیم ...... .... !!

نمی خوام از رابطمون بگم چون میدونم یا میگی من دیوونه ام .... یا میگی دروغ میگی ....!!

همونطور که به مهیا گفتم و فقط نگام کرد ....

کسی نمیتونه مارو درک کنه ......

اسمون دلش می گرفت و منم زار زار گریه میکردم ......

یه روز من زار زار گریه کردم ...... وقتی از پنجره اتاقم نگاش کردم .... دیدم اونم گرفته اس ....

اماده ی اشک ریختنه .... و گریست و به جای من غرش کرد .....

فریادهای تو خالیه منو سر داد ...... ((دارم میگم ..... اشکام .... یاد اور اینه که من و اون عهدمونو نشکستیم ))

و اسمون ..... تا صبح گریست ..... بهم ارامش داد ..... منو خوابم کرد ..... و خودش به غم من گریست .....!!

پویا ..... من هنوزم که هنوزه اسمونو فراموش نکردم ...... الان همه میدونن ..... همه ی مردم این شهر ..... اهالی شهر پریان ..... !!

وقتی ابرا اشک میریزن .... توی خونه همه نگاهها روی من متمرکز میشه ......

صدای گوشی همراهم رو می شنوم که تک تک بچه ها تک زنگ میزنن و بهم میگن .....

ما هم میدونیم که تو داری میری زیر بارون ......

و من لبخند رضایت میزنم ..... !!

از همون لبخندای مزحک ... شاید .... !! روانه میشم زیر بارون .....

تا شب ..... می چرخم و بی هدف می گردم ...... تا دوباره به خونه میرسم .....

یادمه یه بار سر کلاس تاریخ ادبیات بودیم ..... کنار پنجره میشستم ...... رگبار شدیدی شروع شد .....

معلم درس میداد و من گریه میکردم ...... باورتون میشه ....... این عشقی که بین منو اسمون بود باعث شد دوستامم مشتاق تر بشن و من و همراهی کنن ..... !!

بارون .... باران !!

وقتی میبینم کسی از بارون مینویسه .... لذت میبرم ..... ولی ...........!

گاهی وقتا فکر میکنم ...... هر کس لیاقت نوشتن از بارون رو ندره .....!!

کسی لیاقت داره که بتونه بارون رو بفهمه .... درکش کنه ...... !!

اوهوم ...... !! من ..... باران ...... !!

یاد روز برفی افتادم ..... با مهیا ..... قدم میزدیم .... اون روز هیچ وقت از خاطر ما نمیره .....

خدایا ..... چه روزایی رو گذروندم .... کنار اسمون ..... چه نگاه های بهش کردم و جواب ازش گرفتم ....

من دخترِ اسمون هستم .... همونطور که ی دختر پائیزی هم هستم ......

دختری تنها ...... زیر اسمان شهر ..... شبی بارانی ..... در پائیز .....

و این دختر منم .... !! من !!

هر وقت بارون میگیره ..... براش میخونم ...... اینطوری دلداریش می دم .....

ببار ای ابرکم .... بر من ببار و تازه تر شو .... ببار و قطره قطره ... نم نمک ازاده تر شو .....

تو این باغ پر .... برگ و پر از خواب ستاره ...... اگه پر میوه ای پر سایه ای افتاده تر شو .......................!!

و هر چیزی که ردی از باران توش باشه رو براش میخونم .....

تا شاید اروم بشه ..... و بعد دعا میکنم .... که ....................!!!!؟

پیوست : بازم دلم گرفته ..... اما از قبل خیلی بهترم ..... بلاگ همه ی بچه هایی که کامنت دادم رو خوندم...... !!

گاهی وقتا واقعا نمیدونم چه نظری بدم ...... و میدونم شماهام وقتی اینجا رو میخونین نمیتونین نظری در مورد متن بدین ....

من بارها گفتم .... من برای دل خودم مینویسم .... واسه بلاگی نازم ..... نخوندین هم عیبی نداره .....

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 23:5 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سام !!

~~>> بلاخره باز اومدم ..... !!

~~>> دختری تنها در بیمارستان .... !!

~~>> روز مادر مبارک !!

~~>> کنکور .... !!

~~>> بر نامه به هم می خورد ...!!

~~>> باغ و شاتوت و الو ..... !!

~~>> پیوست های به درد نخور .... !! ((بی خود خودتی ...!! ))

~> سام .... !! ما اومدیم .... خوبم بدک نیستم .... ولی جاتون خالی که تو این چند روزه کلی مُردم .... !! بخ بخ شدم (غمگینانه).... !!

 

~> دوباره راهی بیمارستان شدم .... !! سه شنبه بود ... صبح رفتیم با دَدی کارت دانشگاه رو بگیریم ..... خلاصه رفتیم و وقتی برگشتیم .... مامی تو راه پله یهو گفت برادر زهره ((همسایه پائینی)) سرطان خون داره ..... منم کپ !!! کردم :دی .... اخه خاطره ی خوشی از سرطان خون ندارم .... و اینکه این پسره خیلی خوشکله و جوون و خیلی حیف ..... خلاصه بنده که حالم بد بود .... بدترم شد .... رفتم تو آشپزخونه ..... مامی مهمون داشت ..... دیدم نمی تونم رو صندلی بشینم نشستم زمین ..... همینطوری داشتم ولو میشدم .... توان نگه داشتن خودمو نداشتم .... حالم اصلا خوب نبود .... سست بودم .... دلم میخواست با اون وضع همونجا تو آشپزخونه بخوابم .... بلند شدم رفتم تو اتاق .... نمیدونم چطور ولی بی هوش شدم .... فقط وقتی سِتاره و هاینا زنگیدن بیدار شدم و گوشی رو نگاه کردم ..... جواب ندادم :دی ..... خلاصه این وضع ادامه داشت اما به زور بلند شدم و خودمو مشغول کردم مامی رفت عیادت که منم پاشدم و زنگیدم به آیدا تا فراموش کنم ..... خیلی وقتم بود نحرفیده بودیم با هم واس همین زنگیدم و ماشاا... 59 دقیقه با هم حرف زدیم .... به زور می خندیدم و حرف می زدم ..... تا فراموش کنم .... اما درد امونم رو بریده بود ..... تلفن که قطع شد ..... پهلوم شروع کرد .....یعنی حالم که بد بود بدتر شد ..... مامی اومد و ناهار دلمه داشتیم ووووووو !! خوردیم و ...... بنده هر چی خوردم بالا اوردم (غمگینانه).....!! خلاصه رنگم مثه مِیِّت , مردم و زنده شدم .... ولی مامی و سحر و هادی میخواستن برن سفر 1 روزه .... منم مجبور بودم ساکت باشم .. فقط به خودم می پیچیدم .... هی دَدی میگفت حالت بده ؟ میگفتم نه ..... !! اخه دیدم من فقط حالم به هم خورد مامی رنگش مثه گچ شده بود و افتاده بود رو زمین .... گفتم ساکت بمونم بهتره ..... تا ساعت 6 به خودم پیچیدم ..... ولی مُردما ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!! همین که مامی و سحرو هادی رفتن بیرون ..... حاضر شدم بابایی بریم ....!! خلاصه رفتیم درمونگاه و اول که سرُم داد ..... اقا این سِرُم مگه تموم می شد ..... دونه دونه قطره هاشو می شمردم ...... تنهایی خیلی سخته ... دَدی هم بیرون بود ..... تخت بغلی هم هی سرو صدا میکردن ..... مجبور بودم خودم با اونا مشغول کنم .... !! 40 دقیقه به سخــــــــــــــــــــــــــــتی تموم شد ..... اومدم بیرون هنوز سر گیجه داشتم رفتیم خونه .... دکتر قرص داده بود ..... رسیدیم دَدی قرص داد بخورم ..... همین که خوردم ..... بالا اوردم ..... گریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه می کردم چه جور !!! پهلوم شدید درد میکرد .... دوباره رفتیم دکتر ..... بهش گفتم چه مشکلی دارم ..... دکتره انقده بد نگام کرد ..... گفت چرا زودتر نگفتی .... !! منم به شکلی که مثلا پشیمانم !! :دی نگاش کردم .... !! معاینه و اینا کرد و .... گفت سونو اورژانسی ...!! رفتیم وووووو گفت سریع تر برید بیمارستان بستری بشه .... منم گریون و زارون نهههههههههه !! نمیخوام .... من کنکور دارم .... میخوام برم :دی حالا درودغ می گفتم :دی .....!! رفتیم بیمارستان و بنده در مراقبتهای ویژه مُردم .... هر چی بگم نمیفهمین که من چی کشیدم ...!! پرستاره بهم قرص خواب داد ..... ولی دغ مُردم تا خوابم ببره ... تا صبحم 200 بار بیدار شدم و هی خوابیدم .... صب شدو .... رفتیم آزمایش .... منم گفتم خودتونو خسته نکنین ..... من تحت درمانم .... عمل هم نمی کنم ..... پزشک نگام کرد و گفت تو میخوای به خودت زجر دی به خانوادت زجر بدی که این مدت طولانی درمان بشی در صورتی که عمل کنی خوب خوب میشی ..... منم گفتم اولا که برای خانوادم مهم نی!! بعدشم ..... عواقبش چی .... شما تضمین میکنی ؟ تضمین میکنی من سالم از عمل بیرون بیام و نمیرم ..... دکتر نگام کرد و وقتی داشت میرفت بیرون اروم گفت نه !! منم گفتم پس چیزی نگید بهتره ..... خلاصه وقتی دیدن این مرغ مریض (دَدی میگه بهم !!) یه پا داره .... مرخصم کردن و اون قرصای لعنتی که اشتباه بهم دادن ..... !! افسردگی گرفتم ..... یعنی اولش بود ..... جواب هیچ کسو نمیدادم .... همرو کلافه کرده بودم .... همش میخوابیدم ..... میدیدم که شبا دَدی بالای سرم میخوابه ...... یا تا دیر وقت مراقبمه ...... دیگه 5 شنبه دیدم نمیشه .... من همش خوابم و سرگیجه دارم .... قرصامو قطع کردم ..... !! و دوباره نسبتا به حالت عادی برگشتم ..... الانم اِی بدک نیستم .... زنده ام !! ولی توی بیمارستان تنهایی خیلی عذابم داد .... !! مامی وقتی برگشت و دید اینطوریم ..... نزدیک بود سکته کنه .... هی قربون صدقه ام میرفت ..... !!

 

~> 5شنبه دیدم روز مادره و سحرم که چند روزیه که اینجاست و خونه نرفته و کادوشو نیاورده صبحش هر چی اصرار کردم بریم بیرون گفتن نه که نه حالت خوب نیست .... بدتر میشی ..... میدیدم مامی ته چشماش غمگینه ..... اخه روز قشنگیه ..... حیفه .... !! میدم مامی اینطوره غصه میخوردم .... سحر که رف ..... مامی رفت بیرون خونه دوسش ..... برگشت ..... گرفت خوابید .... احساس کردم .... ناراحته که رفته خوابیده ..... به دَدی گفتم من میرم بیرون ..... فکر میکنی گفتم چی میخوام بخرم ؟ ؟؟؟ ؟ به دَدی میگم میخوام برم پاک کن بخرم که فردا کنکور دارم !! !! !!! !! !! . حال میکنی؟ دَدی خندید گفت برو ..... رفتم بیرون و یه راست رفتم پاساژ و مغازه روسری فروشی که اشنامون بود ..... یه روسری خیلی چشمو گرفت اما وقتی اورد یه رنگ دیگش خوشم نیومد بلاخره یکی برداشتم و خریدم و گفتم اگه خوشش نیومد پس میارم ..... اُکی داد و رفتم گل فروشی .... !! یه دسته گل خوشمل خریدم و اومدم خونه مامی خواب بود رفتم اتاقم که دَدی گیر داده باید جمع و جورش کنی میخوام درستش کنم ..... منم مشغول بودم که مامی اومد بالا و دیدم سرش کردم و خیلی هم خوشش اومده .... خلاصه یه بیرون رفتن ما 20 تومن پیادمون کرد ..... ولی روسریه هم خیلی قشنگ بود خوب!! اینطوری ....!!

~> رفتیم واس کنکور و دانشکده علوم انسانی بزرگراه چمران ..... واحد تهران شمال ..... بدتر از کلاس ما مثه دخمه بود .... مامی قبلش هی میگفت حالت خوب نی نرو .... میگفتم نوچ باید برم ..... رفتم و سر صبر با حوصله .... به سوالا جواب میدادم ...... حیف ریاضیاش اکثرش مال پیش بود وگرنه 30 مین اخرم میشستم ......!!ولی سوالا خوب بود و به قول بچه ها غول نبود همچی .....!! فکر کردم سال دیگه میتونم با تلاشم قبول بشم به امید خدا :دی .....

~> برنامه کنکور بهم خورد دیگه زیاد نمیخونم ..... تو تابستون خود کشی نمیکنم ....!!

~>رفتیم خونه عمه ..... باغشون ..... وووووووووو انقده میوه خوردم که نگو ..... شاتوت و الو .... همه چی ..... شاتوت تُرششششششششششششششش .... دهنم اب افتاد !! حالا چی من این همه میوه خوردم دکتر گفت ه بود میوه خوردن ممنوع !! منم که چقد نخوردم .... :دی ...یدونه خودم یه دونه به جای آیدا :دی ...... اینطوری

پیوست ~> کلی سانسورش کردم حالا این شد ..... تازه به خاطر این بود که دستم هنو حس نداره واسه تایپ ..... بعدشم گتم دستم چقد کبوده ...... !! هنو کبودیش خوب نشده ..... وقتی میبینمش عذاب میکشم ...... !!

پیوست پریم ~> یه روز باید زحمت همتونو جبران کنم و بیام پیشتون ....... ولی باور کنین حالم خوب نیست .... اولین فرصت که بهتر شدم و مثه قبل میتونستم پای کامی بشینم .... چشم .... مزاحمتون میشم .... راستی این طراح قالب بیچاره اس ام اس داده بود که بهم بزنگ من هر چی میگیرم شمارتونو انتن نمیده .... منم رفته که زنگ بزنم :دی ..... باید زودتر یه کاری کرد نه؟ ..... اوهوم

پیوست سپریم ~> دلم یهو هوای اسمونیمو کرد ..... این تنهاییه این چند روز منو خیلی به فکر برده ..... ولی راه زیادی در پیشه .... میدونم ..... اهای اسمونی ...... منتظرم باش .... همونطور که من منتظرتم ..... (چمشک)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 20:1 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سام !!

~~>>امشب هوای دلم نمناک است و چشمانم بارانی بارانی پشت سرم حرفهاست، سیاهی هاست هوای بدیست من راهی را نرفته ام ، اما همه رد پای مرا به هم نشان می دهند...

       

خوبم .... نه اصنم خوب نیستم ..... چهلم عمه بود .... رفتیم و عاطفه اومد تهران ..... کلی غیبت کردیم با هم ..... بدک نبود .... فاطمه دختر دوست بابا از مکه اومد ..... رفتیم تالار ..... تازه فهمیدم وووووووووو چقدر موهام بلند شده :دی

ووو سحری رفت مسافرت و من کاملا کلافه ام ..... اوف ..... پری جون رو دیدم ..... قبل از اینکه بریم سر خاک رفتم جلو ایینه دیدم ووووو چقد ناز شدما !! خودم خبر نداشتم ..... گفتم تو هم حال کنی بلاگی (زبون)

جدیدا فهمیدم که این ساغر چقد بهم وابسته شده هااااااا ..... !! منو ول نمیکرد .... همش مثه کنه چسبیده بود بهم ..... نامدار پسر عاطفه هم دیده بود اینطوری میکنه ..... اومده بود رو پام نشسته بود .... بهم میگفتن مهد کودک باز کردی :دی

شیما رو دیدم ..... !! کلی ناز شده بود .... میگفت می خواد تغییر رشته بده .... تعجب کردم .... که چرا و .... شقایق خط شو فروخته .... بهش میگم چرا فروختی میگه از شمارش خوشم نمیومد ..... !!!!! کلی مسخره اش کردم .... :دی

مهدیه رو هم دیدم .... ولی سحر دوست شقایق رفته بود سفر نبود ..... شمیم رو هم دیدم ..... کلی کسل بود ...... اقا بزار از اولش خوب بگم ووووش !!

شنبه ای بعد از کلی انتظار واسه عمه خانوم که نیومد رفتیم سر خاک ..... منصوره رو دیدم که کلی تیریپ کرده بود افتضاح ...... رفته بود جلو دَدی اونم تحویلش نگرفته بود منم کلی بهش خندیدم ..... خیلی ضایع زده بود خوب ..... از همون اول رفتم با عمه بِتی ملچ مولوچ و اینا ..... بعد رفتم دیدم شیما واستاده کلی ذوق که من اونجام و اینا .... واسه مین ماچ بازی و اینا که چه خبر دیدم عمو خوشکلم اونجاس ..... رفتم با اونم ماچ بازی و اینا ...... اومدم مهدیه رو دیدم .... باز ماچ بازی :دی ..... با شیما یه خورده حرفیدیم و اینا ..... اومدم این ور نسترن رو دیدم و یه خورده مچلش کردم و اومد پیش عاطفه .... دیدم باباجون اونجاس و ندیدمش .... رفتم بهش سلام کردم و اینا .... بهش میگم منو میشناسی ؟ میگه نوه می دیگه ..... میگم چه عجب حالا کدومشونم .... میگه سحـــــــــــر !!!!!!!!! کلی قاطی کردم براش و اینا که من عسلم خیر سرم ..... اومدم این ور دیدم تشنه مه دیدم دست نسترن ساندیسه ..... :دی صداش کردم و گفتم بده بیاد بینیم ..... پی بردم که خیلی پروام و اینا از دستم چی میکشن ....:دی

رفتیم سر خاک اقا جونم .... الهی فداش بشم ..... نزدیک بود گریم بگیره که کلی خودم و کنترل کردم .... !! این بابای عاطفه هم که خودشو انداخت تو ماشین ما منم کلی کفری شدم اوف!! خدا از من بدش میاد منم از این یه نفر اوف !! هیز بدترکیب ..... !! رفتیم و تا شب به جای عذا داری خوش گذروندیم :دی همین !!

۴شنبه رفتم مدرسه و پروندمو گرفتم و اومدم ..... محدثه شهید طاهریان ثبت نام کرده ..... نا تا فهمید میخوام برم حکمت (مدرسه ی خیلی خوبیه ..... ۱۸ به بالا میگیره :دی) میخواستم برم ببینم میگیره مارو که دیدم محدثه میگه نه نمیگیره ..... ندا هم که کلا کفریه از دستم که نمیخوام برم شهید طاهریان و اینا ..... ولی ۲شنبه مامی میره اسممو بنویسه ..... محدثه هم داره میره همدان تا یکم که کلاساش شروع میشه برگرده ..... امکان داره مال منم اینطوری باشه :(

فهمیدین من با مدرسه ام خداحافظی کردم ؟ دردناک بود .... ؟؟!! ولی خوشحالم ..... چون سال اخر بدترین شال تحصیلیم بود ..... کلی زار زدم تو مدرسه ....

نتیجه :

من تازه فهمیدم که واسه خیلیا عزیزم و مهم ......!!

از مونا خبر ندازم .... !!

محیا حکمت ثبت نام کرد و مهکامه هم میخواد بره اونجا :دی ..... (مار از پونه بدش میاد دمه خونش سبز میشه :دی)

فهمیدم که الان که دارم مینویسم عصر جمعه اس و من کلی کلافه ام ......

کلافه از این عصر دلگیر .... !!

کمکم کن کار بد نکنم .... !!

بدرود

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 23:2 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سام !!

ما اومدیم .... متفاوت .... حداقل ظاهر حفظ میکنیم .... میتونیم .... حسود .. :دی

~~>> فارغ التحصیل شدم :دی

~~>> تصمیم میگیریم شاد باشیم مثل همیشه

~~>> سام !! :دی

~~>> دوستای قدیمی ....!!

~~>> معدل کذایی !!

~~>> عشق دروغی ...!!

~~>> لبخندای مزحک !!

~~>> رفتار های غیر معقول !!

~~>> بحث های ۳ ساعته ی منو dadi .... !! ((کنفرانس !!))

~~>> دیدن سحری جونم بعد از ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال !!

~~>> دعوت از عمه کتی (( منصوره)) به صرف Ice pack

~~>> تابستون و خانوم کنکوری !!

~~>> ارزوی بارش .... و باریدن ناگهانی باران ....... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

~~>> علائق لگد مال شده ی من !!

~~>> ....!! پیوست های به درد نخور !!!!

~> دی لی دیلی دیلیلیلیلیلینگ ....!!

جلسه رسمی است ..... بلاخره برگشتیم به نگارشتن !! :دی

سام !! :دی ...!!

اولین موضوع چی بود ؟ ؟! بلاخره تموم شد و راره شروع بشه ..... فک کن !!!....!!! ۱۱ سال درس خوندم .... چه بار سنگینی رو متحمل شدم خودم تو کفش موندم ...... دیوونه یعنی من و امسال من .....!!

~> با اینکه این چند روزه داغونم .... اما می خندم .... مثه همیشه ..... بقیش رو تو لبخندای مزحک میگم .... سکوت ...!!

~> سام !! راه میرم تو خونه به درو دیدار سام میگیم .... چه کنیم .... اونام به امید ما زنده ان دیگه ....!!! تجربه کنید ... خوش میگذره .... !!

~> دلم برای همه دوستای قدیمیم تنگیده ..... فک کن .... اولین که حقیقی محدثه ..... گلپسر .... میثم ... سبا .... ملیل .... گل عاشق .... مهرنوش ..... مینای امین .... سارا ... فری .... معصومه .... ماهوری ...شهابی ... حسامی من کیمیا ... قاصدک ها ..... سحری ... روشنک ... مریمی.... نیلو ... خرزو .... امین ... بهار ... ملوس ... تارا ... نسیم ... حسام ... پسر اسمونی.... بنل ..... سیاوش ... لاله ... لیلا .... پویای عزیزمممممم ... سمانه .... به پاکی دریایی ها ... سارینا و ارشام ... ساقی .... پگاه ... بهنوش .... گمشده اشنا ... ملینااااااااااااااا .... رژینا .... رزیتا .... شقایق ... مهرزاد .... دختر فروردینی .... پارازیت و ...................................................... !! خیلی بروبچ دیگه

~> معدل رو هنوز ندادن .... و ما همچنان چشمان غبار الودمون به این در خوش شد که مونا بپر بیرون و بگه عسلی .... کارنامه رو میدن ............. !! چمدونم والا ....!!!!!!!!

~> امروزه همه می گن دوست دارم .... اما دروغه .... خودم دیدم !! چشت دراد

~> جدیدا یه لبخندای زشتی میزنم که همه رو به خودم جذب میکنم (!!!!!!!!!!) چمدونم .... دلم واسه بروبچ فامیل تنگه ...!! تصمیم بر اینه شاد باشیم و به وقت ناراحتی لبخندای مزحک بزنیم .... موردیه ؟

~> کنفرانس با دَدی که اخه چرااااااااااااااا ؟؟!! واقعا چرا؟! فوضولی موقوف المعانی ....!! ((!!!!!!!!!!!!!!))

~> دیشب سحری اومد خونهمون ..... کلی منو دیدو ذوق زده شده بود .... منم که با دَدی کلی حرفیده بود منگ و این حرفا .... دَدی بدتر از من !!!!

~> قراره عمه کتی و دعوت کنم بیاد ..... بریم خونه سحری ... هروکر کنیم .... (چندش شدم با این کلمه .... اَه ...!!) منم میخوام بهشون ایس پک بدم :دی مایه داری ....!!!

~> برنامه ریزی های مزخرف تر از خودم اینو میگه که میخوام از جمعه شروع کنم و شاید واسه ریاضی برم کلاس که البت احتیاجی نی ...!!

~> چند روز پیش با دل گرفتم ارزو کردم ای کاش بارون بیاد و دیشب کلی قدم زدم زیر اون رگبار .... عینهو که نه خودش .... موش ابکشیده اومدم خونه ..... !!! ولی لذت فراوان شامل حالمون شد .... !!

~> حالا که دیپ رو گرفتم (دیپلم) به یاد روزای گذشته افتادم .... منی که از رشته انسانی متنفــــــــــــــــــــــر بودم .... با معدل ۱۹.۸۶ رفتم این رشته .... منی که ارزوی رشته ی نقشه کشی رو داشتم ..... حالا می فهمم چقدر خر بودم و روز اول انقدر خوشحال بودم که انگار به خر گلابی دادن .... !!!!!! هیچ وقت این علاقه ام رو فراموش نمیکنم .... که الان باید به جای کنکور ازمایشی .... برم روی صندلیم بشینمو کنکور در رشته ی نقشه کشی بدم ..... الانم عیب نداره ..... میریم که کنکور ازمایشی در رشته ی انسانی .... رو بدیم ** روانشناسی و علوم اجتماعی هم بدک نیست .... به چیزی که بخوام میرسم .... (چطور علائقم نادیده گرفته شد .... نمیدونم ...!!)

پیوست ~> اون نسکافه هه رو که نگه داشته بودم از اون روز رو بلاخره نوش جان کردم .... (( وسط امتحانا فیلمون یاد هندستون کرده و رفتیم دشت بهشت .... مامی نسکافه مسافرتی گرفته بود که اونروز نخوردم و دلم نمیومد بخور بنا به دلایلی ..... ولی بلاخره خوردمش....))

پیوست پریم ~>از دل برود هر انکه از دیده برفت ...... ~> آیدا میدونه چی میگم ...... حادثه ی یک نگاه ....!!! یادته آیدا .... چه خنده دار شده بودم ..... هنوزم یه وقتایی جلو چشامه .....

پیوست سپریم ~> برای همه کنکوری ها دعا کنید ..... یه روزیم ما به این درد گرفتار میشم ... دور نیست ..... عسل بابا .... قبول میشی گلم ....... به امید خبر قبولیت ..... منتظر اون روزم .....!! دیگه کی کنکور میده .....؟!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 19:17 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سام !!

خوبین ؟ خوبم  چه خبرا ؟ خوش میگذره ؟ به من که اصلا" حتی تصورشم نمیتونم بکنم ... دیروز به یه همایش رفتیم با ندا بودیم .... اقای عبو ...  خوب بود بدک نبود .... کلی هم خندیدیم .... جالب بود واسه ی کنکور کلی صحبت کرد ... از هفته ی دیگه که بنده شروع به درسیدن میکنم روم یه اسم کنکوری اضافه میشه  باید سختی کشید تو این یک سال که پیش رو دارم .... خوب بعدشم رفتم واسه زبانم و بعد از یک سال دیدم چقدر عقب افتادم .... تست دادم آپِر اینتر مدییت ۱ قبول شدم  اوم !؟ اها امروز داشتم میز ناهار رو اماده میکردم که تل زنگید برداشتم که گفت از شرکت پارسه تماس میگیره ..... یه ساعت مچی به همراه یه کارت اینترنت ۱۰۰ ساعته برنده شدم  داشتم شاخ در میاوردم ..... ادرس گرفت و گفت فردا برام میاره دم خونمون  اینطوریه دیگه اها گفت که ان کارت که میده شارژیه و میتونیم شارژ کنیم .... جلب بود .... دلتون بسوزه ..... شانسو حال کنین

پیوست : یک هفته ای میشه حال خوشی ندارم و هر چیزی ناراحتم میکنه .... به حدی که امروز بلاخره ۱ هزارم این بغض ترکید و گریستم .... بابا راه میره میگه مثه مرغ شدی  چی بگم والا .... میخوام برم پیش یه روانشناس .... حال روحیم اصلا مناسب نیست  هیچی خوشحالم نمیکنه .... یه لبخند زود گذر .... بدم میــــــــــــــاد

پیوست پریم : فکر میکنم کارت اینترنت ۱ سالم تامین شد .... ۵۰ ساعت روزانه .... خوبه دیگه

پیوست پریم ۲ : ساقیِ من امیدوارم خوب شی زود

بدرود

+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 15:31 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


 

اینم از امتحانات ... تموم شد .... ولی جون منو هم گرفته  حالا تا کارنامه بنده مردم حتما چه کنیم .... برنامه ریزی کردم که درس بخونم مثلا خیلی کمتر به نت میاد  اینطوری .... چی بگم ؟نه به همیشه کلی وراجی میکردم نه به الان

پیوست: عصر جمعه ی فوق اعاده دلگیریه

اللهم العجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 16:16 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |