تبليغاتX
شب نیلوفری

رفته بودیم موزه نیاوران - خنده - جالبه ها قرار بود بریم موزه ی یادم نی :دی رفتیم اینجا خیلی خندیدیم .... اگه شد عکساشو میزارم اینجا .... روز خوبی بود ... و خنده دار .. وقتی داشتیم بر میگشتیم با اینکه من و مهیا نماینده بودیم و به قول حاجی خرمالی ها ... عذر میخوام .... ماله ما بود ...!! ... خیلی خوبه بچه های کلاسمون خیلی ساکتن ... اهل هیچی نیستن .... اخه بهمون گفتن باید ساکت بشینین ماهم که از خدا خواسته واسه اینکه از زیر ادبیات دریم .... سکوت مطلق بود .... ولی کلی خندیدیم .... یه مدرسه پسرونه ابتدایی بود خیلی جالب بود .... پسرا ریخته بودن جلو پنجره طرف ما یکی میگفت شماره بدم .... یکی میگفت بیام اونجا یکی میگفت .....!! .... خلاصه خیلی خندیدیم .... یکی شون یه سیب پرت کرد تو سر یکی از بچه ها مرده بودیم از خنده ... الان که دارم عکسا رو نگاه میکنم میبینم منو مهیا یه عکس دو نفری اصلا نداریم .... چه بد ...... خلاصه اینطوری ....

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 7:46 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


خدای من یعنی ؟؟؟؟؟؟؟...............................!!!!!

سلامینو ...!!

این کلمه رو نگاه ؟  چی بگم والا ..... ر از معنی و حرفای نهفته و من عاجز ...!!

ر از قدرت و توانایی و من فقیر و ناچیز ....!!

عشق یعنی همین ...!!

میدونی عشق چیه ..... نگاه کن میفهمی ...!!

یا زهرا (س)

میدونی اینجا کجاست ؟ ......!!

میدونی حتما میدونی ....!!

کعبه ..... حریم عشق ..... !!!

اینجا چی .... میگن اینجا خونه ی خداست ...!!

اره هست ....!!

میگن خدا خیلی مهربونه ... تجریه کردم

میگن بهت سختی میده  اینم تجربه کردم

حالا دعوتم کرده ..... میگی اینم تجربه کنم

الحق که درست نوشتم ~>

دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوق من بالائیست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 16:44 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها , دیروزها

 

هیچ وقت فکر نمیکردم غمگینی یعنی چی .... هیچ وقت اینطوری سردرگم نبودم

هیچ وقت انقدر تنها نبودم ....... خیلی خسته ... خودمم باورم نمیشه....

یعنی چی؟ ....... حتی اشکای داغمم ارومم نمیکنه

از همیشه گیج ترم ........ حالا میفهمم که هیچ کسیو تا حالا درک نکردم

از عمق وجودم

حالا میفهمم گاهی وقتا فکر میکنم عاشق شدم شعرای مزخرفی میخونم که خودمم کپ میکنم ((تنفر))

اما حقیقت نداره .... فقط درگیرم با خودم

با ذهنم ............ اصلا حوصله ی قبل ندارم ....

یادته بلاگی ..... قدیما هر روز میومدم و میرفتم پیش دوستام و بهشون سر میزدم و ازشون خبر میگرفتم

اپای شاد میکردم و هیچی باعث رفتن لبخند از روی لبام نمیشد

همیشه خندون اما الان؟ چرا

همیشه خندیدم .... همیشه خندیدم و همه گفتن چه بی غمه

هر جا میرفتم با شیطونی هام بیداد میکردم

انقدر میخندیدم و میخندوندم که همه ازم خسته میشدن

اما حالا .......!!

همیشه برای همه هم درد بودم .... غم دلاشون رو پاک میکردم

اما تو این دنیا هیچ کسی پیدا نشد که غم رو ازدلم پاک کنه

به همه خوبی کردم و جز بدی چیزی ندیدم .......!

حتی دیگه نمیتونم بنویسم

مثه همیشه .........با این شکلکای یاهو ...... خدااااااااا تو این ذهن پوچ من چی میگذره

باز امتحانا شروع شده .... هیچ هولو تکونی ندارم

کنکور؟ ............. باید شرکت کنم ؟ ..........وای خداجونم ....... چی میگه این دختره

چرا باید گریه کنم ؟ ........ کاش یکی میتونست درکم کنه ..... کاش یکی همدمم میشد

کاش حداقل میتونستم اشکامو به یکی نشون بدم و داد بزنم بابااااا درسته میخندم اما نمیدونین تو دلم چی میگذره

بابا خسته ام .... چرا ؟ چرا کسی نمیگه تو چته ..........!!

منو میشناسین ؟ همونیم که تا غم میومد تو دلتون ولتون نمیکردم تا یه لبخند خشک و خالی تحویلم بدین ........!!

خوشحالم چون تونستم برای همه کاری کنم ....... دیشب به فکر مرگ بودم

به سحر بیچاره وصیت میکردم .......... جدنا من دوست دارم وقتی مردم برام همه سفید بپوشن

دوست دارم برام رز سفید بیارن یا ارکیده

دوست دارم رو سنگ قبرم این شعر و بنوسن:

در بهاری روشن از امواج نو

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

اه , شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

دوست دارم همه بخندن .......!!

دوست دارم اگه من زندگی نکردم همه زندگی کنن ..........!! دوست دارم مامانم .... بابام ...... هیچ وقت ناراحت نشن

میدونی هر وقت بارون میاد بچه ها بهم زنگ میزنن و میگن عسلی داره بارون میاد ....!!

همشون یاد من میوفتن ...... برام قشنگه .... کاش روزی که میمیرم بارون بیاد ...... اما نه اینکه ابرا به حال من گریه ی ناراحتی کنن

بارون شوق که من رفتم ....!! .......... من ازاد شدم .......

بیشتر از همیشه به بارون احتیاج دارم ................ و شعر ابی .........!!

ببار ای ابرکم بر من ببار رو تازه تر شو ....

ببار و قطره قطره نم نمک ازاده تر شو

تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه ......

ذهنم ... دستم ... هیچ .... یاریم نمیکنن ....... سردرگم تر ... ذهنم مشغول تر از همیشه ....

حتی نغمه هم غم رو میاره تو دلم ...... نه ... نه .... نمیخوام .... نمیخوامممممم

بعد من نا گه به یک سو میروند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی میخزند

روی کاغذ ها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا مینهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ائینه می ماند به جای

تار مویی,نقش دستی, شانه ای

میرهم از خویش و میمانم زخویش

هر چه بر جا ماند ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

اوم ، نمیدونم چی بگم ....ولی جالبه .... چی ؟ نمیدونم بازم نمیدونم

+ نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 7:53 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


باز هم من و افکار در هم گسیخته ی من ...........!! ذهنم درگیره ..... دارم فکر میکنم .... تا حالا شده فکرت مشغول باشه اما خودت نفهمی .... یه جور نسبت به قبل فرق کردم ..... اینجا مگه خونه ی دل من نیست ..... کاش ... وللش .. چون امکان نداره ... دیروز در مورد همدیگه نظر خواهی میکردم .... به من میگم خیلی احساساتی هستی /ناراحت/ .... داداش دوستم /تعجب/فرمودن بنده دختری حساس و ظریف هستم .... داداشی که ندیدمش / چندش / بهم میگن بیشتر از سنت میفهمی .... اما اینطوری نیست ... من به اندازه ی سنم میفهمم ... دیگرانن که سرشونو مثه کبکککک کردن زیر برف و چشماشونو بستن .... من فقط چشامو تا نیمه باز کردم ... به نظر خودم یه احمق بی اراده ام .... تو این چند وقته استرس زیادی دارم که موجب تپش قلبم شده ... میفهمم این استرس واسه چیه تازه قلبمم تیر میکشه گاهی اوقات زیاد از حد دست و پام سر میشه و........... میدونی چیه من یه مرده ام و خودم خبر ندارم ... واسه اینه که سرمو مثه کبک کردم زیر برف /نیشخند/ حالا کو برف /چندش/ دوست دارم بر اون چیزایی که باور دارم رو اینجا بیان کنم .... اما چطوری باید پیش بیاد دیگه ... درگیری مزمن // برم بمیرم که بلد نیستم مزمن بنویسم //..... / خنده / خوب دیگه بسه باید فکر کنم و بعدا بیام اینجا .... از قالبی که به این روز انداختمش خوشم نیومد ..... یه خورده مشکل داره اما چه کنم اوف.... خسته ام .... تو این هفته مفید مفید دقیقا ۵۷ ساعت کمبود خواب دارم .... بدرود

+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 7:48 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


الان دلم میخواد بیخودی اشک بریزم....

موردیه؟؟؟ انقدر دلم قلبم سنگینه که حد نداره .... میدونی گاهی وقتا ادم اسیر احساسش که میشه چه جوری میشه .... خاک تو مخ من که یه اشتباه بزرگ کردم ..... اما حالا خوشحالم .... اما وقتی یادش میوفتم .... ذهنم . انگار دارن با تخته سنگ میکوبن .... اوف ..... خیلی خسته ام دو تا امتحان دیگه مونده .... امسال به تمام معنا امتحاناتم و افتضــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاح دادم . میگیری یعنی چی ... افتضـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاح ..... به هر حال هنوزم هستیم .... زنده و سر حال ...

پ.ن: خیلی پست ها دارم که از قبل نوشتم ... باید بزارم اینجا .... شاید تو این سه چهار روز هر روز اپ کنم و تا به پست تازه برسونم خودمو .....

پ.ن: اصلا خوشم نمیاد هر کسی تو بلاگم قدم بزنه زوره ؟

پ.ن : در مورد پست انباری نیودی .... کجا بودی؟ باید بگم که من عاشق نشدم نیاین به من گیر بدین بابا این افها و میلا چیه .... عشق چیه .... چند وقتیه قلبم درد میکنه ... یه مقدار نفس تنگی گرفتم .... بعدشم عصبی میشم معدم شدیدا اذیتم میکنه ..... فشار هم از درسا بهم می باشد چون هر روز امتحان دارم ....

پ.ن: یادم رفت بگم از چت با بعضی از ادما هم بدم میاد ....

پ.ن: از این پستت بومفنگی کلییی حال کردم ..... اصن به تو چه :دی خوشوم اومد هه هه !!

پ.ن:صابر دفه اخرت باشه چرت و پرت میگی به جان خودم بلاگتو با خاک یکسان میکنم .... البت که یکسان میباشد :دی

تا درودی دیگر که میخوام نبینمتون .... بدرود! ** خوشوم نیمیاد **

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 15:44 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


قلبم درد میکنه ..... تیر قلبم داره داغونم میکنه

امروز محیا بهم میگه .... چقدر شکسته شدی .... یعنی چی؟

محرمم اومد .... این ماه رو خیلی دوست دارم .... امروز روزه بودم و نذرم رو ادا کردم اونم نصفه

خسته ام .... گریه امونم رو بریده

** معدل ترم اول برای دانشگاه حساب نمیشه .... عالیه

بدرود

+ نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 20:55 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |