سلاممممممممممم .... خوب امروز بنده به یه بازی بلاگی دعوت شدم از طرف نگار (( فانا )) خوب باید 5 تا از کارهای جالبی که در کودکی تا به حال انجام دادیم رو بگیم .... راستش من وقتی بچه بودم خیلی اروم بودم و ساکت همیشه یه جا میشستم و کاری به کسی نداشتم ..... تمام مشکل خودم بودم :دی
1/ وقتی سه سالم بود یه عروسک قرمز خوشکل داشتم به اسم لی لی خیلی دوسش داشتم توی زمستون بود که داشتم باهاش بازی میکردم دیدم سردشه و گناه داره خوب لباس گرم هم که اندازش نداشتم برا همین گذاشتمش روی بخاری تا گرمش بشه ..... یه 20 دقیقه بعد دیدم همه دارن دنبال بوی سوختنی میگردن ..... خیلی به خاطرش گریه کردم :دی
2/ یه پسر دائی هم سن خودم از خودم کوچیکترو خنگ تر داشتم که هر چی میگفتم میگفت باشه ..... یعنی سه تا پسر دائی داشتم که اونا از ما 2 الی 4 سال بزرگتر بودن و هر وقت منو امیر میرفتیم خراکی میخریدیم مارو تهدید میکردن که باید به مام بدین اگه ندین خلاصه لوتون میدیم ..... یه روز این پسر دائی که 2 سال از ماا بزرگتر بود رفته بود حموم و ماهم قصد خرید داشتیم گفتیم خوب اگه بیاد بیرون ازون میگیره دیگه .... بهش گفتم بیا بریم لباساش که توی رختکنه رو پاره کنیم و بعدشم درو قفل میکنیم و میریم میخریم و میخوریم بعد میایم یه کاری براش میکنیم .... :دی .... رفتم توی رختکن و لباس و شلوار و قیچی قیچی :دی ..... درم قفل کردیم و رفتیم پارک پرواز صفا .... بعد که اومدیم پدرمونو دراورد و لو رفتیم خفن :دی
3/ حدود چهار , پنچ سالم بود که رفتیم خونه خاله ام اینا مامانا و بابا ها گفتن میرن مهمونی .... حساب کن چهار تا پسر خاله و دو تا دختر خاله , سه تا پسر دائی , دو تا دختر دائی , همه هم هم سن و سال همه هم ارومممممممممممممممممممم ..... خلاصه رفتن و همه نشستن که چی کار کنیم ....؟ بازی کنیم ..... چی بخوریم .... که دیدیم هر دو تاش میچسبه .... زنگ زدیم پیتزا در به در .... مونده بودیم پولشو چی کار کنیم که دنی (پسر خاله وسطی) گفت من میدونم مامان پولاشو کجا قائم میکنه خلاصه حدود 15 تومن پول غذا بعدشم دیدیم نه فقط پیتزا مزه نمیده .... یه چیزی خودمون درست کنیم همه پریده بودن روی گاز که من درست کنم , نه من , نه من سیب زمینی , نه من ...... خلاصه یه هو دیدیم واییییییییییییییییییییییییییییییییی اتیششششششششششششششششش ......... بوی سوختنییییییییییییییی دیدیم واییییییی لباس ابجی سحر با شعله های گاز سوختتتتتتتت :دی یکی اب میریخت تو سرش یکی با پتو میزدش خلاصه حسابی کتک خورد با این اتیشه :دی
4/ یه دفه رفتیم خونه مامان جونم اینا دیدیم عمو مانی خوابه ((4 سال ازم بزرگتره)) دیدم هر چی داد فغان ........... بیدار نمیشه پاشدم سی دی گذاشتم و تا ته زیادش کردم دیدم نوچ مگه پا میشه ....... تازه پتو رو کشید رو سرش لالااااااا .... منم دیدم اینطوریه پریدم یه تخته برداشتم و پریدم رو تخت و تا تونست زدمش :دی بیچاره نصف شده بود :دی
5/ یه روز یکی از عموهام از کانادا اومده بود ... مهمونی تو ویلا بود ... خلاصه قرار شد من شب پیششون بمونم ..... زن عموم و عموم که تو کارای خودشون بودن ... من دختر عموم و برداشتم زدیم به کوه (لواسوون) چشمتون روز بد نبینه چه صحنه هایی اون پشت مشتا ندیدیم .... ما هم دیدیم 3 تا پسر با یه دختر پشت درختا قایم شدن و ............ منو دختر عموم رفته بودیم گردش دیگه دیدیم اینطوریه ..... اونام تو حال خودشونن بهش گفتم بیا این سیگارتا رو بگیر 1.......2...........3 پرت میکنیم دهه فرارررررررر گفت باشه وایییییییییییییییی نمیدونین وقتی پرت کردیم جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ هم اون دختره جیغ میزد هم ماااااااااااااااااا خلاصه تا کجاها دنبالمون کردن اما رفتیم تو باغ یکی از عموهام و درو بستیم تا دیگه به خییییییییییر گذشت :دی
ولی خیلی بدهههههههههه ادم از این کارا بکنه و خوب ماهم که ساکتتتتتتت بودیمممم خلاصههههههه اینطوری گذشت .... البته خاطره های شیرین تر و جالب تری هم دارم اما واسه خودم بمونه بهتره ..... زشته یه وقت یکی اینجا رو باز میکنه خانوادگی منحرف میشن ....
خوب حالام باید 5 نفرو انتخاب کنم .....
یکتا ((دختر نقاش))
حسام((جومن))
مهدی ((گلپسر))
شهاب ((یه شاخه گل شقایق))
برانوش
^^ من بی ادبم شماها مثه من نباشین .... فهلا
خدا جون ؟؟ اینجایی؟؟؟ تق تق ؟ بابا درو باز کن ...
سلام خوبی ... ببخش مزاحمت شدم .... رفتم انبار کسی باز نکرد گفتن برو پیش رئیس ...
بدن به یه چیزیایی لیست کرده میخونم بفرست .... سریـــــــــــــــــــــــــــــــــــع! ** ببخش جسارتو **
** ۵ کیلو نفس عمیق ......
** ۵۰۰۰ کیلو اراده ی قوی
** ۱گرم هوش و حواس
** ۲۵۰ گرم خواب اسوده
** یه خواهش دیگه این تنگی نفسو که اولش گفتم ...... این قلبو هم عوضش کن دیگه به درد نمیخوره .... درست کاراشو انجام نمیده کلافمون کرده .... اوف
البته لطفا ........... فدات ... جبران کنیم انشاا... ........... به هر حال ...
بدرود...!
درود....!!
امروز یه حس و حال خاصی دارم ..... از دست بابا دلگیرم ..... همش منو چک میکنه ..... از اینکه منو چک کنه ناراحت نیستم .... اما از اینکه یه وقتی فکر بدی در موردم کنه ناراحتم ، من که بد نیستم .... میدونی خدا جونم اصلا اونو ول کن .... خودش حل میشه .... خدا جونم دلم میگه به خاطر احلاق و رفتاری که دارم ، خیلی چیزا رو ازم دریغ کردی ..... میدونی به چی فکر میکنم به اینکه ما ادما با رفتارامون .. با کارامون ... قسمت و ایندمون رو میسازیم .... خدای مهربون من .... خودت میدونی چیو دارم میگم .... از این مورد نگرانم و ناراحت .... من قول میدم همونی بشم که تو میخوای ، اما برام بهترینشو بساز ... وای اصلا اینم ولش کن ...اصلا حالم خوب نیست .... دیشب انقدر گریه کردم که الان چشمام باز نمیشه .... حسابی پف کرده ، چه زندگی ای دارم من .... میدونی گاهی وقتا ادما انقدر راحتی دارن که از اون راحتی شون اسایش خاطرشون برای خودشون مشکل درست میکنن .... من از اون دسته ادمام ... که واسه خودم مشکل درست میکنم .... و این کاملا به ضرر ادم تموم میشه .... خوب باید برم درسمامو بخونم عربی رو فقط میتونم بگم قبول میشم .... سر امتحان به اولا که فیزیک داشتن میرسوندم .... میبینی تورو خدا اونوقت عربی رو فقط میتونم بگم اگه خدا بخواد قبول میشم .... فردا هم تاریخ دارم .... خیلی افتضاحه .... ۱۵۰ صفحه که همش رو باید حفظ باشم ....ادم حجمشو میبینه دغ میکنه....!! خوب دیگه باید برم و بخونم .... هر انسانی باید یه جوری با این زندگی کنار بیاد .... منم تسلیم خواست خدام ...!!
پ.ن: تو از چشمام به من نزدیک ترینی
بدرود....!! دختر اسمون، زیزو
ادامه مطلب
خدایا من به دنبال چه میگردم ؟!؟
خیلی جالبه .... تو سن من ... همه عاشق میشن ... همه منتظر میشن ... همه .... اما من ؟؟ .... من هیچ کدومو نمیخوام ، چراااا!! دارم .... منم عاشقم .... منم منتظرم .... اما توی این عشق هیچ جدایی وجود نداره ...و من از این لذت میبرم .... میدونی خیلی قشنگه وقتی حس میکنی همین الان خدا داره نگات میکنه .... خیلی قشنگه وقتی میبینی داره کمکت میکنه ... در همه حال.... حسش کردی؟ ..... خیلی قشنگه ..... این زندگی قشنگه امـــــــــــــــــــــــا وقتی قشنگ میشه که واقعا زندگی کنی .... میدونی کی قشنگه ؟ کی میتونی زندگی کنی .... وقتی میتونی زندگی کنی که با معبودت یه کلام باشی .... همون همکلام ، میدونی کی قشنگه .... وقتی که طبیعت .... زیبایی هارو فقط ببینی . حسشون کنی درکشون کنی بفهمی که اخر اخرش میرسی به همونی که همیشه دوست داره ، همونی که هیچچچچچچچچچچچچچچچ وقتی تنهات نمیزاره .... وای خیلی قشنگه.... اینکه وقتی نسیم ملایم صبح تورو یاد خدا بندازه ... غروب غم انگیز تو رو یاد معبودت بندازه یا مثلا غروب جمعه تو رو یاد موعود بندازه ...... تا حالا غروب روز جمعه رو دیدی ...........!! با روزای دیگه خیلی فرق داره .... خیلی عجیبه .....!! تا حالا شده بخوای بری پیش خدا ..... نه راه خیلی دور .... همین نزدیکیا مثلا مکه .... تا حالا شده ....!! همه دلشون میخواد نه؟ منم دلم میخواد .... اما تا حالا شده ردش کنین .... تا حالا شده بخواین تشنه بشین ... تا حالا شده تو خیالت حریم عشق رو ((به قول خودم حریم دل)) رو لمس کنی .... تو خیالت یه نگاه پر از عطش کنی .... تا حالا شده انقدر با معبودت باشی که ببینی چقدر مهربونه و خشونتش رو از یاد ببری؟ ... خدا هم خشن میشه ... نمیشه؟ مگه میشه که نشه .... اگه خشن نبود چطوری تونسته این همه ادمای خشن رو مثه خود من به وجود بیاره ........... !! وای .... چه حرفی ؟ خدا هر کاری بخواد میتونه بکنه .... اما واقعا خدا هم خشن میشه؟ ،خدا !! ،،،،، میدونی به چی فکر میکنم ؟ به اینکه انقدر به خدا نزدیک بشم که خدا منو ببره پیش خودش .... این استدلال غلتیه؟ ،خدای بی نیاز بی نیاز کننده ی من است قشنگه نه ؟ به نظر من که عالیه .... مال دعای نادعلیِ ، این دعارو خیلی دوست دارم .... تا حالا امتحانش کردی ؟ خیلی بهم ارامش میده .. مولا علی .... وای خدا جونم .... وقتی معنی ِش رو میخونم ...... .......!! معرکه اس .... جدی میگم ..... کافیه مولا علی رو درکش کنی .... بهش اعتقاد داشته باشی اونوقته که دیگه ولت نمیکنه و خیلی وقتا بدونه اینکه بخوای کمکت میکنه........... چقدر حرف زدم ....... دلم میخواست بگم ..... !!!
پ.ن: خواهشا نخون ..... اینجا خونه ی دل منه ..... هر چی بخوام میگم و مینویسم ..... اگه نمیتونی بفهمی و میخوای بگی اینا چرته و..... بهتره همین الان ببیندیش و دیگه هم اینورا پیدات نشه.... یه بار دیگه هم گفتم ..... من برای کسی نمینویسم که بیاد بخونه و اگه دلش خواست یه نظری بده و اگه نخواست به زور بگه پاشو بیا وبم .... نـــــــــــــــــــــــــــــه ؟! اینجا خونه ی دل من هر چی بخوام مینویسم و هر کسی هم خوشش نمیاد بره بیرون .....!! ...... تانی .... داداش نیما ...... فریناز ..... پویا .... فکر میکنم شماها میتونین کمکم کنین .... مگه نه؟ .......!!!
راستش نمیدونم چی بگم ......... اما براش خیلی دعا کنین ..........!!
بچه ها موافقین نفری ۵ تا دعای نادعلی روبخونیم ............ جون زیزو رد نکنین حرفمو یا ۵ تا دعای معراج یا ۵ تا دعای نادعلی ............. برای دیگران دعا کنید اینو بدونید شما هم یه روز محتاج دعای دیگران میشین ........... اخه ابجی تانی ما اردیبهشت همین امسال عقد کرده بود و هنوز سره خونه و زندگی شون نرفتن ...... تو رو یه اونی که می پرستین ...... دعا کنین ......... راه دوری نمیره به خدا ...........
پ.ن: خدا جون اینطوریه ؟ اخه تانی تازه ازدواج کرده ..... این خیلی نامردیه ...... تو داری امتحانشون میکنی .... میدونم .... این یه نوع امتحانه واسه عشق نیما به تانی ..... اما میدونی چقدر سختــــــــــــــــــــه خودت میدونی .... میدونم که میدونی ........... کمکشون کن .... حداقل صبر بده ....... تو این سن سکته ؟ .........
تانی جونم از خدا میخوام که هر چه زودتر تورو به داداش نیما و بعدش به ما برگردونه اونم سالم و سرحال ..... دوست دارم ابجی خانومی .........
داداش نیما یه وقت نگی خسته شدما ، یه وقت نگی کم اوردم ها ! ، داداش نیما تو توانائیت بیشتر از ایناست .... تو میتونی ..... تو توی صبر اسطوره ای همه میدونن
روشنک هم رفته ....!! وقتی دیدم اخرین نوشته هاشو .... خیلی ناراحتم .....میدونی دیگه بلوکفا مثه اولا نیست .... همه رفتن و مارو تنها گذاشتن .... خیلی از بچه هایی که یه روزی با هر کدومشون خاطره داشتیم ..... فکر کن .... اصلا به این که ما خودمون چقدر فرق کردیم ، مثلا همین بلاگ خود من ، اگه از اول دقت کنم میبینم .... شبای بارونی ..... حرفای دل جوجو عسلی .... و حالا هم به خدا معشوق من بالائیست .... یادمه اون اولا که رتبه بندیه گوگل رو گذاشتم تو وبم .... ۱ بود .... الان شده ۳ .... عجیب بود اوایل اما خوشحالم کرد .... این خودش یه امتیازه .... چند ساله بلاگ نویسی میکنم ....؟ از سال ۸۳ ... اوههه چند تا بلاگ داشتم ....؟؟ اولین بلاگ چی بود ..... چشمان من ....!!؟ ((حالا)) بعدش اومدم اینجا .... یادش به خیر اولین کسایی که تو این وبم اشنا شدیم ..... پویا بود .... حسام .... مهدی ..... گل عاشق .... ملینا ... مهرنوش .... روشنک .... اما الان چی؟ اوههههه لینکدونیم داره منفجر میشه .... دلم برای اون روزا تنگ شده ... قالب مشکی .... و اون بچه ها .... وای خدای من به قول یکی از دوستام .... این دنیای مجازی یه حالت نسل به نسل داره ..... یه دوره میان و میرن ... دوباره یه دوره ی جدید .... چقدر مزخرف .... الان همه هستن و اونایی که باید باشن نیستن .... میدونی این قدیمیا یه جور امیدن برا ادم .... مثه گل عاشق .... مهدی .... حسام ... پویا .... حامدِ بهار ..... من کیم ؟ همون دختر اسمونی قدیم ؟ ....................... اوهههههه ..................... خیلی فرق کردم ...!!! حتی خودمم باورم نمیشه ...!! میدونی الان خیلی بزرگتر شدم .... خیلی بهتر از قبل میفهمم ..... به حدی که سردرگمم کرده این زندگی ..... من به دنبال راهم .... یه راه نجات .... نیست ... کاش میشد پیدا کرد .... میشه ها .... باید تلاش کرد .... خیلی عقبم .... خیلی .......!! اشتباه زیاد کردم ....... این دنیای مجازی .... منو شکست ..... اشتباه زیاد کردم ... زیاد .... اما باید این خورده هارو چسبوند .... سخته .... مثه یه پازل که باید ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ هزار تا قطعه رو بچسبونی حالا کدوم ماله کجاست !!! اوه خدای من .... یه عمر طول میکشه .... این زندگی مثه یه پازل !! .... این زندگی مثه یه پازل ؟ .... نمیدونم .... به نظر تو... من مورد ندارم .... جدی میگم .... ذهن تو هم اینطوریه .... تا حالا شده نتونی ابراز علاقه کنی ؟ عجیبه .... من؟ من هیچ کاری از دستم بر نمیاد ..... من احتیاج به یه اراده ی قوی دارم ..... نیست ... نمیتونم .... کسی که اراده نداشته باشه ..... خیلی عقبه .... مثه من ....!! من خودمم میدونم خیلی عجیبم ((همون دیوونه ی عادی یه کم پیشرفته))
پ.ن: میدونستی محرم ۱۰ ، ۱۵ روز دیگه اس ؟؟؟ ..... الهی بمیرم ..... این ماه یه نوع ارامش بهم میده .... نمیدونم ..... همون صورت که ارامش میده ، یه جنب و جوش خاصی بهم میده .... هر سال که میاد و میره ... باعث میشه یه چیزایی بیشتر بفهمم ، طبیعته انسان همینه .... وای خدا جون از همین الان اشک تو چشام حلقه زده .... «« السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین »»
پ.ن۲: به همین مناسب قالب رو عوض میکنم و به سادگی اقا امام حسین یه قالب ساده میزارم نه به اون سادگی اما خوب .....
پ.ن۳: روشنک هم رفت ..... خیلی وقته ..... اما خوشحالم دانشگاه قبول شد و رفت .... خبر قبولی شادم کرد اما رفتنش بیشتر ناراحتم کرد ...
پ.ن۴: خیلی بده که ادم بفهمه یکی از بهترین دوستاش تومار مغزی داره و ۳ ماه کمتر مهلت زندگی .... ساقی جون .........................................................!! ((خودت میدونی))
پ.ن ۵ : دفترچه گرفتم و پست کردم .... البته ازمایشی .... اولین رشته حسابداری و دومی علوم اجتماعی ..... باید برم تهران شمال برای امتحان ......!!! امیدوارم قبول نشم ، چون باعث میشه اینطوری برای اصلیه بیشتر بخونم ..... مگه نه ؟ اره میدونم خودم !!؟!!؟!!
پ.ن۶: یاسمین رو هم خوندم .... اونم نتونست ارومم کنه :)
بدرود....!!
درود
.......!!یه روز دیگه میخواد شروع بشه ، فکر کن امتحانا داره شروع میشه یه سال گذشت کی باورش میشه ؟ اما خوب داره میشه دیگه چه باورت بشه چه نشه شنبه باید بری سر جلسه و برگه رو پر کنی و تشریف بیاری و دوباره از نو یه درس دیگه ، وای خدای من باید برم دفترچه برای دانشگاهم بگیرم
* قرار شد امسال همگی ازماسشی شرکت کنیم ببینیم دنیا دست کیه * پس فردا یکی از کارام اینه برم دفترچه بگیرم و بعدش بشینم عربی بخونم ٫ برای خودم ارزوی موفقیت میکنم ،راستی تمام امتحاناتم پشت سر همه و تعطیلی نداریم و غصه داره خفم میکنه / مخصوصا الان که ذهنم از همیشه درگیرتره ، باید ساختپی نوشت
: بلاخره باید شروع میکردم به نوشتن .... به نظر خودم اینطوری بهتر ازننوشتن .... برای کسی مثل من .....!!پی نوشت ۲
: ساقی عزیزم واقعا متاسفم خیلی دردناک بود اما چی بگم .... تقدیر اینطوریاست دیگه.... توکل بر خدا....پی نوشت ۳
: من برگشتم .... میدونی دیگه بلاگی ..... احساس میکنم مشکلات روانی پیدا کردم .... نمیدونم چرا اینطوریم و احساساتم باعث میشه یه کارایی بکنم مزخرف .... اما هنوزم اینجا رو با این رنگ صورتیش دوست دارم ..... ارامش میده مگه نه؟**
تقدیم به حامد عزیز **عاشق شدن ساده است.حتی در عشق ماندن هم دشوار نيست.تنهايی انسان سببی کافی برای اين مهم است.اما تلاش سختی که به زحمتش می ارزد پيدا کردن ياری است که به لطف حضور مستمر او بتوانيم کسی شويم که می خواهيم ........ انا لوییز.....!!افسوس
... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم...بدرود
......!!تو يار من نسيتي و من تا ته دنيا يارتم
ميشد با دست عاشقت يه سقف پر ستاره ساخت
پيش حضور روشنت قافيه ساخت قافيه باخت
با تو ميشد به ما رسيد
ميشد تو رو نفس كشيد
ميشد طلوع ممتد رو
تو آينه ي چشم تو ديد
ترانه يادم نمياد ‚ اما چشات به يادمه
خاطره ها رو رج زدن بودن من همين دمه
ستاره نيس كه بشمارم ‚ خودت بايد بياي و بس
با تو ميشه ترانه خوند ‚ تا اوج آخرين نفس
با تو ميشد به ما رسيد
ميشد تو رو نفس كشيد
ميشد طلوع ممتد رو
تو آينه ي چشم تو ديد
برف میاد .... و خاطرات گذشته که با بچه ها داشتیم خدایا چه روزایی که تبه گشت و گذشت

