تبليغاتX
شب نیلوفری

 

سلامینو خوبین ...............

راستش میخوام اخرین پست جوجو رو بزارم

راستش میخواستم اینجا رو از بین ببرم یا اینکه تغییر بدم

اما دلم نیومد میدونین چه خاطره هایی اینجا داشتم اون یکی وبمو که از بین بردم خیلی از اون خاطره هامو از بین بردم دیگه نمیخوام اینطوری بشه

تصمیم گرفتم به یه جای دیگه برم از اینجا خسته نشدم نه از خودم خسته ام از عقایدم

از اینکه هیچ کاریمو به موقع انجام نمیدم

از اینکه نظم ندارم از اینکه هدف هم ندارم این خیلی بده

که خودمو گم کردم که هدفامو گم کردم

خودمو گم کردم .............. باید خودمو بسازم ............

اوهوم خیلی بده ......... میدونم برای اینجا خیلی زحمت کشیدم اما نمیتونم دیگه تحمل کنم که یه جوجو ام

تا کی دیگه شوت بازی دراوردن و به قول مامان یه جور از عقل کم کردن و هر غلطی دلم خواسته انجام دادم ؟

نه دیگه بسه میدونی هر کسی توی زندگی خیلی تلنگر ها میخوره که اگه توجه کنه باعث بهتـــــــر شدنش میشه

اما اگه نه که وای به حالش میدونی من حرفامو یه خورده یه خورده اون پایینای پستام میزدم

توی این سه سال من چه ها کردممممممممممممممممممم

خوبه ادم به کارایی که کرده هم فکر کنه و بخواد اصلاحش کنه خیلی خوبه

توی این سه سال یه موقع هاییش رو خندیدم و یه موقع هاییش گریه کردم

نوشتم و خوندم دلــــــــــــــــــــــــم گرفته ((اهای مهدی مسخره نکناااااااا))

شاید تنها کسی که باعث شد من ریتم نوشتم همین بمونه مهدی ۲۲ بود با کامنتایی که میداد

شاید ابجی سارا صدای بی صدا بود که همیشه منتظرش بودم تا بیاد چون مثه ابجی سحر خودمه

تو این مدت همدمم معصومه بود و مینا و خنده هاشون خندیدم و با ناله هاشون ناله کردم......... تو این مدت صنوبر همراه خنده هام بود و باهاش خوش بودم زیاد ((زن داداشم , زن داداش پارسا))

تو این مدت حسام تنها یارم بود همدم همدرد و همه چی نمیدونم همه چی درسته الان کم میاد اما 2 الی 3 سال دوستای خوبی بودیم

تو این مدت گل عاشق تنها امید بود ازش از نوشته هاش امیدواری رو یاد میگرفتم و باهاش همراه بودم ((نگار بی معرفت))

تو این مدت از حرفای ویکتوریا دلتنگی رو فهمیدم تو این مدت وفا رو از ماهور گرفتم و فهمیدم

سانی , از نوشته های سانی قدرت توانایی رو فهمیدم

بابا بزرگ حسین و مامان فیروزه , ابجی تانی و عمو نیما عشق و علاقه و مهربونی ..... که توی زندگی خیلی مهمه گرفتم

ابجی سحر صمیمی نشو جون خودم معرفت !! ...........

پویا دوست قدیمی عزیزم که خیلی وقته ازش خبری ندارم

سارا وادی دل , کیمیا جونی خودم , سارا دوستانه به همراه صدف و یاسمن, بروبچ شب دریا , سبا , نسیم , سمیرا دختر دایی , اس ام اس باز بی معرفت

انیما , بهار , هادی,رزیتا جونی بی مرام , پیشی و جوجوی گل خوشکلم , ازاده , مهرداد , مجنون , وحید , الهام , فاطیما , خاطره , شهاب, قاصدک من کم پیدا, گل امید بی معرفت, گمشده ی اشنا که خیلی زحمت کشید واسه وبم, روشنک بی معرفت , علیرضا افسونگر جنوب دوست قدیمی من و وبم , فرناز کوچولو و داداش مهربونش فرجاد که هر دو کم پیدان , عسلی نا مهلبون بی معرفت, هلیای عزیزم که خیلی بی معرفته, حپه انگور, پسر بارون که هر از گاهی حال مارو می پرسید, زینب جون و حامد عزیز و نیلوفر ساحل دنج و نی نی کوچولو , علی کوچولو که همیشه منو شرمنده میکرد , ولی عزیز و کسری و اوای گلم و مهیار و ابجی سمانه و داداش علی رضا که متاسفانه واسه مراسم عقدشون هم هر کاری کردم وبشون باز نشد و از دستم خیلی ناراحت شدن همین جا ازتون عذر میخوام من که بدتونو نمیخوام کدوم ابجی کوچولویی که بده ابجی و داداششو بخواد؟ اروز خوشبختی براتون دارم و روزی که قرار عقدتون بود خیلی براتون دعا کردم , ساقی , مهرنوش عزیزم و بهنوش و

و خیلیای دیگه خیلیای دیگه که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم که اومدن و واسه یه مدت کوتاه مهمون الاچیق مهربونیه من بودن توی این یک سال و 2 ماه این وب خیلی تغییرا کرد از اسمش گرفته تا محتواش .......................

بچه ها من حالم خیلی بده به خدا دروغ نمیگم دلم میخواد پاییز باشم دلم میخواد بهتر باشم

میترسم برم و پشیمون بشم

کمکم میکنین ؟ اگه برم کمکم میکنین؟ بچه ها مینایی معصومه صنوبری شهاب ویکتوریا گل عاشق مهرنوش مهدی سبا همتون با همتونم کمکم میکنین؟

من خسته ام ....... تنهام ............ نمیدونم چرا اینطوری میکنم اما احتیاج دارم به سکوت به تنهایی

مسخـــــــــــــــــــــــــــرم نکنین من بچه نیستم حالم بده

میرم از خونه قشنگم میرم میرم و یه جای دیگه تا ابد دوستون دارم همتونو دلم براتون تنگ شده

امیدوارم اونجا همتونو ببینم دوستون دارم

ادرس وب جدیدم شبگرد مشرقی منتظرتونم

+ نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 14:18 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


 

 

سلامینو ((عادت کردم خوب !!))

خوبین؟ خوب راستش دارم میرم به یه سفر دوست داشتنی به مشهد

26 قراره حرکت کنیم حالا چرا اینجا رو الان اپ کردم تا 26 خیلی وقته چون وقتی از سفر برگردم میرم خونه ی جدید

خوب اپ اونجا رو کردم اما باید قول بدین تنهاش نذارین ............ ممنون !!

خوب این روزای اخر من باید خیلی حرفا رو اینجا میزدم اما نمیرم که بمونم و بمیرم !!

بلاخره برمیگردم اما توی این خونه نه اگرم بیام یه شعری چیزی بزارم

برای اینجا یه خداحافظی ترتیب دادم

یه جشن تولد پدر که امروز تولد بابای مهربونم رو همین جا تبریک میگم

میدونی روز 28 شهریور چه روزیه 49 سال پیش در روز 28 شهریور یه فرشته فوق العاده مهربون از جمع فرشته ها کم شد

بابای مهربونم از این که همیشه سایت بالای سرمه و کمکم میکنی تا به جلو برم ازت ممنونم

و قابل ذکره که بگم خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

اگه نامه هایی که تو بچگیم برای باباجونم مینوشتم شماها میخوندین میفهمیدین که چقدر بابامو دوست دارم

کیک تولد و اینا هم توی مشهد ....................... کادو هم اونجا اداره پست تحویل میده

خوب دارم میرم سفـــــــــــــــــــــر زیارتی امری نیست ؟ دعا نماز سوغاتی هر چی که دوست دارین بگین در خدمتم

امیدوارم قسمت همتون بشه و هر حاجتی دارین براورده بشه

دوستون دارم یا حق!!

+ نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 14:11 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


غروب عمر شب انتظار نزديک است

طلوع مشرقی آن سوار نزديک است

دلم قرار نمی گيرد از تلاطم عشق

مگو برای چه، وقت قرار نزديک است

یا ابا صالح المهدی

 

 

مــن ديگه عاشـــــقت شدم .......... از در خـــونــت نمـــی رم

بـا سنـگ نـا مـــــــــهربونــی .......... مـــــنو از اينجا بــــــرونی

از در خــــونـــــت نمـــــی رم .......... از آشيونت نمـــــــــی رم

مثل گـدا مــــی آم مـــی رم .......... آخرش اينجا می مـــــيرم

از روزی که يــــــادم میـــــــاد .......... دلم فقط تو رو میـــــخواد

دلـــــــــم دوباره پـــرکشـــان .......... پر می کشه تا آسمـــان

شايـــد يــــه روزی بـرســـــه .......... به آسمــون جمــــــکران

تو جـــاده جايـــــی رسيـــدم .......... ديدی اونی که مـن ديدم

يه خـــونــه خيــــلی قشنـگ .......... يه گنبد فيــــــروزه رنــگ

يه خـــونـــه ای چــه با صفـــا .......... اونجا پر از بــوی خــــــدا

کبوتــــراش پر مـــــی گيرنـــد .......... پيش آقاشون می ميرند

اونجا که جمـــــعه ها مـيشه .......... همه دلا پـــر ميـــــکشه

يه نيمـــه شعبون بود و مــــن .......... قصه مــجنون بود و مــن

مـــن بـــــــودم و نـــاز نــــگات .......... افتـاده بـــــودم زيــر پـات

آقــــا اگــــــــه نــــگا کنــــــی .......... نـگا بــه زيـر پـــا کنـــــی

يـــه ذره زيـــر پـات مــــــــــنم .......... قـربـونی نگـات مــــــــنم

دلــــــم بهونــــــــه می گيــره .......... به دام زلفــی اسيـــــره

تمـــــــام دلخوشيــــم اينـــــه .......... که مـرگ مـن تو همـينه

وقتی کـه مـــردم آقـا جـــــون .......... مثل همـيشه مــهربـون

رو خــــاک مـــن قــدم بـــــزن .......... آتيـش به مـــــرقـدم بزن

عاشـــق بشـم جون بگيــــرم .......... دوباره مـجنون بمــــــيرم

يـه مـــــــثنوی تــوی دلــــــــم .......... از چـی و از کجــا بگـــم

يــه قصـــه بـا هــزار تــا غــــم .......... يه کـوچـه پر پيچ و خـــم

تمــــــــام راز مــــــن تـــــويی .......... سـوز و نياز من تــــــويی

حــرف دل و بـــه کی بگــــــم .......... به تو نگم بـــه کی بگــم

آقـــــــا دلـــــــم رو را بــــــده .......... به قلب مـن جــــــلا بــده

خودت می دونی من کيــــــم .......... از کجـام و اصلاْ کيــــــــم

مـــــن بــدم و خطا کــــــــارم .......... کسی بـه جـز تـو نــــدارم

مـــی دونی کـــه بعد از گناه .......... به جستجوی يـک پـــنــاه

فقط تــــــو رو يــــادم مـــــياد .......... يکی به فــريــادم مــــــياد

تـــــو آقــــای خـــــوب مــنی .......... عزيـــــز و مـــحبوب مــنی

از روی خــوبت آقـــــا جـــون .......... شرمــــنده ام ای مهـربون

مـــــن بــدم و پـــر از گنــــاه .......... به تو نمــــی کنـــم نـــگاه

آقـــا ببيـــن دلــــم شکست .......... توی دلـم غمـــی نشست

مـيگن وقتـی دلی شکست .......... اونجا ديگه جای تو هـست

دلــــم چــه کوچه گرد شده .......... آواره شب گـــرد شــــــده

ايــن در و اون در مـــی زنــه .......... تــــوی قفس پر مــی زنــه

انگــــــار دنبـــال چيـزيـــــــه .......... آقا دلـــــــم پاييـــــــزيـــــه

آقـــــا بيـــا يـه کــاری کـــن .......... دل مــــــنو بهـــــاری کــن

تـــوی دلــــــم بــه يـــــادگار .......... يه بوته نـــــــرگس بکــــار

خودت گفتی می آی يه روز .......... امــــا نيومـــدی هنـــــــوز

همـــــه دلا مـــــــنتظرنـــــد .......... تــــو جـاده ها مـــــنتظرند

مــــــنتظرند بيــاد ســـــــوار .......... تمــــوم بشه اين انتــــظار

آقــــــا از راه دور بيــــــــــــا .......... بـا بيرقی از نــــور بيـــــــا

جــاده رو پـــر غبـــار بــــکن .......... زمــــستـونو بهــار بــــکن

آخــــــــــر راه انــــــــــــتظار .......... اصــلاْ تويـــــی خود بهــار

بـــــــهار با تو بــــــهار شده .......... عاشــق و بيـــقـرار شده

بــــی تو بهار هــــم دلگيره .......... اصلاْ بهار هم می مـــيره

آقـــــا بيـــــا با دَم عشــــق .......... دنيا رو کن عالـــم عشـق

بـــاز دل مـــــن گـواهی داد .......... آقای مــــــن داره مـــــياد

گلهــای نــــرگس وا شدند .......... راهـــی جــاده هـا شـدند

قلب زمــين در تب عشـــق .......... انگار رسيده شب عشـق

صـــدای پـــای نــــور مـــــياد

عطــر خوش ظهــور مــــــياد

این شعرو خیلی دوست دارم برای همین گذاشتم اینجا تا به یادگاری

 

یا مهدی ادرکنی 

 

اللــــهـم عجـــل لــولیک الفـــرج بظهور الحجة

 

خانوم جان میلاد با سعادت فرزندتون رو بهتون تبریک میگم

اللهم عجل لولیک الفرج ..... امین

 

پی نوشت : راستش از همتون معذرت میخوام خیلی شاکی بودین همتون از دستم میدونم اما تو این مدت اصلا حال مناسبی نداشتم امیدوارم بتونم جبران کنم راستش این پستا اخرین پستای وب جوجو هست در تلاطم تدارک یه الاچیق قشنگ مناسب حال و احوالم هستم و اینجا هم مثه همه ی دفترای خاطراتم باز میمونه اما جزء خاطراتم میره حالا بعدا در موردش صحبت میکنیم  روز جوان رو هم به همتون تبریک میگم  و همچنین میلاد رو یه چند روزی نیستم میخوام برم سفر کوتاه و ایران گردی کوچولو مراقب الاچیق مهربونیه من باشین ها دوستون دارم  

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 11:3 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سلامینو افرین به پیشی و جوجو نازم که گرفتن این فرانسوی نبود یه خورده

خوفم مغسی  دلم تنگیده بود و حوصله اپیدن نداشتم حتی تایید کردن کامنتارو هم نداشتم

امروز خونه این دخمله زهره دعوتیم اما من نمیرم  انقده خسته ام گردنم سرم چشام دهنم پاهاممممممممممم  کمرم دستام همه درد میکنه دارم سرما میخورم  تو این ماهم هی میخوام برم سفر میبینی  پام زخم شده ایننننننننننننننننننننننننن هواااا  نزدیک بود از پله ها پرت شم پایین انقده بد بود  وللش خوفین منم خوفم به تو چه اصنم خوف من تو این ماه اصلا حال وبگردی و  اپ کردنو ندارم امـــــــــــــــــــا این کارا رو انجام میدم  چون دستام اومدن و اینکه میخوام برم سفـــــــــــر و اینکه میخوام برای شعبان ماه پر برکت اپ کنم ............. میخوام روزه هم بگیرم تازههههه ....... وای  تفلد عمو نیمایی بوده من دیر رسیدم اصلا کامنتشونو هم ندیده بودم میبینییییییییی  

ولی خوب اینجا میتبریکم عمو نیماییییییییییییییییییی تفلدت مبارککککککککککک

 

 

عمویی و ابجی تانی من این بستنی هه رو خوردم ها

دلم از اون کناریاشم میخواست اما نشد بخورم ترسیدم بگن شیکمو همممم

  

ایشاا.... سالیان سال در کنار اجی تانی خوش و خوف باشییی

خوف اینم از تفلد عمو نیمایی بهدشم یکی از دلایلی که کمتـــــر تشریف فرما میشم نت اینه که بنده ۳۰ ساعت نتم رو پر کردم ۳۰ ساعت که هیچی ۴۰ ساعت  ایهیم   چه کنیم دیگه  بعدشم دیگه چی ؟

 

....

فرق بین ما یه دنیاست

فرق از دروغ تا ریاست!

Pinocchio

شکسپیر می گه:
اگه می خوای از زندگیت لذت ببری ؛
همیشه سعی کن چیزی رو که دوست داری بدست بیاری،
وگرنه مجبور می شی
            چیزی رو که بدست میآری دوست داشته باشی!!!

از این بودن یه کمی خسته ام میخوام وب رو تغییر بدم از جوجو بودن خسته ام من بزرگ شدم نسبتا البته تا همین جا باید رفتار بچه گونه رو از ذهنم پاک کنم و از نو یه چیز دیگه بسازم مثه همون زمانی که منو نمونه برای بچه ها شون میدونستن اوهوم همینه  من از چیزی که بدم میاد باید دوری کنم نه اینکه بهش رو بیارم درسته میخوام بشم همون پائیز پائیـــز ......... میخوام خودم باشم نه عسل نه جوجو و نه هیچ چیزه دیگه

+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 17:20 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


~>سلامینو  چطورینو ؟ ((سلامینو ..... فرانسوی بیدو))

~> دلم واسه عناوین تنگیده هااااااااا بزار برم مردسه اونوقتی عناوینم میزارم تازه پیام بازرگانی هم داریم  اها یادم رفت میخواستم خودمو بِ معرفتم

~~>> بنده جوجو کوزت بیدم از داهات در خدمت شما  وای یه پا خانوم شدم غذا درست میکنم  خونه تمیز میکنم  ظررررف میشیم  وای نیدونی که ..... چون مامان جونی هنوز خوف نشده بنده جور مامان جونی رو میکشم خوف  اره ایطوری ! دلم واسه اپ دو کیلومتری تنگیده بود والا  خوف دیگه رفتم خونه سحری بهدشم اینکه کلی حرفیدی فیلم دیدم اهنگ گوشیدیم و خرید رفتیم و ایناااااااااا  بهدش کارای دیگه کردیم که به شما مربوط نیس ..... حالا نمیگم  اره غذا درست کردیم سحری میخواست بره چالوس غذا زیاد درستیدیم و اینا  فرداش میخواستم بیام کلی گریه ایدیم اخه حالم خیلی بد بود واسه همین اروم شدم توی ماشینم تا تونستم با بابا حرفیدیم  و خالیه خالی شدم شبم رفتیم مسجد و محیایی رو دیدیم اونم حالش از من بدتر و اینا خلاصه اون گریه میکرد و منم ..... بهدش که اومدیم خونه غذا درستیدم و اینا خوردیم و نشستم پای کام ببینم میتونم درستش کنم یا نه که ۳ باز اسکن کردم و دو بار دفرگ و اینا اخرش فهمیدم سرعت چرا پایینه به خاطر اینکه یه برنامه جدید ریختم یکی که نه چند تا ولی یکیش ماله دسک تاپه یعنی بود بعدش این متحرک بود برا همین سرعت افتضاح اومده بود پایین دیگه اینکه دیشب ساعت ۱۲ خوابم برد و صبحم یعنی ظهرم ساعت ۱۲ پاشدم  بهدش غذا درست کردم باز هی این بابایی اومده بود دخالت میکرد هی داد میزدم دست نزن هی گوش نمیکرد  دیگه گفتم پای خودت من رفتم میزو بچینم  اومدم میزو و تخلفاتشو سالاد و ماست و چرندیاتشو گذاشتم مامان و صدا کردم بهدش فیلم دیدم بهدش الانم که دارم مینفیسم

 

دوباره....

~~>> ساقی اومده بید ایران  قرار بود بمونه ولی  مامانش حالش خیلی بد شده بود بیمارستان بود منم بهش سر زدم اما  امیدوارم بهتر بشه ماجرای این ساقیم خیلی خر تو خره  ایدیشو هم نیدونم کی هکیده حتی منم نیتونم برم  حالا میخوام ببینم میشه کاریش کرد کلی کار دارم  بیچاره همش گریه میکنه نیدونم کی رفته با بی افش چت کرده و اونو هم ریخته بهم  بیجاره کیا البته بیچاره ساقی که همه چی یهو ریخته رو سرش من که میگم پسر دائیش بوده پسش توی کامش بوده و اونم رفته تو و بعدشم با اون چتیده و هر چرندیاتی که خواسته حتما گفته و اون کیا هم قاتی کرده و  تا کجا رفتم  نابغه شدم جدیدنی بیخیل بابا ولی جالب اینجاست که میگفت برام میل زده ولی من هیچی نگرفتم اگه من نگرفتم این کیای بیچاره هم حتما نگرفته دیگه  میگفت دو تا میل برام زده ولی من چیزی نگرفتم با جی میلش راسی ساقیو میخوان شوهر بدن  گیر دادن باید نامزد کنی میترسن بره هلند و اونجا پاگیر بشه اون چیزی که من شنیدم  امکان نداره ساقی به یه پسر خیلیه که رو بده این کیا من نیدونم چی کشیده تا همین الانشم با سرسختیای ساقی  چمدونم والا !!!

~~>> بروبچ قراره بیان خونمون شنبه خلاصه مهمون دارم حسابی الهی بمیرم همشون تلپن ببینم میشه ساقی رو هم بگم میاد اخه خاک تو مخ هیچ جا نمیره  ولش !! میخوام قرمه سبزی بزارم  البته سحری اومد گفت که خودش کمکم میکنه قرمه سبزی میتونم درست کنم مشکل ندارم ولی برنجش اب کش بشه بهتره ............. 

~~>> میدونی تا دیروز داشتم از خستگی میمردم نمیتونستم مامانو تو این وضع ببینم  مامان هیچ امیدی نداره الانم هی حرس میخوره براشم ضرر داره اگه بیماریش اوت کنه بدبخت میشیم  مامانو دوست دارم ولی با هم نمی سازیم خوب چی کار کنم  دیروز اگه با بابا دردل نمیکردم نمیتونستم دووم بیارم  برا مامانم دعا کنین ازتون خواهش میکنم من گناهکارم نمیگیره میدونم شماها دعا کنین که پاکین اگه خسته بشم خیلی سگی میشم وای به اون روز ...

~~>> خدا جونم بهم صبر بده صبــــــــــــــــــــــر زیاد تا بتونم تحمل کنم من همون دختر تنبلی بودم که تا دیروز کار نمیکردم اصن نیدونستم کار چیه اما حالا سخت میگذره اما همیشه گفتم الانم میگم چون میگذرد غمی نیست خدا جونم جون هیچ کسی حرفمو نمیفهمه برام سختتره

~~>> خدا جونم منو به خاطر اون گناه بزرگ هم ببخش منو ببخش

~~>> اقا جونم امروز جمعه ست نمیخوای بیای؟ دیگه اخه کی؟

 

 

~~>> من همونم همون دختر اسمونی قدیم اما با تجربه تر از یک سال پیش ..... گذشت یک سال و دو ماه شد کفه ی ترازوی تجربه هام سنگین تر شد امااااااااا ............ این یکی کفه که گناهام رو جا میداد شاید سنگین تره شاید که نه حتما من همون جوجه کوچولو ییم که به خاطر هر چیزی که دوست نداشتم گریه میکردم و چیزی که دوست داشتم رو میخواستم اما حالا دیگه اون جوجو نیستم چرا به این دنیا اومدم شاید به خاطر کنجکاویه همیشگیمه نمیدونم ولی این کنجکاوی داره گرونتر از اونای دیگه تموم میشه من دل خدامو لرزوندم اره من این کارو کردم و حالا پشیمونم و حتی خوبشو میبینم وایییییییی خدا بسه دیگه میخوای عذابم بدی؟ دارم میبینم دیگه من طاقتم کمه میدونی که بهم صبر بده بهم صبر بده بتونم میتونم تو کمکم کن میتونم ((خیلی رو دارم میدونم اینم )) احتیاج به یه خواب اروم و ابدی دارم هر شب به این امید میخوابم که دیگه فردایی در کار نباشه .... نه خسته ام با تمام وجودم دارم این خستگی رو حسسسسس میکنم دارم حس میکنم که میگم

 

عکس از وب بارون بهار

 

+ نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 16:45 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


پ ن : من دارم میرم خونه سحری برا اولین بار مهمونی شبم میمونم پیشش چون تهناس اگه خواهر شوهرش باشه که خفش میکنم ولی خوف میمونم دیگه بسههههههه ازاین خوشملا نداره بسه دیگه محیا اومداا سبایی هم کامش قر شده همین الانم فقط بع خاطر کیمی جون اپیدم  خوف دیگه من رفتم  من نیستم خوش نشینا بازم میام .....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 11:38 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |