تبليغاتX
شب نیلوفری
اوههههههههههه بعد از مدتها دلم باز بارون میخواد

یه لحظه همش یه لحظه که با لذت برم زیرش without چتر

دلمو بردی باز از نو دیگه چی میخوای

دارو ندارم مال تو دیگه چی میخوای

برو بزار بسوزم با بی کسی هام

برو بزار بمونم با دلواپسی هام

هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن

شمعما پیشم بخواب برو و خاموشم نکن

 اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو

یادت بیاد قلب منو میشینه چشم به راه تو

توی این چند مدت برقمون هی میرفت

 شبای مهتابی

خیلی زیباست ........... از توی پنجره ی اتاقم بهش نگاه میکردم تمام اتاقم رو روشنایی داده بود

من عاشق این جور شبام

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 16:41 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سلام خوفین؟

اها رو تختم دراز کشیده بودم اصلا حوصله نداشتم چون مامان مهمون داشت یعنی داره الانم

~~>>بعدش همین طوری داشتم می تفکریدم که یه هوووووووووووو یک صدای نازنین و دوست داشتنی منو به خودش جلب کرد منم که حساسسسسسسسس بهدش مثل برق گرفته ها نشستم روی تخت با موهای پریشون و جینگولی  یه خورده گوشیدم دیدم واییییییییییییییییییییییییییی  صدای جوجو هههههه ......................................................... الهییییییییییی ناز بشی خوشملم یفتم تو بالکن دیدم وووووششش چند تا جوجو رنگی بیده رفتم تو گذشته اخه وقتی جوجو کوچمولو بودم وقتی با مامان جونی میرفتم بیرون جوجو رنگی میدیدم دلم براشون میرفت و به مامانی هی اصرار میکردم میخوام ...........اما ...................  مامانی هیچ وقت برام از اونا نخرید  همیشه وقتی میدیدمشون دلم کباب میشد  ولی خوف چه کنم دیگه ولی به جاش بابایی برام میخرید تازه جوجه اردک هم میخرید خیلی ناز بودن خیلی دوسشون داشتم همشونو یادمه الانم دلم خواست داشته باشم  ولی خونمون جا نداره نگه دارمشون ................ میدونی چرا مامان از اون جوجو ها برام نمیخرید

~~>>واسه اینکه بابایی خودم یه دونه نه چند تا دونه مرغ و خروس که همین جوجو بودن بزرگیدیم با بابایی که نمک نشناس وقتی بزرگ شدن یه قول شدن بهدش این اقا خروسه به رنگ قرمز حساس بوده  یه روز بنده رفتم بالا پیش بروبچ ((مرغ و خروسا)) بهدش منه از دنیا بی خبر جوجو کفشام قرمز بوده  خروسه تا دید پرید روم و پاهامو زخمی کرد  منم کلی گریه و از اون طرف وقتی میدویدم از پله ها پرتیده شدم down stairs بهدشم کلی قرقاتی شد و اینا و دماخم هیچیش نشد  خدا جونم دوست دارم به خاطر دماخ نازنینم  

~>پی نوشت : داشتم به این فکر میکردم که چرا هیچ وقت نوشته های من به دو خط نرسیده  دلم خواست فقط مثلا یه روز بیام یه پی نوشت فقط بدم ولی میشه انگاری 

~~>> تازه دیروز یک اتفاق خیلی بد افتاد برام  که کل دیروز و شبشو داغون بودم سرم درد میکرد  دیروز که میخواستم برم کلاس مامی گفت برو ارایشگاه و یه خبری از سمی بگیر گفتم باشههه  منم رفتم و یه ۲۰ دقیقه مخم رو خوردن و بعدش اومدم برم کلاس یک عدد پسره بی شهور نکبت و لندهور اشغال به تمام معنای فاسد ......... اومد طرفم و وایساد بی تربیت !! ........... واستاد و حرفای زشتی زدن اولش اومد طرفم منم برگشتم از اون چشم قره های خفنی رفتم بی شرم می گه چیه  دلم میخواست بزنم تو دهنش پد..... ((نکته انحرافی داره)) بعدش تا نزدیکای اموزشگاه دنبالم اومد دومین بار گفتم بیاد طرفم میزنمش ............ دوباره اومد بی شرف هاررررررررررررر منم یک عدد تو گوشی هوالش کرد  باورتون نمیشه توی اموزشگاه که رفتم داشتم میمردم از ترس همه منو دیدن فهمیدن  به مهسا گفتم و بعدش کیمیا که اونا هم مسخرم کردن  منم که هنوز تمام بدنم می لرزید ............................................. اینو گفتم که بگم خیلی از پسرا که نه همشون پستن باورتون میشه همشون دخترا رو واسه بی ........ ولش کن ولی یه پیام به تمام دخترا که هنوز خیلی خام تشریف دارن و خودشون رو بیچاره میکنن اهای تو که میگی وای بی اِف من ؟ نه اصن اینطوری نیس نه اون اصن اهل این حرفا نیس اصننننننن حرفشم نزن اون یه پارچه اقاس  نه عزیزم هر پسری مشکل داره بلاخره اقتضای سنیشه دیگه کاریشم نمیشه کرد روزی که حالش خراب باشه دیگه هیچی حالیش نیستو بعدا که فکر میکنی میفهمی چه کردی .........  عزیزم باور کن همشون همینن اهای تو که موهاتو سه من از پشت و جلو میندازی بیرون مطمئن باش اونی که نگات میکنه واسه همون یه ثانیشی نه واسه فرداش دختر هر چی سنگین باشه بیشتر تو چشم میره  بی خودی هم از خودت دفاع نکن این دخترایی که میان اینجا همشون خوفن و اینطوری نیستن اونا عقده ای تشریف دارن من خودم میبینم که پسرا در مورد این طور دخترا نظرشون چیه  اهای پسرا شماهام گوش کنین چی فکر کردین؟ خیلی ماهین نه خیر خیلی پررو تشریف دارین جدیدا هم بی شرم و بی حیا هم شدین

حالم از هر چی   ...........  ((امیدوارم گرفته باشی))

~~>> همین الانشم دستم توانایی نداره دیگه ولی ای کاش دو سه تا میزدم تو گوش یارو حالش جا میومد

خوف دیگه جوجه رنگی خریدی بوسش کن

 

~>همین الانه دلم گرفت دلم میخواد یه خورده اکش بریزم تا اروم بشم دیشبی هم با اجی خانوم حرفیدم اروم شدم ها اخه دختر عمو که طلاق گرفته بود داره می ازدواجه ((((یک خبر داغ))))

~> چرا من همیشه میرم عکس میدزدم؟ نیدونم ولی خوشم میاد .....

مخصوصا از وب حپه انگور خوب وبشو دوست دارم یه خورده به وبش حسودیم میشه  دروغ هم شاخ و دم نداره ((بنده جینگیلی میباشم به دل نگیر )) ولش کن خول شدم ولی حپه رو دوست دارم با این کوشمولو تره منه

~> ابجی سارا ((صدای بی صدا)) خیلی نارمدی هی بگو من اپ میکنم میام میگم ولی دیدی دوستم نداری

~> حرفی ندارم

~> بای

 

 ~>جوجو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 17:28 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


سلامینو  خوفم u خوفی؟

~>الانی یه اهنگ واسه مامان و بابز گذاشتم دارن میگوشن قدیمییییییییییییییییییییییییی اینا

از پنج شنبه بگم  نه ۴ شنبه من که ۸.۳۰ شب از کلاس اومدم بابز گفت لباساتو در نیار بریم خونه عمه اینا باغ ........... یه سگ داره اونجا اسمش سانیه  میشینه دست میده نکبت  بعدش رفتیم و اینا دیدیم اَاَاَع این همه پلکارت مشکی واسه فوت ۷۰ تا بیشتر بود باور کن  رفتیم و اینا جلو در که رسیدیم بنده اومدم طمع کنم که از دست این سگه در برم اومدم از در بزرگه اقا اونجا بود  رفتم از اونور ماشین دیدم ااااااااااااااااااااااااااااای اومده اینور داره میدوهه طرف من منم کپ کرده ها متوجه شدم چی شده واستادم جیغ کشیدن و در رفتن  قیافم خیلی خنده دار بود  ... خلاصه رفتیم و نرگس رو هم دیدیم و اومدیم ۱۲ اینا رسیدیم بیچاره اونام خسته بودن پسر عمه و راحله رفته بودن شمال تازه عروس دوماد  خلاصه برگشتیم و فرداشم بابا که اومد و ناهار خوردیم گفت بریم خونه مامان جون ...... پاشدم زنگیدم خاله ثری

-سلام چطوری خاله خانوم

- به بههههه عسل خانوم چی شده یاد خاله افتاده

- هیچی میخوایم بیایم اونجا میخوام ببینم فیلم چی داری

- اها فیلم تو بیا بهت میگم

- باشه پس تو فیلم نمیخوای قشنگ زیاد دارما

- چرا همونایی که گفتم رو بیار

- e بابا برو اونور

- بابات اونجا چی کار میکنه طبق معمول نمیتونه طاقت بیاره ببینه تو چی میگی

- نه بابا میشناسیش که اون کیه داره نق میزنه

- امیره میگه کیه اگه عمس بگو محمد و مجتبی رو هم بیاره

- خاله بگو نمیخوای اونای دیگه رو هم بیارم  بسه دیگه من برم بای

- بای

اینطوری رفتیم اونجا وایییییییی  همین که رفتیم دایی جون گیر داد باز تو تیپ زدی ادکلنای خوشکل از کجا میاری بده ما بابا بی خیل نه ادکلنت چیه خلاصه از دست این دایی در رفتیم رفتیم خونه خاله ثری بعدش یه خورده حرفیدیم و نیما شروع کرد به نق زدن داشتیم فیلما رو میدیدیم که اینطوری کرد منم دو تا سی دی دستم بود گفتم انگاری دلت سی دی میخوادا همچینی میزنم بره تو حلقت گیر کنه ها  البته نیما این شکلی بود  عسلی تو خودتی نگفت البته ((اخه تو فامیل من با هیچ پسری نمیحرفم مگر متلک و اینا )) خلاصه کلی سر به سرش گذاشتم و اینا دوباره برگشتیم خونه مامانی و بعدش مانی اومد و به قول مامانی جک اومد خلاصه اون میگفت هر هر میخندیدیم نشسته بودم گوشی کنارم رو میز بود داشتم چای میخوردم دیدم داره چراغ میزنه مانی گفت اِ گوشیت ببین کیه  برداشتم دیدم مانیه اس ام اس زده مامان هم گفت اهای شما دو تا خجالت نمیکشین ای متنی جلو مامان دختره دختر بازی  کلی خنده بعدش گفت خوب عسل تو پاشو برو تو اون اتاق من اینجا  کلی اس ام اس زد اخر شبم به جاهای بالا کشید که بنده یه جمله غیر از جک و اینا زدم که اقا پررو شد  بعدشم جوابشو ندادم دیگه رفته بودیم چندتا شو میزارم اینجا ...... توی ماشین نشسته بودیم یه هو دیدم دو تا شاخک رو سر مامانی داره بالا پایین میره  سوسسسسسسسسسسسسسسک توی جاده بودیم نمیشد داد بزنم  سوسک دیدم نمیشه داد بزنم مجبورم ارتیست بشم و خودم یه کاری کنم ۷ تا دسمال کاغذی برداشتم که حتی لمسشم نکنم ((اخه یه بار کف پشت بوم مارمولک دیدم داشت راه میرفت تا ۲ هفته خواب مارمولک میدیدم زندگیم مارمولک شده بود)) خلاصه  دیدم نمیتونم به بابا گفتم میشه بزنی کنا میشه فلان و اینا که هی میگفت چی شده اخرش زد کنار و بیچاره مامان بابا هم هی میزد پشت منم اعتراض چرا میزنی پشت بریز بره و اینا که بلاخره افتاد   بعدش رسیدیم خونه و اینا دیشبم سحری اومد خونمون سلام چطوری اینا  باهاش قهر بودم که باهاشم دعوا کردم که بعدشم گفت به خدا منظوری نداشتم که بعدشم من گفتم که باشه بعد اشک دو تاییمون داشت در میومد که مامان اومد تو اتاق  اینطوری تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم و اینا بعدشم ساعت ۱۱ بیداار شدم و بعدشم خسته ام الان

~~>> الان یه چیزی شنیدم کپ کردم  ساغر خانوم فرمودن میخواد بیان بنده رو اتیش بزنن  فک کن؟ چرا چون به مانی گفته برات دختر دیدم اگه اذیت کنی بهش نمیگم ها((دختر ۵ ساله دختر خاله پری من ~> ساغر)) مانی هم گفته نمیخوام ابجیم برام پیدا کرده .... ساغر - اِ ابجیت نداری که ؟ مانی - چرا ندارم عسلی  .... برام یه دختر خوب پیدا کرده ..... به باباش گفته پول میدی یه نفر عسلی رو بکشن .... ...... به همه گفته هر کی عسل و بکشه طلاهامو میدم بهش  وای خدا دارم میمیرم از خنده کلی فحش هم بهم داده به نظرتون هیچی زشته فکر کنم حالا اگه من مردم بدونین ساغر قاتلم بوده

~~>>باید یه تغییراتی به وب بدم اساسی .......... نمیدونم چی کار کنم ولی به نظرتون تکراری نشده؟ شماها میگین چطوریش کنم  لینکام که از اولشم همه میدونن اونایی که لینک منو اول گذاشتن برای اینکه خجالت زدشون نشم منم گذاشتم بالا نمیتونم ۷ نفرو که اول بزارم ولی خوب به ترتیب گذاشتم البته به اینم بستگی داره که کیا میان وبم منم لینکاشونو ارتقا میدم  ولی قالب رو چی نیدونم

~~>> اق مهدی برو شاد باش یکی دیگه مثه تو اضافه شده که هی دغ بده بهم اق شهاب میبینی خدا چقدر بدبختم ....... خداجون منو که شفا ندادی اینارو شفا بده من به همینی که هستم راضیه راضیم اخه اولا فکر میکردم مشکل از خودمه ولی وقتی این شهابی اومد دیدم نه مشکل از این دوتاس

~~>> دوستای گلم پس بیاین همه با هم دعا کنیم خدا این دوتا رو شفا بده ~~~~>>>>> آمین

با اینکه میدونم نمیشه ولی خوب

فعلا کاری ندارین؟ بای زود به زود میام

 

 

 

 

~~>> اهای توکه یه روز میای تو زندگیم .... هر شب خوابتو میبینم ...... هر شب باهاتم توی خواب ......... نمیدونم تا حالا توی خواب بهت گفتم دوست دارم اما حالا میگم دوست دارم ای که می ایی یه روز بیا و برام بمون دوست دارم

 

 

خیلی حرفا میخوام بزنم تو اینجا خیلی چیزا دوست دارم بزارم اما به وقت احتیاج دارم

 

جوجو

+ نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 16:24 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سامینا خوفین؟ منم خوفم

خوف صبر کنین بمعرفم خودمو اول

بنده ....اهم ...... انی((انی تا=انیت)) جونی بیدم just friend  عسلی  عسلی خانومی یک چند مدتی نمیتواند اپ بکند آما اگه براش افی چیزی بزارین یا میلی چیزی اینا بدین میره می چکه

خوف حالا دوست دارین من اپ بنمایم؟  ......... هوم؟

خوف دیگه من انی تا همسن عسلی و دختری anty boy

حالا منم مثه عسلی دوسم دارین .........  اگه دوسم دارین منم بنفیسم

بگو دوسم داری؟ ...... راسی عسلی جونم گفت ازتون بِ معذرتم و بگم شرمنده تونم  با تاسف فراوان و بعدش ای دی شم asal_malo0o0s است اگر میلی چیزی افی خواستی بزنی تا یه مدت میتوانی بزنی  اینم بگم زودی میاد و مینویسه ولی کم مینویسه چون کم ان میشه .این اپ قبلی هم میل بوده است که از من تمنا به جا اورد که بِ گذارم این thise plase

خوف دیگه فهلا من برم و با یه عالمه حرفای خوشمل خوشمل بیام  ....بای

+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 16:38 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


دور روزیه با خودم خیلی در گیرم

دو ماه قبل از اعتکاف بود نه یک ماه بود هر چی زور کردم بابا رو گفت نه تو این اوضاع هرگز .......!!

از غصه حتی چند بار گریه کردم ((نه جلوشون)) خیلی دلم میخواست دلم میخواست تجربه کنم

ولی نشد البته اعتکاف من در حقیقت اون اولش کمک و نگه داری چی میگن مواظبت از مامان بود خوب

اون مریض بود و من هم باید تو کارای خونه حسابی کمک میکرد کمک که چه ارز کنم خودم کارا رو میکردم

ولی کارای خونه برام یه شوک ناگهانی بود خیلی روزای اول عذاب اور بود منی که هیچ کاری توی خونه نمیکردم فقط یه میز بود که جمع میکردم حالا غذا هم درست میکنم و بگیر برو تا تهش

نمیدونم زندگی در اصل همینه اها در مورد اعتکاف میگفتم اول از همه رفتم اموزشگاه و به دوستم گفتم همشون رفتن اما من ......!! بازم عیبی نداره من گناه بزرگی کردم که خدا منو رد کرد اینو خوب میدونم داشتم میگفتم خیلی با خودم در گیرم خیلی اونم ناجور

سر در گم نمیدونم چی بگم ذهنم یه چیزایی در گیرشه که داره عذابم میده

فقط میخوام از یکی رو پیدا کنم و هزاران هزار سوال کنم من دختر خوبی بودم و حتی خودم فکر نمیکردم دچار این عذاب بشم وجدانم داره داغونم میکنه

هر چی هم حرف بزنم و گریه کنم اروم نمیشم تا از اتفاقایی که افتاده و راهنمایی هایی که کردم مطمئن بشم  بغض داره خونه خرابم میکنه

+ نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 10:45 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سلامممممممممممممم

چطوریانااااااااااااا من خوفم یه خفر خوفم واسه یه بچه بد دارم که بهدا بهش میگم

دلم خواست چی میگی پررو !!..........!! ماله خودمه به تو چه

تازشم دلم خواست برم هنا بندون ........... تازه ی تازشم دلم خواست برقصم .......... تازه ی تازه ی تازشم پاهامم دلشون خواست درد بگیرن به توچه تازشم یه خورده هم قر ندادم همین که وارد مجلس پسر عمه جون شدیم رفتیم دِ بساز چیو حالا به تو چه رفتیم لباسامونو عوض کردیم بنده موهام خیس بود موهامو که باز کرد شونه هم نکردم واسه اینکه همون طوری خوشکل تر بودبعدش تیریپ کردم و اینا رفتیم مثه بچه ادم یه جا نشستیم بعدش ارکس که شروع به خوندن کردید و بروبچمون اومدن دِ بیا اها حالا برو .......................................................... سحری رو عمه بلند کرد و بعدش دستور فرمودن قرتی خانوم پاشو ها ................... بنده هم پاشودم حالا دوباره دِ بیا ...... به عمه خانوم گفتم من بیام وسط دیگه نمیتونم بشینمااااااااااااا گفت من از خدامه گفتم چه بی تربیتی عمه اصنم ربطی نداشت ولی گفتم خلاصه هر چی اومد ((ارکستر)) ما هم رفتیم خلاصه حدود ۳ ساعت پامون خشکید نزاشتیم گیر کنه هر چند اهنگای گشن گشن نبود ولی خوف دیگه رصقیدیم همون dance اومدیم ........................ بعدشم که شقایق اومد حالا با شقا بیا ........ بعدشم مانی اومد حالا با مانی بیاااااااااااااااااا بعدشم دوماد اومد حالا همه با هم دِ بیاااااااااااااا ....اه .....اه ...اه اه اه اه اه اه اه جاتونم اصن خالی نبود تا چشتون دراد..................... خلاصه اها اینو نگفتم وقتی رفتیم خونه عمه اینا باغ..... منصوره دویدشو دویدش تا که رسدش به منو اینا الهی قربونت برم .... فدات بشم و اینا بدو کارت دارم ............. چی شده منصوره؟

منصوره : منصوره نه عمه ....

من: خفه شو بابا .......

منصوره: خیلی ...... ((به شما مربوط نیس بین عمه و برادر زاده بود بماند ))

من : خودتی و جدو ابادت راسی منصوره ؟

منصوره :هان؟

من : میدونستی یه چیزی رو؟

چیو؟

که خیلی بیشوری؟ ......................... چی کارم داری؟ حالا ؟

منصوره : حیف که گیرتم وگرنه حالیت میکردم حالا هی بگو

من : راس میگی؟.......... پس خیلی احمق هم هستی؟

منصوره: چرا؟ ............................

من : واسه اینکه کارت گیره منه .................

همون اواسط بود که همچنان و کماکان محکم خوابوند توی نه روی گردنم؟ زد پسه کلم منم گفتم واقعا بیشوری دیگه نمیخواد فکر کنم ......... بهتره نخونی وبمو خیلی بیشور شدم جدیدا بعدش رفتیم اووووووووووووووه بهش رسیدم و اینا شد شیک خلاصه شب ساعت ۳ رسیدیم منم که خوابم میومد نفهمیدم چرا فهمیدم اینکه خواب این یکی عمه ام رو دیدم که خیلی مهربون شده بود خاک به سرم خوابامم ادمی زادی نیست حداقل دو تا ادم خوش تیپ و ناز و به قول شقا جیگررررر میومدن تو خوابم دلم نمیسوخت حتی شبا هم نمیدونم چطوری از وقتم استفاده کنم .....................چی میگی؟

چهارشنبه هم کلاسو تعطیل بکرد و اینا ما هم که در خدمتو اینا اومدیم بِ اپیم بعدشم به تو چه .........

~~>> یه چیزایی شنیدم سارا رفته باور نمیکنم امکان نداره اگه بره که خیلی بی معرفته امیدوارم یه شایعه باشه ...... سارا جونم خودش میدونه چقدری دوسش دارم

~~>> ماهور جونی خودم غلط کردم به خدا اشتب شد اون یکیو پاک کردم به خدا من بلوگفا رو پاکیدم این یکی پاک شده چرا میزنی حالا درستش میکنم دیگه خوشکل من جیگرم دوست دارم

~~>> بهار جونمی منو ببخش بنده بی گناهم به جون تو دیر به دیر میام نت به جان تو اگه دروغ بگم ............................................................. خوف دیگه دوست دارم یه دنیا

~~>> دیگه چی بگم؟ یه نفر اومده بود گفته بود بیشتر بنویس ....... عزیز دلم بنده همین کوچولوشو هم که مینیفیسم میان منو میزنن که پرووووووووووووو کم بنویس ........ ولی خوف چه کنم اینا میگن دیگه اگه بخوای میام برات تو کامنتت داستان مینویسم خوفه؟ پررو شدم رفت

~~>> با اجازتون مرخخخخخخخص میشوم اگه اجازه بدهید دوستان و سروران من ...............!! امری نیست؟؟؟؟ با اجازه بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه پس بای

~~>> خدایا خدای خوب و مهربونم خدای قشنگم یه عقلی به این جوجو بده ادم شه ........... امین

بای

+ نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385ساعت 16:5 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


 

مردی در حال دویدن بود . از او پرسیدند کجا میروی ؟

گفت از دعوای دو نفر جلوگیری میکنم ...!!

پرسیدند کدام دو نفر؟

جواب داد خودم و ان مردی که به دنبالم میدود

 

************

 

به سوی تو به شوق روی تو حدیث دل گوشم بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم به قید نامت کی نام دگر ببرم

اگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

 

جوجو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 16:19 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


سلام چطورینا؟ من که خوبمینا

مامانم هم تعریفی نداره  بابامم که همیشه تعریفیه  سحریم که تعریف پشت تعریف

خوب تو این مدت که یعنی از شب عروسی نگفتم دیگه اره شبش که خودمون و عاطفه بودیم فرداش مهمون پشت مهمون هی میومدن سمیه زن عموم اومد بعدش بابای عاطفه اومد و معصوم ومهدیه رو اورد و بعدش خاله ثری اومد و دنی بعدش خاله پرپر اومد و ساغری بعدش عمع خانوم اومدو اینا حالا چی مامان تو اشپزخونه این مفت خورا توی اتاق خلاصه طوری شد که مامان خانومی ما رفت زیر سرم دوباره و گرفت خوابید بعدش منم اعصاب مصاب خورد و  به قول مامانی جوجو دیوونه  بعدشم همشون رفتن ارایشگاه منو مامانو سحری موندیم خونه حالا چی سحر خواهر من میباشد بعدش منو مامان و خود عروس خانوم توی خونه ایم خلاصه سحری رو بردیم ارایشگاه و چون سرش شلوغ بود کمکش کردم  و بعدشم که کمک کردم خودم هیچ کاری نکردم فکر کنین هر کی منو میدید فکر میکرد خدمتکارم خلاصه رفتیم خاله ها و عاطفه و خواهراشو جمع کردیم و رفتیم سالن ساعت کند ۷ ساعت چند شروع میشد ۶  بعدش که رفتیم همه اومده بودن جز ما  بعدشم که رفتیم بنده هم که کلی کاررررررررررررررررررررررر خوب به خودم نرسیده بودم تنها کاری که کرده بودم شبش رفته بودم حمام حال کنین خلاصه زیادیم make up نکردم چون همینطوری نازترم  خواستگار میاد ما هم که خوره  بعدش لباس عوض کردم داشتم گیسوانم رو شونه میکردم که ای بابا محیا دربه در و حاج خانوم (مهکمه) سر رسیدن و واستادن زل زدن مثه مرغ به من  خلاصه اونا فرستادم بشینن و دیدم دوست بابا اومد خاله زهرا و فاطمه که هم سن منه و زینب که یه سال از من کوچیکتره  خلاصه یه خورده مزه ریختم و اینا حالا چی من اعصابم خورد بعدش رفتم با اشنا ها سلام و احوال پرسی و اینا محیا و مهکمه مثه خوره هی عکس مینداختن  منم صدا کردن

عسلی بیا عکس بندازیم ؟

من : نه افتخار نمیدم

محیا :برو گمشو  

من : به تو چه ؟ پررو خوب افتخار نمیدم دیگه حالا که اینطوره میرم گم میشما ....

مهکمه دستانم رو گرفت و گفت حرف مفت نزن  منم گفتم چشم خلاصه با سمیه جور شده بودن و من گفتم خاک تو سرتون  بعدش همه دخترا رو جمع کردم دور میز  وای نمیدونین انقدر خندیدیم که نگو البته اونا میخندیدن به من  خلاصه خدمتکاره هم نزدیک بود منو بزنه یه فص  بعدش منتظر محدثه بودم که بلاخره سر رسید و رفتم دنبالش ته سالن و دیدم معصوم خواهرشم اومده کلی ذوق کردم و مامانشو و معصوم رو راهنمایی کردم پیش خاله ها محدثه رو اوردم پیش بچه ها که اخرشم معصوم پیوست به ما  منصوره خانوم همون عمه کوچولوم هم اومد سر میزه ما و شقایق بود و نسیم که دیگه نگو انقدر فیس و افاده اومد که نگو اه  بهش گفتم بیا بشین گفت نمیام به هزار زور بردمش وقتی سرم شلوغ بود رفت سر جاش  منم گفتم به درک نکبت بی ذوق  خلاصه اینکه من شام هم نخوردم و اخرش همه رفتن بنده داشتم شام میخوردم که قاشقم افتاد زمین که ولش کردم هر کی هم میرسید میگفت بسته پاشو گشنه اومدم بیرون دیگه بعدشم اخرش جروبحث شد مادر شوهرش ...... بماند چی میخوام بگم ترکن دیگه از جماعت ترک انتظاری نمیره به خدا  خدا شفاشون بده البته که امکان پذیر هم نیست برا سحری متاسفم  خوب دیگه اخرش با گریه اومد پایین و بابایی مو صدا کردم گفتم بیا اینا جمع کن بریم بابایی هم گفت چی شده منم گفتم بعدش گفتم نگو من گفتما  گفت باشه رفت و یه دادی زد و همه خفه خون گرفتن خلاصه روز پای تختی هم بنده حسابی گریه کردم و با مامانم دعوام شدو طوری بود که همه فکر کردن خوابم انقدر کرم زدم به صورتم که کسی نفهمه  خلاصه تیریپ تکنو و ترکیه و هندی و عربی و ... اون وسط اومدیم و خاله ثری هم هی میگفت جیگرتو بخورم  شاواش دادن و سحر شاواششاشو میداد به من همه دنبالم بودن زن عمومرضی که کف کرده بود خوشم اومد ولی به پادرد شبش نمی ارزید خوب دیگه رفتیم خونه سحر شب عروسی و که برسونیمش تو خیابون توی میدون نگهش داشتن د بزن و د برقص وایییییی چه حالی داد کلی کیف کردیم منم تیکم گرفته بود میخواستم برم وسط توی خونه هم پرپری میزد و بقیه د برقص همچین قرش میدادن لامصبا ............. میدونم خیلی هیز شدم جدیدا تقصیر این کیا می باشد بی خیل بابااره دیگه فرداشم که دیروز میشه رفتم کلاس گفتن شیرینی گفتم خیلی پررواین یکی از بچه ها قبل از عروسی پرسیده بود عروسی کیه عسل منم گفتم خودم عزیزدلم  گفت جدی میگی گفتم اره تازه سال دیگه هم جشن واسه بچه مونه  باورش شده بود همه بچه ها میخندیدن دیروزم که رفتن گفت عروسی کردی  گفتم خاک تو مخت عروسی سحر بود  اره اینطوری

اخه روز پاتختی علی تو بغل سمیرا ((دوست سحر )) دنبال من میگشت جان ! تا منو میدید غش میرفت میبینی تو رو خدا اینم از بچگی چشمش مارو گرفته عکسشو میزارم اینجا امروز تموم شد دیگه حرفی هم ندارم به تو چه پررو

پی ان : ((پی نوشت برای نسیمی)) نسیمی جونم تفلدت مبارک خوشکلم ایشاا.... هزارو ۱۲۰ ساله شی خوشکلم  میخوای بری زیارت منو یادت نره ها منم بعد تو میرم اونوقت منم تورو یادم میره

پی ام((پی نوشت برای sms باز ))پسر گلم تفلد تونم مبارک ایشاا......... ندیده هاتو هم ببینی مادر از اون حرفام نزن دلم میگیره تازه میخوایم برات بریم خواستگاری بیخیال ابجی شدم برا همین روزا دیگه اره

بسه دیگه بسه من برم کاری نداری بقیش توی ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 16:15 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |


شهريست در كنار آن شط پر خروش
با نخلهاي در هم و شبهاي پر ز نور
شهريست در كناره آن شط و قلب من
آنجا اسير پنجه يك مرد پر غرور
شهريست در كناره آن شط كه سالهاست
آغوش خود به روي من و او گشوده است
بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام
با جادوي محبت خود قلب سنگ او
آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق
در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
 ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب
با قايقي به سينه امواج بيكران
بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب
بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
در كام موج دامنم افتاده است و او
بيرون كشيده دامن در آب رفته را
اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت
اي شهر پر خروش ترا ياد ميكنم
دل بسته ام به او و تو او را عزيز دار
من با خيال او دل خود شاد ميكنم

+ نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 1:3 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤


  ظرفا رو بشور جمع کن تمیز کن وای مهمون اومد زود باش وای وای میوه ها رو نشستی وای وای انگار میوه نداریم وای چایی تموم شد دم کن وایییییییی خدا پس چرا دستمالا نیس ای خدا پس چرا هیچی نیست هی بچرخ دور خودت خاک تو سرت کجا گذاشتی صدای زنگ تلفن میاد خاک به سرم کیه پری خاله میباشد الو چی میگی ؟ سلام چه خبر چی شد کی دست تو دماغش کرد کی رفت ..... استغفرا... یه چی بهش بگما؟[تشویش] خوب حالا عسلی کی اونجاس
من : [تعجب] فلانی من و بابا و مامان و ..... به تو چه فوضو لی ؟[زبان]
خاله پری : خوب دیگه چی چه خبر؟؟ عسلی یه چی میپرسم تابلو نکن خوب؟
من : باشه چی میگی ؟
خاله پری : حالا سوغاتیاتو گرفتی یا نه ؟
من :[تعجب]..........[عصبانی] به تو چه ..... دیدم هادی جلومه بلند گفتم سوغاتیمو؟ نه هنوز تازشم چیزی شده مگه[زبان][خونسرد]
خاله پری : خیلی چلی گفتم یواش حالا هر چی گرفتی نصفا ؟
من : برو بابا دلت خوشه [ناخوش][عصبانی] حوصلتو ندارم کاری نداری ؟
خاله پری: نه بای
وایییییییی خدا این یکی چی میگه دیگه ((یه دفه همین طوری جلو مامانی ضایعش کردم بسش نبود خل!!))
عسلللللللل!!!!! چیه بابا مگه داری ..... هیچی بابا ناهار و بیار ........[ناراحت]...[گریه] باشه ..... خسته شدم ((یواش گفتم))
ناهار اوردم و خوردیم و وایییییییی بدوبدو جمع کن ..... ضرفا رو بشور ......... جمع و جور کن ........... زینگگگگ ..... بله؟ مهمون اومد [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]............ گند زدم به هیکل خودم میبینین تورو خدا
خسته شدم از بغض دارم میترکم[گریه]
دلم میخواد زار بزنم زارررررررررررررر[گریه]
مامان مریض بابا خسته سحر تازه از سفر بزگشته [ناراحت]
بیچاره عاطفه هم که با علی اومده اینجاس پاش درد میکنه مشکل داره [گریه]
تنها منم که بینشون سالمم [گریه]
همین دیروز مامان و دو بار بردیم بیمارستان [ناراحت][گریه] چرا از حال رفته بود [گریه]
انقدر گریه کردم که حد نداره داشتم میمیردم حالا مامانم گیر داده بود منو حلالم کن عزیزم دوست دارم سحر و بگو بیاد ببینمش [گریه] ........... مامان تورو خدا بس کن همون موقع بود از هوش رفت [گریه].......... داشتم از ترس میمردم داد زدم بابااااااا[گریه]اومدو پرستار اومد گفت دیازپام زدم [ناراحت][ناراحت][گریه][گریه]
چهارشنبه قرار بود سحر بیاد بنده هم 5 ساعت کلاس داشتم داشتم میمردم رفتم کلاس از یه طرف پهلوم داشت میترکید[گریه] ناراحتی کلیه دارم اخه [ناراحت] خلاصه شب که شد سفره که انداختیم همه راه افتادن خونه ما اونم چی سره سفره همه رسیدن [ناخوش][عصبانی] حالم از همشون بهم میخوره بعدشم که  برا سحر 37 هزار تومن گل خریدم خیلی نازه عکسشو میزارم اینجا بعدا!![چشمک] بعهدش اها غذا هم نتونستم بخورم حسابی اخما تو هم و برا همه قیافه میومدم ((اخه تو بگو اون موقع وقت اومدن بود؟))[عصبانی] حالم از همشون بهم میخوره [زبان] کاش از اون زبونا داشت [ناخوش] بعدشم رفتیم فرودگاه نعیما بود ... زهره بود منو خاله پری و خاله ثری خلاصه حسابی توی ماشین شلوغ کردیم باورتون نمیشه راننده هه میگفت شماها دیگه کی هستین همیشه شاد باشین نزدیک بود سقف ماشین در بیاد منو نعیما جلو اون سه تا عقب وای خیلی خندیدیم مامان و بابا دلهره داشتن که چی میشه --- خیلی تاخیر خورد ---- بعدشم من داشتم میمردم هادی رو دیدم چون اومد کتشو بگیره دیدمش حسابی دویدم وای رفتم اون جلو که ببینم میان به زهره بگم فیلم بگیره با یه دختره که دعوام شد هیچ [ناخوش] بعدش که اومدم این ور انتظار انتظار بلاخره اومدن وای نمیدونین چه حالی داشتم داد میزدم سحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر بیا اینور[گریه] نگو بابا اینا اوطرفن منو زهره و نعیما و منصوره اینطرفیم خاله پری هم بود وای داد میزدم چجور بین اون داد زدن با دستام میکوبیدم به نرده ها و گریه میکردم[گریه] چه گریه ای [گریه]خیلی حال افتضاحی داشتم دیوونه شده بودم نعیمه دستمو گرفت و گفت بیا بریم اونطرف همین که رفتم پریدم بقلش [رضایت] بوسش کردم و رفتم کنار توی شوک بودم با همه احوال پرسی کرد گل بود که از سرو روش میرفت بالا توی فرودگاه نمیدونین چی کار میکردن نقل میپاشیدن اسفند دود میکردن شکلات پرت میکردن همه مسافراشون یادشون رفته بود میومدن طرف سحرو هادی وای اون شب یعنی تا صبح ساعت 5 بیدار بودیم با خاله ثری حسابی خسته بودیم اومدیم خونه 3 بود سحرو بردیم گذاشتیم خونش و برگشتیم 3 شد بابا خاله پری رو برد کار داشت خونه 5 اومدن دیگه داشتیم میمردیم دیدم خیلی خسته ام چایی ساز و روشن کردم و یه چایی لیوانی دبش خوردم حال داد حسابی [خجالت] داشتم میمردم تا بابا اینا بیان بیدار موندم که اومدن من خوابیدم و بیچاره مامان 2 ساعت بیشتر نخوابید
همون روز محیا زنگ زد و نمیدونم چی شد از دستم [عصبانی] شد و قطع کرد اصلا تو حال خودم نبودم مامان پاهاش گرفته بود هی ناله میکرد [ناراحت] سحر ناهار ساعت 2 اومدو [چشمک][قلب] رفت فرداش صبحونه خوردیم و یهو دیدیم مامان داره از حال میره بابا پا شد کمرشو مالیدن و ......... که دیدم داره گریه میکنه چه جور [ناخوش] داشتم میمردم اون گریه میکرد من گریه میکردم نمیدونین چه وضع افتضاحی داشتیم [ناراحت] بردیمش بیمارستان و سرم و .... میخواستیم بیاریمش به زور خیلی نمیتونم توصیف کنم از ترس داشتم میمردم که بابا میگفت من هستم نگران نباش فقط میزون کن ویلچرو [گریه][گریه][گریه] بعدشم که به زور بردیمش خونه و سحر نمیدونست مامان گفته بود میخوام ببینمش اومدن و ...................................................

خیلی خسته ام [گریه] دلم میخواد زار بزنم از خستگی به استراحت احتیاج دارم یه استراحت  اونم تنهایی[ناراحت] خسته شدم خیلی خسته ام [قلب شکسته]
هر کی میرسه میگه سوغاتی و .... منم خیلی بدم میاد از این حرفا همون طور که نمیگم به کسی دوست ندارم کسی بگه ولی [عصبانی] نمیفهمن !!!!
پی نوشت: خسته نباشم انقدر حرفیدم ..... اصلا نمیخواستم بنویسم ولی دیدم باید ثبت کنم ولی هنگ هنگ میباشم هیچی مخم نمی کشه به خدا نمی کشه نمیدونم امروز سر کلاس میخوام چی کار کنم [گریه]
فعلا تا بعد عکسم بعدا میزارم الان حسش نیست[ناخوش][گل][بدرود]

+ نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385ساعت 16:23 توسط ¤.:`·.¸¸.·´ من در شبي نیلوفری`·.¸¸.·´:.¤ |