خیلی به پام سوختیو ساختی خیلی اذیت شدی ولی بازم دوست دارم وب خوشکلم تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
تولــدت مبـارک
دوست دارم همیشه برام بمون[بوسه]
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
رین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی به سوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

خسته ام خیلی اخه چی کا کنم چی کا کنم ؟
امروز با همه دعوام شد با مامان با بابا با کیمیا با صبا و ... و با خیلیای دیگه خسته شدم
چی کا کنم ![]()
همچنین به مامان خودم و به خواهر مهربونم امیدوارم همیشه سربلند و پایدار باشن
مامان گلم خیلی دوست دارم امیدوارم همیشه با مشکلات به همین خوبی کنار بیای و همیشه سایت بالای سرمون باشه امیدوارم به همه ی ارزوهات برسی
بهشت زیر پای مادران است
خواهر گلم امیدوارم زندگیتو به بهترین شکل بتونی ....................................................................((همون خیلی از حرفای نگفته که توی این نقطه ها گفته میشه))

ازهنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود . شش روز ميگذشت فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا قابل شستشو باشد ، اما پلاستيکي نباشد . دويست قطعه متحرک داشته باشد که همگي قابل جايگزيني باشند . بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود .
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را . از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته درمان کند و شش جفت دست داشته باشد و فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند . مادر ها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند . اين ترتيب اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها
خداوند سري تکان داد و فرمود : بله يک جفت براي وقتي که بچه هايش ميپرسد که چکار ميکنيد از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان !! يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد و جفت سوم همين جا روي صورتش است وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند بتواند بدون کلام به او بگويد او را ميفهمد و دوستش دارد
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد . اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است . باشد فردا تمامش بفرماييد!! خداوند فرمود : نميشود چيزي نمانده تا کار اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است . تمام کنم
از اين پس ميتواند هنگام بيماري خودش را درمان کند . يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد
فرشته نزديک شد و به زن دست زد اما اي خداوند او را خيلي نرم آفريدي!! بله نرم است اما او را سخت هم آفريده ام . تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد
فرشته پرسيد : فکر هم ميتواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر ميکند بلکه قوه ي استدلال و مذاکره هم دارد . آنگاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد . اي واي مثل ، اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين زيادي مواد مصرف کرده ايد
خدواند مخالفت کرد : اين وسيله اي است براي ابراز شادي ، اندوه ، درد ، نااميدي ، تنهايي ، سوگ و غرورش . فرشته متاثر شد
شما نابغه ايد اي خداوند شما فکر همه چيز را کرده ايد چون زن ها واقعا حيرت انگيزند . زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير ميکنند
همواره بچه ها را به دندان مي کشند
سختي ها را بهتر تحمل ميکنند
بار زندگي را به دوش مي کشند
ولي شادي و عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند
وقتي ميخواهند جيغ بزنند لبخند ميزنند
وقتي ميخواهند گريه کنند آواز ميخوانند
وقتي خوشحالند گريه ميکنند
وقتي عصباني اند مي خندند
براي آنچه باور دارند ميجنگند
در مقابل بي عدالتي مي ايستند
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد نه نميپذيرند . بدون کفش نو سر مي کنند که بچه هايشان کفش نو داشته باشند
براي همراهي يک دوست مضطرب با او به دکتر مي روند . بدون قيد و شرط دوست ميدارند
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا ميکنند گريه ميکنند و ووقتي دوستانشان پاداش ميگيرند . ميخندند
در مرگ يک دوست دلشان ميشکند . در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين ميشوند با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند قوي پابرجا مي مانند آنها مي رانند, مي پرند , راه ميروند , مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد
قلب زن است که جهان را به چرخش در ميآورد زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند . مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي توند هر دل شکسته اي را التيام بخشد . کار زن ها بيش از بچه به دينا آوردن , آنها شادي و ارمغان مي آورند . آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زنها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يک عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبي ؟
خدواند : قدر خودش را نمي داند
روز مادر مبارک ![]()
بر گرفته شده از وب دوستم هلیای عزیزم
ادامه مطلب

دیشب تا ساعت ۴ صبح بیدار بودیم و یه کم کتاب خوندم و بعدشم با منصوره حرف زدم و..... بعدشم ساعت چهار همین که پتومو کشیدم روم خوابم برد و صبح ساعت ۹.۳۰ به زور پاشدم اخه توی حال خوابیدیم و میخواستیم هر چهار تایی یه جا بخوابیم منو منصوره و خاله و محمد .... بعدشم با بچه ها تماس گرفتیم خواب بودن و اینا با سحر حرفیدم و با هادی هم همچنین و بعدشم منصوره حرفید خاله و .... عمو محمود اینا اومدن با زهرا و زهره و بچه هاشون ((یگانه . فایزه و محمد حسام)) بعدشم که تا ساعت ۷ اینجا بودن اش رو درست کردیم عمه معصوم هم اومدو اصلا حال نداشتم اصلا یه کم اس ام اس بازی با شقایق و الهام کردیم و با نامزد منصوره ((مهدی)) اس ام اس فرستادیم و ...... بعدشم که من ولو شده بودم تو اتاق مامان اینا و زهرا زهره هی حرف میکشیدن منم یه چرتی میگفتم و اینا یه خبر مهم و دردناک -- ناراحت -- گوشه ی ناخن شستم شکست ((خفن ناراحت)) همین دیگه بزار فک کنم ببینم اتفاق خاص یه خورده بود که توی خلوتگاهم ازش میتعریفم که چه خبرررررررر بعدشم؟؟؟؟.؟؟؟؟.؟؟؟؟.؟؟؟؟هیچی به فکرم نمیرسه
فقط میدونم خیلی خیلی خسته ام خیلی بیشتر از اون چیزی که بشه فکرشو بکنم دستام نا نداره و احساسم میگه دارم سرما میخورم دلم میخواد مثه عید امسال یه سرمایی بخورم و بیوفتم حسابی باور کن نا ندارم فقط میخوام تا یه مدت دراز کش باشم به جون سحر الان دلم خواست ......................
~~ راسی دیروز صبا اومد خونمون بهم گفت که داره از اینجا میرن داشتم دیوونه میشدم یعنی اونم پررررررررررررر چقدر بددددددددددد چقدر احمقانه داره میره یه ذره دیگه میگفتم اشکش در میومد وای خداااا دوسش دارم اخه از دوستای نازنینمه ولی خوب هر جا که بره خوش باشه این مهمه اوهوم همین مهمه میدونم

پی شی :هيچكس نمي تواند به عقب بر گرددو شروع جديدي داشته باشد .هر كس مي تواند از حا لا شروع كند تا پايان جديدي بسازد.خداوند قول روز بدون درد،خنده بدون غم،آفتاب بدون باران را نداد.اما توان براي آنروز،نوازش براي گريه ونور براي راه را قول داد.....
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
بـا همه داغ كه از گـردش دوران دارم / من به زيبايي ايـن زندگي ايمان دارم
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
امشب دلي شكسته دارم ساقي /قلبي به خون نشسته دارم ساقي/امشب دلم صبوصبومي خواهد/گيراتراز دو چشم او ميخواهد/دردي كه جز ميه تواش درمان نيست /حرفي كه ديگر از كسي پنهان نيست
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
كنار ديدگانت چشمه اي بود.. و من در پاي چشمه تشنه ماندم..تو بي آنكه بپرسي اين عطش چيست.. ز آب چشمه نوشيدي و رفتي...
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
شبي گفتي نداري دوست من را.. نمي داني كه من آنشب چه كردم.. خوشا بر حال آن چشمي كه آنرا.. به زيبايي پسنديدي و رفتي...
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
خودم را در آينه اي بي فردا نگاه ميكنم//چشمهايم خسته تر از وجودم// نگاهم هزار حرف دارد// لبهايم توان گفتن رازهاي وجودم را ندارد// قلبم مثل ظرف چيني شكسته به ارث رسيديمان// ديگر توان بودن ندارد// دست هايم در برابر آغوش گرم يك هوس بي حركت// بي حركت تر از آن پاهايم كه ديگر ناتوان از ادامه اين راه است// راهي كه در آن كسي نظاره گر قطره هاي اشك زرين// و قطره قطره آب شدن تمامي وجودم بود// نفرت به اين عشق..// نفرت به اين عشق.//
"جوجوپاییزی"

ادامه مطلب
صدایی می آید
و دوباره من از خود می پرسم
او خواهد آمد؟
آری او می آید
از بیکرانه ی خورشید
از زلالی مهتاب
با دسته گلی
که با ستاره های روشن تزئین شده اند
آری او می آید
با صدایی که به وسعت دریاهاست
و دلی به روشنای زلال اقیانوسها.......
~~ روز خسته کننده ای بود خیلی خودمو کنترل میکردم که یه وقت سحر اذیت نشه
از کلاس اومدم و غذا خوردیم و مهمونا اومدن و بلاخره برای فرودگاه اماده شدیم بریم
توی فرودگاه داشتم دیوونه میشدم فکر نمیکردم بتونم انقدر خودمو کنترل کنم اصلا
هیچی نمیفهمیدم برام سخت بود سره خواهر شوهرش وایسادن بحث که میگفت شوخی کرده منم گفتم با همین یه شوخیه که زندگیه دو تا جوون بهم میخوره همشون قبول داشتن ولی اون نکبت نه اصلا محلش ندادم خودشم فهمید چی کار کرده وقتی ادمو از یه محیط طرد کنن مگه میشه نفهمه منم تا تونستم گفتم با خاله اینا پشت سرم وایستاده بودو منم گفتم مثه خیلیا بی صاحاب نیستم که ول باشم و وضعم اونطوری باشه و .... پری هم حسابی چلونده بودش در اون لحظه ی خداحافظی زمان خیلی زود میگذشت خیلی زود داشت با همه خداحافظی میکرد که احساس کردم منو فراموش کرده مامان گفت دم راهیشو دادی گفتم هر وقت اومد خداحافظی منم بهش میدم مامان گفت نگو اینطوریام نیس خندیدم بغض داشتم ناراحت بودم که اصلا براش مهم نیستم اومد طرفم که خداحافظی کنه دستمو که گرفت رفتم تو اغوشش اونم همینطوری استارت و اون زد شروع کرد گریه کردن توی اون گریه ها هر دو خیلی حرفا زدیم خیلی حرفا ولی هیچ کس نمیفهمید هیچ کس ((هنوزم که یادش میوفتم دارم گریه میکنم خیلی سخت بود)) سفت همو چسبیده بودیم برای هر دومون سخت بود اون شروع کرد به گریه ((نمیخواستم روحیشو خراب کنم دلم نمیخواست با اشک راهی بشه ولی خودش شروع کرد و منم طاقت نیاوردم)) گریه کرد و منم داشتم داغون میشدم ((همیشه از بچه گی طاقت اشکاشو نداشتم هر وقت با مامان دعواش میشد یا ناراحت بود و گریه میکرد منم شروع میکردم به گریه)) اشکاش داغغونم میکرد و منم شروع کردم مادر شووورشم هی میگفت پشت مسافر گریه بده فلانه منم اهمیت ندادم بیشتر بقلش کردم و دستاشو گرفتم اونم مثه من فقط گریه و بود و توی اون گریه ها کلی حرف کلیییییییییییییییییییییییییییییییییییی حرفای قشنگ که گفتنش تنها با اشک میشدهمه میخواستن مارو جدا کنن ولی نمیشد و همه در تلاش بودن و با حرفاشون میخواستن مارو بخندونن پری نعیمه و همه .............. دستامو گرفت و نگام کرد و بازم بقلم کرد قرمز شده بود دستاشو گرفتم و دم راهیشو دادم دستش و بوسیدمش تنها بهش گفتم خوش بخت بشی خوش بخت خوش بخت و همچنین عاقبت به خیر بشی عزیزم دستمو گرفت و همه راهی شدیم بریم توی سالن با همه خداحافظی کرد و تا به بابا رسید اشکاش امونش نداد منم همینطور بابا بیچاره داغون شده داغونه داغون سحرو خیلی دوس داشت خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بابا رو بوسید و بقلش کرد و دستشو بوسید داشتم له میشدم دلم میخواست هر دوشونو بقل کنم و فریاد بزنم دوستون دارم اندازه ی تمام دنیا می پرستمون عزیزای من می پرستمتون بلاخره اومد و یه دو با همه روبوسیو و منو نگاه کرد گفت بازم ببوسمت ؟ خندیدم و هیچی نگفتم خودش اومدو بوسیدیم همو باز داشت میرفت که دستشو گرفتم و گفتم التماس دعا خیلی دعام کن خیلییییییییییی چشماشو بازو بسته کرد و رفت فهمیدم اگه بازم وایسته بازم اشکاش امونش نمیده .................. توی راه که داشتیم وارد سالن میشدیم هادی گفت مارو دعا کن خندیدم و گفتم شما باید مارو دعا کنی و رفت .................................... شب که رسیدیم خونه گفتن و ....... پری امون نمیداد ((خاله کوچیکه مامان ساغر)) یه کم کتاب خوندم ----- امشب دختری میمیرد ----- خسته شدم و بعدش مامان گفته بود بیا پیش من بخواب گفتم باشه رفتم پیشش خوابیدم همه توی حال مبلا رو کنار زده بودن و با چه ذوقی میگفتن و میخندیدن ((الان تلویزیون داره اهنگ توی تاک .... سیاوشو میزنه یاد سحر افتادم عاشق این اهنگه)) اومدم خوابیدم خیلی خسته بودم صبحی دلم نمیخواست چشامو باز کنم یاد سحر افتادم و گریم گرفت که یهو مامان اومد تو و دلداری خاله پری اومد و شوخی و سمیه ........................ بلاخره پاشدم بازم دلم نمیخواستا ولی خوب دیگه پا شدم سلام کردم و رفتم مسواک و صورتو بشورم مامانی میگفت حاج خانوم اون یکی میگفت بهههههه چه عجب حالا چی ساعت ۹.۳۰ بود خلاصه که اومدم سر میز که دیدم بابا خیلی حالش بده تل زنگید که بابا گفت میگم حوصله ندارم فهمیدم داغونه اولین روزیه که سحر نیست درسته توی این یه هفته اخر کم میدیدیمش ولی امروز خیلی سخت بود خیلی بابا طاقت نیاورد و رفت مخابرات ----- امور مشترکین ------ بدهی قبلیه گوشی هادی رو بده که قطع نشه قبض گم شده بود و...... مامانم سبزی خرید که اش پشت پا درست کنه و یه کم کمک کردم که مامان گفت پاشو زنگ بزن سحر گفتم اخه نمیتونم طاقت بیارم که پاشدم زنگیدم ازاد بود خودش بود برداشت و گفتم سلام گفت سلام خوبی ذوق کرد و گفتم کجایی گفت روبه روی گنبد سبزم نشستم و ...... گفتم التماس دعا و.......... گفتش ساعت ۳.۳۰ مدینه بودیم گفتم به سلامتی و دیدمش بغضه تمامه دیدم گریش گرفت و برای همدردی منم شروع کردم همه برگشتن منو نگاه کردن که منم روی صورتمو گرفتم و سرمو انداختم پایین داشتم دغ میکردم عزیزم داشت گریه میکرد داشت زار میزد بازم با اون اشکا البته صدای اشکا به گوشم رسید و اون حرفای قشنگ که عاشقانه دوست داشتم برای اینکه پول تلشون زیاد نیاد -------- چون میدونم مادر شوهر ولشون نمیکنه و.... -------- خواستم خداحافظی کنم که گفت کی اونجاست منم اسم بردم و گفتم برای هممون دعا کن وقتی گوشیو قطع کردم رفتم توی روشویی که صورتمو بشورم نشستم زار زار گریه کردن که مامان گفت تو با این کارات منو دیوونه میکنی ها دختر نکن عزیزم تمومش کردم و اومد پای کام نشستم به نوشتن که پری اومد گفت که مامان بابات دارن داغون میشن اشکای تو رو هم که میبینن بدتر خاله نکن پاشو برو اتاقت خودتو خالی کن ماهارو نبین میگیم میخندیم ماهم دلمون خونه و............. بعدش بابا اومد خونه و مامانی از سحر گفت که زنگیدیم و بابام که اومد توی اتاق گفتم که اره اینطوری گفت چی کار میکنی چی مینویسی نشونش دادم و فقط گفت یه کم درشت بنویس چشمات درد نگیره بعدشم که منصوره صدام کرد بابا گفت کار داره --------- با این یه کلمه حال کردم ---------- همین دیگه
~~ پی نوشت: تازه فهمیدم که من تنها یه خواهر دارم و یه مامان و بابا فقط همین هیچ کسیو توی دنیا ندارم نه عمو نه عمه نه دایی نه و...................... تازه فهمیدم چقدر فامیلامون به خانوادمون حسودی میکنن چقدررررررررررررر خدای مننن چقدر چقدر بی شعورن چقدر چقدر نکبتین چقدر ما احمق بودیم که برا همشون بودیم توی همه جشناشون ابروشون بودیم خوب جوابمونو دادن ولی میدونی بابا همیشه بهمون میگه شماها هیچ کسیو ندارین و به کسی دل نبندین هیچ کسی رو ندارین واقعا هم همینه!!!!!!!!!!!<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>!!!!!!!!!!!!!! حالم از همشون بهم میخوره میخوام نباشن هیچ کدوم دیشبم هر کی زنگ زد خیلی سرد برخورد کردم خیلی سرد از این به بعدم همینه میدونی همشون اگه با ما کاری داشته باشن مارو میخوان برای منافع خودشون همشم همینه
~~ یه دعا : خدا جون خدای خوب و مهربونم ازت تمنا دارم که خانوادمو برای من نگه دار هیچ وقت غم روی لبای خانوادم نزار خدا جونم کاری کن که بتونیم با مشکلات خیلی راحت دست و پنجه نرم کنیم خدا جونم مارو عاقبت به خیر کن و بابا رو برای ما نگه دار خدا جونم ازت خواهش میکنم من خوب میدونم که خدایی نکرده اگه بابا نباشه چه بلایی سرما میاد چه بلایی :))
~~ پی نوشت : دیگه دوست ندارم کسی اینجا رو بخونه هیچ کس هیچ کس اینجا برای من یه شهر این شهر همون خانوادمه که به یه شهر تشبیهش میکنم اینجا ««شهـــــــــــــــــــر پریانه»» و من حرفای دلم رو اینجا مینویسم
~~ به قول یکی ((یکی)) که نمیدونم کیه بعضی از لینکای اینجا ارزش ندارن و خیلیاشونو نمیشناسم هیچ نظری رو هم در مورد وبم اهمیت نداره برام ................... حالم هم یه کمی بده فعلا۲۲
/تیــــــر / ۸۵ ...................... ۵ شنبه
سحر داره میره امروز امشب ساعت ۲۰ دقیقه به ۱۲ شب
داره میره سفر و بعدشم ...........چقدر قشنگ دیشب اعصابش خورد شده بود نمیخواست به دایی زنگ بزنه
منم به بابا گفتم و بعدشم به سحر زور کردم بزنگه
وای خدا جون یعنی داره میره داره تنهام میزاره داره .................
گاهی اوقات کاری میکنه که من ناراحت میشم و خودمو میکشم کنار
ولی بعدش خودش میاد جلو چی کار کنم دلم خیلی براش تنگ شده
همین الان دیشب داشت میرفت بقلش کردم گفتم چه خبره هی میری خونه خودتون
میخنده ............. نمیدونم من بابا چقدر دلمون براش تنگ میشه
دیشب بابا بقلم کرد قلبش چقدر ناز میزد داشتم فکر میکردم که از اون به بعد بابا چقدررررررررر
پیر شده چقدر شکسته شده دلم خیلی سوخت مامانم همین طور
دیشب با مامان دعوام شد سر سحر بی خودی بهش گیر میداد اعصاب بنده رو هم خورد کرده بود
با هم جرو بحثمون شد منم به بابا گفتم
اها داشتم موقعی که بابا بقلم کرده بودو میگفتم همون موقع از خدا خواستم همیشه این قلب مهربون سایش بالای سرم باشم هم من هم مامان هم سحر
گریم گرفت ولی قورتش دادم
وای خدا جونم دلم به اندازه ی دنیا برای بابا تنگ شد یه لحظه
همیشه بابا رو خیلی دوست داشتم و دارم
خیلی بیشتر از مامان بچه که بودم هر وقت بابا صبحا میرفت سره کار به خودم میگفتم هیچ وقت باهاش خداحافظی نمیکنم چون روزی که خداحافظی کنم روز اخره
چقدر خل بودم خداییوای خداجونم
دلم میخواد همیشه کنارمون باشه
خیلی چهرش شکسته شده بابای نازنینم خیلی شکسته شده خیلیییییییییییییییییییییییی
دارم میترکم الهی بمیرم براش الهی فداش بشم مامانم پیر شده ولی ............................
دارم یه کتاب میخونم امشب دختری میمیرد
بدک نیس الان خاله اینا میان همشون
منصوره هم میاد دلم میخواد گریه کنم ولی ای کاش وقتی سحر میره گریم نگیره
ای کاش اگه بشه البته
ولی میدونم کاش یه قطره هم نیاد باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...........................!!!!!!!!!!!!!!!
میدونم دیگه نمیاد باید تمام تلاشمو بکنم اره همینه
فقط میگم سحر گلم خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم
۲۱/ تیــــــر / ۸۵ ..................... ۴ شنبه
سلام خوفین منم خوفم خوف؟ (نیش)
~~ سحری داره میره خونه ی خدا
~~ محدثه جونمی و مهکامه جونمی از سفر اومدن ((یک شنبه۱۸ / تیر / ۸۵))
~~خونه ی سحری چیده شد((بوس))
خیلی خسته ام این چند روز همش درگیر خونه ی سحر بودم
نمیدونی چقدر خوشکل شده
کاش میشد عکسشو میزاشتم اینجا ولی نمیزاره
الهی فداش بشم از همیشه ناز تر شده تپلی و ناز فداش بشم
دلم براش میتنگه همین الان داشتم گریه میکردم:))
چرا ؟ بماند ...........................
دیشبم گود بای پارتی داشتیم برای سحری همه بودن بنده هم کلی تیریپ همه میگفتن چه ناز شدی
میخواستم برم کلاس یادم رفت نرفتم ((ناراحت)) ولش کن
~~ صبحی با محیا قرار گذاشتیم بریم خونه مهکامه اینا که حاج خانوم داره میاد رفتم دمه صدف نیومده بود کلی اعصابم خورد شد و رفتم خونه مهکامه اینا رو پیدا کردم و به مرجان خواهر مهکامه گفتم نیومده گفت نه رفتم دوباره سر قرار دیدم داره میاد و دعوا ووو............ ((اغراق)) بعدش رفتیم یه دور زدیم و رفتیم خونشون هنوز نیومده بود یکی از دوستای قدیم رو دیدم هنگامه خیلی دوسش داشتم بی معرفتو خلاصه زینب دوست مهکامه رو هم دیدم و خانوم اومد و از بیرون تا چشمش به منو و محیا افتاد ذوق زده شد بچم اومدو بقلی کردو کلی بوسش کردم و رفتیم خونه و ................... یه لحظه داشتم با محیا میحرفیدم دیدم یکی بقلم ضاهر شده برگشتم دیدم مهلکه بید جاااااااااااااااااان! بعدشم گفتم فکر میکردی بیام گفت هرگز ! گفتم فدات اومدم :دی یه کمی حرفیدیم گرفتم حالش خوب نیس و .... به شهره خواهرش گفتیم گفت حالا بعدا میگم بهتون گفتیم باشههههه؟ اینطوری.............. خونه محدثه اینام زنگیدم معصوم گفت خوابه گفتم میدونستم ((چشمک)) بازم مثه همیشه پشتش یه خورده غیبت کردیم و اینا حالا نمیدونم کی برم خونه محدثه اینا وخت ندارم شاید فردا صبح برم به مامانی بگم ببینم چی میگه ((یعنی دوشنبه برم))
~~ خونه سحرم تموم شد و خانوم داره میره چهارشنبه الانم زول زده ببینه چی مینویسم حالا .......... بماند بقیش
فهلا
~~چه زبیا بود اگر پائیز بودم......وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم.....شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی......قلب عاشق در کنارم شعله می زد......پیش رویم چهره تلخ زمستان جوانی.......پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی......سینه ام منزلگه اندوه و درد بد گمانی.......
کاش چون پائیز بودم.......
><><><><><><><><><><><><><><><><
~~مىدونم كه راه تو از من جداست. مٍىدونم كه چشم تو خونه خرابم مىكنه. ذره ذره قطره قطره مىدونم مىكشه آبم مىكنه....تو بهارو نورسى تورو مىخواد هر كسى ولى من رو به زوالم جون نداره پر و بالم تو سراپا خواهشى تشنه نوازشى..شادى و شيرين و ناز. بى قرار و پر نياز. ولى من مرده غم. گوشه گير و سر به زير دله من خسته عشق از محبت هيچ سير.سيره سير
><><><><><><><><><><><><><><><><
~~عقل پرسيد:كه دشوارتر از مردن چيست.....عشق فرمود :فراق از همه دشوار تر است....
><><><><><><><><><><><><><><><><
~~چه سخت و غمانگيز است سرنوشت كسي كه طبيعت نميتواند سرش را كلاه بگذارد. اين جمله يكي از بهترين جملههائي كه من شنيدم. نميدونم منظورش رامتوجه شده اي يانه؟
><><><><><><><><><><><><><><><><
پنج قانون ساده براي شاد بودن....1-قلبت راازنفرت آزاد كن2-ذهنت رااز نگراني آزاد كن3-ساده زندگي كن4-بيشتر بخشش كن 5-كمتر انتظارداشته باش~~
><><><><><><><><><><><><><><><><
~~با تو بودم كه بهار / اولين بار شكفت / لاله ها ، لادن ها ، سوسن ها را / بار اول / با تو ديدم / با تو چيدم / پيش از آن گلها خرمن خرمن مي رستند/مي شكفتند / مي پژمردند / چشم من باز نبود / با تو بودم كه نخستين شادي / با تو بودم كه نخستين لبخند من به چشمان تو مي انديشم/ وبه تكرار هزاران دست/ كه تورامينوشند/ من به چشمان تو مي انديشم/ وبه شهري كه ترا با همه خوبيهات/ به چراغاني دروغين شبانش بخشيد/ وبه دستان تو آموخت/كه تسليم شوي/ من به تكرار تو ميانديشم/ وبه غمبارترين لحظه خويش/ كه شكستي در من / وشكستم در خويش.../با تو بودم كه مرا/ آشنا كردي/ پيوستي / با گرمي آتش / با نرمي آب / باستاره ، مهتاب/ با هرآن جلوه كه خوب/ با هرآن خوب كه ناب/ اي همه خوبي ها / آن همه خوبي هارا / از من / باز گرفتي افسوس
ادامه مطلب

فکر نمیکنم بتونم برای وبم جشن بگیرم نمیدونم چون خیلی درگیرم![]()
اخه سحری رفت نه نرفت ولی داره میره
دیشب که اومدیم خونه خاله جونیا بودن
خاله ثری هم بود ![]()
دیروز میدونین چی میگه اینطوری من به زووووووووووووووووور برده بیرون خانوم به مامانیم میگه من ![]()
اگه بخوام پسرامو زن بدمممممم
شام میدم ناهار میدم فلان میکنم بسات میکنم تازههههههههه
میرم دختر از فامیلم میگیرم ((بنده رو دید میزنه
)) که دختر خودم باشهههههههه![]()
منم عسن خیالم نبود
تا حالا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دفه این جمله رو جلو من گفته داره حاااااااااااالمو بهم میزنه امروز صبی به مامانم گفتم گفت ولش کن
گفتم باشه من که نگرفتمش اون منو گرفته ((حالا خوبه این پسر خاله کوچیکه بیاد بخونه
چی میشه
)) به درک انقده بخون تا جونت دراد ![]()
خوبین دلم برای همتون تنگ شده بود به جون بارون راس میگم
خوب دیگه چه خبرررررررررر ولش کن حرفی ندارم بزنم فقط اینکه سرم خیلی شلوغه![]()

وب جونم تولدت هم مبارک ببخش اگه نمیتونم ۳۱/تیـــــــــــــــر ماه برات جشن بگیرم متاسفم ولی سال دیگه تلافی میکنم ![]()
![]()
پ ن م:
برای مهدی یعنی
خوبی که به من چه اصنم ببین اصن با هم میریم دکتر ولی من فرار میکنم
بعدشم ولش کن چطوریا نمیدونم چی میخواستم بهت بگم ولی امیدوارم زردنبو نشده باشی اخه ادم که هی بالا میاره قیافش زشت میشه به جون تو ![]()
........................![]()
خوب دیگه من رفتم بای
............![]()

عکس رو هم از وب رزیتا جونم کش رفتم به تو چه خودش نمیدونه
ولی گذاشتم بدونه ![]()
http://hamesheashegh.blogfa.com/ برو بهش سر بزن خوب خودت ببین کیه ![]()
بای!![]()
ادامه مطلب
گرفتم گرفتم کارنامه رو گرفتم بگو چندددددددددددد ![]()
![]()
شاگرد اول کلاس ![]()
دروغ گفتم دروغ گفتم بکه کسی نگو به کسی نگو ![]()
ای جونم
از پارسال پیشرفت داشتم
نه خیر ولش کن قاطیم اضافی ![]()
صبحی با حول پاشدم دوییدم پایین نزدیک بود بمیرم
انقده بد از پله ها اومدم مامان داشت جارو میکرد جلوش واستادم گفتم ماماننننننننن
گفت بلــــــــــــــــــــــــــه گفتم کارنامه نمیگیری ؟
حول بودم خفن
گفت چرا سحـــــــــــــر و صدا کن بره بگیره هیچی نگفتم رفتم دست و صورتم و شستم و مسواک زدم
و رفتم بالا اتاقم نشستم نذر و نیاز و ..........
وای حالم خیلی بد بود یه مقدار استرس توام با وحشت و اینا خلاصه سحـــــــــــر و به زور فرستادم هی گفت تو هم بیا گقتم برو بابا نمیام
میترسم سحـــــــــــر که رفت زنگیدم محیا مهدیشون برداشت گفت نیست قطع کردم دوباره زنگیدم گفتم کی رفته گفت ۱ ساعته گفتم باشه
زنگیدم مهسا دیدم نیستن زنگیدم به صبا که اصن تو مدرسه ما نیس
باهاش حرفیدم و ۵ مین بعد قعطیدم بعدش ساقی زنگید گفت گرفتی گفتم نه رفته سحــــــــر گفتم چند شدی گفت ۱۸.۶۵ ![]()
![]()
گفتم بیخیالللل بعدش گفت ۱۲ بهت میزنگم ببینم چند شدی گفتم باشه دیدم حالم بده رفتم سره یخچال اون یکی مهسا یدونه اورده بود ((ارجمند به قول سحـــــــر ام پی تیری)) رفتم شاتوت خوردم
حالا چی توی همون یخچال
یهو دیدم سحر زنگید (((تابلو میزنگیم خانوادگی
))) رفتم تو راهرو داشت با دوستای مامانم خداحافظی میکرد که همینجور نگاش کردم اومد گفت خاک تو ســـــــــــــــرت گفتم چرا؟![]()
گفتم ۵ تا اوردی
گفتم برو گمشـــــــــــــــــــــو
گفت قبول شدی گفتم نه بابا
گفتش برو بگیر خودت ببین همون جا توی راهرو
نشستم رو زمین و تو کیفش گشتم دیدم واییییییییییییی بگو چند ۱۹
کلی ذوق و اینا محیا شده بود
۱۸.۳۵ ساقی شده بود ۱۸.۶۵
مهسا هم که الان زنگید گفتش شده ۱۹.۵۶
نکبت و ببین از من بیشتر شده بود باشه دیگه الان ذوقم حسابی بابا بیاد کلی بخندیم کارناممو بهش نشون نمیدم اخه نمره ی بد دارم توش
یدونه ۱۷ دارم نه ۱۷.۷۵
ولش کن خوبین منم خوبم ![]()

کلاس زبان هم دایر شد![]()
دیشب رفتیم کیمیا رو هم دیدم گفتم اپ نمیکنی گفت خیلی وقته وصل نشدم گفتم خاک تو سرت
کلی بقلیش کردم
و اینا با مهسا پیش هم میشینیم ته کلاس بعدشم چی ۸ نفر بیشتر نیستیم
استادمونم پولادی بید خوشم نمیاد ازش دیشب حالشو گرفتم اساسی به مهسا گفت چه درسی رو دوس داری گفت ادبیات و تاریخ بعدش گفت مثلا از ادبیات چی یاد گرفتی
تا حالا
گفت من من کرد و بعدش گفتم بابا تو این همه خوندی این همه شاعر داریم یه چیزی بگو خوب گفت سهراب و .... گفت مثال بزن وایستاد خوندن شعر کتاب
بعدشم واستاد حرفیدن من بلند گفتم مثلا فروغ فرخزادددددد گفت چی تکرار کردم بعدشم گفت مثال بزن خیلی محکم
واستادم خوندن نه نشستم خوندن
همین که یه خوردشو خوندم گفت دتس اسناف
گفتم باشهههههههه خیلی ور زد منو مهسا هم هی میگفتیم میخندیدیم
.......................
ولش کن بابا اون سوال میکرد منو مهسا جواب میدادیم اون مرجانم که چرت و پرت میگفت هیچ خبر خاصی ندارم
دیگه بسه ......................
........
....
پی بی: باید برم نذرم و ادا کنم حالا بابام کی منو ببره خدا میدونه ولی حقش محفوظه راسی یاده این مهدی افتادم دیدی من ۱۰۰۰ تومن نذر کردم گرفت ای بیچاره یاد بگیر هه هه هه هه هه هه بسه.................![]()
![]()
پی ام ک :((پی نوشت از مهکامه))
الان مرجان خواهرش زنگید گفت میخواد اش پشت پا بیاره
دوس دارم مامانم هم سوپ درستیده چه شوددددددددددددددد
![]()
![]()
كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود .كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد
وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود
كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم
رايحه ي خوش با من بودنت را.
كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد..
و كاش هر گاه به ماه اسمانت مي نگري مرا ميان هر انچه از من به ياد مي اوري ، پيدا كني
افسوس كه نه تو مرا به ياد مي اوري ونه من تو را از ياد مي برم
اگرچه ارزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم ترا...............
یه خانوم کوچولو
ادامه مطلب
عناوین خبرها دیلی لیلینگ!!
..................................
!
~~ مهکمه
و محدثه جونم
رفتن سفر خانه ی خدا ((مشرف شدن خانه ی خدا در صبح شنبه
))
~~ جمعه رفتم یه جای خوب![]()
~~ سبا که هکیده شده بود یه وب جدید زد sekret1.blogfa.com
((شنبه باهاش حرفیدم
))
~~ کلاس زبان فعلا تشکیل نشده تا الان که زنگیدم ![]()
![]()
((نمیدونم چرا دوس دارم خونه باشم خوف))
~~ لینکارو چیدم حالا یکی میخواد اینا رو ثبت کنه![]()
~~ وبم از بهترینا شده ((میگن))
..........
............
...........
..........
...........![]()
~~ مهکامه جون
جمعه ای اومد خونمون خداحافظی وقتی خاست بره گریم اومد
نازی به خودم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعدشم محدثه
زنگید گف نمیتونه بیادخونمون گفتم این چه حرفیه...تازه فهمیدم چقده دوسش دارم
ولی بهش بگم پررووووووووو میشه
ولی دوسش دارم تازه فهمیدم ۱۰ سال با هم دوستیم و هنو از هم جدا نشدیم این خیلیه![]()
خوب دیگه برن و به سلامتی زودی بیان من سوغاتی هم نمیخوام ولی بهشون نگفتم
ولی ببینم چی میشه![]()
~~ جمعه شب بابام گفت حالا باباجون تصادف کرده بریم از اونا اره از من نهههههه
که اخرش چون حالم بد بود سحر گفت برو بعدشم برو سقاخونه
اونجا رو خیلی دوس دارم خیلییییییییییی![]()
بعدشم گف هم برا من هم هادی شمع روشن کن گفتم باشه توی راه که سه تایی شده بودیم یه پا کارشناس بنده هم از خودم نطق در میکردم ![]()
بابا جونم هم جواب میداد اون وسط مامان خوشکلم هم یه چیزایی میگف
تا اینکه رسیدیم رفتیم تو و عمه خانوم اخمالو و .... بعدش گفتم و خندیدم و شادو شنگول
.........
.........
خلاصه عمو مانی چلم اومد بهش سلام نکردم
از دسم ناراحت شد
منم بهش گفتم اخه داشتم فک میکردم ببینم این همون عمو جلب مخفی منه که انقده تغییرات کرده
......
...
.......
داشتم زبون میریختم اخه خو اخه بهم گفت بوسم کن منم لپم و چپسوندم به لپش هی گفت بوسم کن منم ....
اخرشم میدونی چی گف بهم
گفت خاک تو سرت انقده دخترا هستن میخوان من بوسشون کنم
.......
...
........
منم گفتم خاک تو سر خودت اون دخترا من با اونا فرق دارم چلی دیگه ((فک نکن انقده باهاش ری لکسم ۴ سال ازم بزرگتره عمه اخمالومم ۸ سال
)) خلاصه من هی حرفیدم هی متلک بازم کرد و حالم گرفت منم شنگولی اومدم که اصن مهم نیس
چیه خوف اینطوریه دیگه
بوسم کن !!!!<<<<<<<<!! خوف باشه نکن
بعدشم به عمه خانوم گفتم پاشو بریم سقاخونه اون سری رفتیم تو گریه کردی و منم مسخره بازی سحر هر هر خندید و حاجت گرفت نکبت اندفه پاشو خودمون بریم ببینم من تو رو شوور میدم![]()
خیلی حساسه بیچاره سحر برا دانشگاه نزر کرده بود که قبول شد
خوف حالا میخوای ماجراشو بگم میگم(( ما یه روز رفتیم خونه مامانجون اینا که به عمه خانوم صوری همون منصوره گفتم
پاشو جیگرمو بخوری بریم سقاخونه
نه و نو و... سحرم گفت اره بریم با هم رفتیم و عمه خانوم دلش گرفته بود واستاد گریه کردن منم دیدم جو خفن شده نرده ها رو گرفتم واستادم به تکون دادن و به قول عمه خانوم کلی بازی ![]()
![]()
که چی ای خدا ای حضرت عباس تو رو به اون خدا حاجت این منصوره رو بده از شرش هم تو خلاص بشی هم ما
بابا به خدا میدونم تو هم خسته شدی این از بس میاد اینجا گریه زاری و ابغوره گرفتن
اینا خودشون تو خونشون ابغوره زیاد دوس دارن فک کردن شمام دوس داری جون مادرت که دست گلی مثه تو رو تحویل ما داده حاجت این خل و چل بده بریم پی کارمون
خلاصه اومدیم و زد بعد یه مدت این ابجی خانوم ما حاجت گرفت و منصوره خانوم نوچ
)) قصه ی ما به سر نرسید کلاغه ه خونش رسید![]()
~~ شنبه ای زنگیدم محیا دیدم سبا اونجاس
با هم حرفیدیم و خلاصه فهمیدم سبا یه وب زده و بعدش کامپیوترش توپس ![]()
![]()
((میدونی توپس یعنی چی یعنی ترکیده به زبان لریه ![]()
![]()
![]()
))
~~ زنگیدم اموزشگاه دیدم فرجی میگه کلاس نداریم
و .... منم گفتم واااااا زنگیدم مهسا گف منم ۱۰ مین پیش زنگیدم بازم گفته همین بعدش گفته اگه به حد نصاب رسی خبر میدیم![]()
((اون بدبختم هر دفه میبینمش یا میحرفیم میگه از وبت چه خبر میگم اپه
بعدش میگه اگه کامم درس بشه به جون تو سه صفه مینیفیسم
))
~~ به جون همتون لینکارو درست کردم چیدم فقط مونده چی ثبت بشه
توی بلوگارد ولی نه زیاد میام نت نه اینکه ......
ولی یه قالب درستیدم که لینکارو با کد گذاشتم تو قالب به طرز زیبایی حالا ببینم چطوری میشه![]()
~~ اسم وبلاگم بین بهترینا رفته حالا چه وبیه اون خدا میدونه ولی اسم منو چند تا از دوستام بود اینطوری ولی کاش مدیر بلوگفا میومد وبم میگف وبت بهترینه
خیلی پررو ام میدونم
شما به دل نگیرین
حالا اگه دوس داشتین شماهام برین اسم وبتونو بدین اخه یه چیزایی زیرش نوشته بود
http://weblag-bartar.blogfa.com/ اینه ادرسش ایننطوریا
~~ به یکی از دوستای عزیزم به خاطر فوت پدر بزرگش که من خیلی دوسش داشتم تسلیت میگم و متاسفم
غم اخرت باشه عزیزم![]()
~~ پی ام :((یعنی پی نوشت برای خودم
))
بهم گفت تنها كسيم كه صادقانه دوسم داره
...باور نكردم
گفتم:باوركنم؟
- بعد از ... آره.
"احساس كردم ي جورايي جرات و صداقت و رفاقت را با هم داره،خوشم اومد"
-به خاطر صداقتت ممنون
-خواهش
...
و من باور كردم
...
الان كه فكرش را مي كنم
مي بينم چه قدر احمقانه گفت صادقانه!
و چه قدر احمقانه تر باورش كردم
اگرچه هيچ وقت دوسم نداشت ...
پی ام: الان رفتم پیش مامان کارم داش دوباره از باباجونم بزرگم برام گف
اگه بتونم حتما یکی از عکساشو میزارم
راسی چند روز پیش دوس سحر سمیرا اومد با نی نیش وایییییییییییی چقده ناز بود حالا چند تا از عکساشو میزارم کلی ازش عکس گرفتم ولی فک نکنم خوف شده باشه حالا ببینم چی میشه![]()
~~ راسی ایام فاطمیه هم به همه عاشقانش تسلیت میگم.......... راسی دلم خواست برا یکی دعا کنم اگه دوس داشتی امین بگو
![]()
اللهم العجل لولیک الفرج.....الهی آمین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پی ا : برای یه نفر : اقا جونم دیشب دلم هواتو کرد حالا بماند که چی گفتم خودت میدونی![]()
پی بی: اگه دوس داشتین اجازه میدم ادامه ی مطلب رو هم بخونین![]()
از این پی ها دیگه فعلا بذگریم برم فعلا بای :دی چند تا عکسم فدای سرم دارم قالب میسازم میخوام ببینم میشه
.....
..... ![]()
ادامه مطلب




