یکی بود یکی نبود زیر این طاق کبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس
همه ی آرزوهاش پر کشید بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم
یه دفه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زود و یخ مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردشو مرد
*پيوست : متن اصلي "بايگاني"
به ذهن تاریک در سکوت عشق
صبح به فردایی رو به خاطره عشق
خطوط سیاه جاده ها راضی ست
به تصور جامه مرگ سوار بر مرکب عشق
آرمیده پروانه به روی سنگ
صورت گهواره آشفته از تازیانه عشق
کارزار زندگی به جرات شبانگی های شمع
خاطرات مرگ نشسته بر تاخچه عشق
سبد گلهای خشک رویایی دگر
تحمل نمی کند یاری کند صورت معصوم عشق
کمربند خشم و نفرت از طناب آسمان
کجاست فاصله دریا به دشت کاهن عشق
گلزار آب گل شود ماهی مرده باز
عشق به حجاب سنگ بازی باز رویای عشق
نه از غروب مرگ بر دشنه رنگ به رنگ
نه از فریاد دلها پرید شرم عشق
پرنده از خاطرات مرگ نامه کجا انداختی
نمی دانستی خاک به باران آواره شد عشق
از رنگ جامه سیه شد آواره
صورت اهل کامرانی ظاهر فریب باز رنگ عشق
*پيوست : متن اصلي "بايگاني"
ميان بغض تولد لحظه های بی قراری ام هميشه كسی است برای آمدن كه هرگز نيامده است. و من به پاييز گفته ام كه اگر او بيايد حتما ً مداد رنگی هايی كه او كم دارد برايش خواهم آورد تا بهار ديگر دلش را نسوزاند با رنگ، و من و پاييز، چندين پاييز است كه او را از پشت بيد مجنون هايی كه به باد باج نمی دهند صدا می زنيم و او هنوز نه عشق آورده است، نه مداد رنگی و من نمی دانم چرا به پاييز قول داده ام كه او آن عصری می آيد كه مداد ارغوانی هم ساخته باشند برای نقاشی، كه پاييز سر باشد از بهار، و او دلش به اين خوش است كه يك روز مدادی خواهد داشت از جنس سفر طلايی دردهای بر باد رفته اش.من و پاييز می دانيم كه او يك روز كه در هيچ تقويمی نيست برای من رسيدن و برای او مداد رنگی خواهد آورد
*پيوست : متن اصلي "بايگاني"
تو را در آسمان شرق ميجويم . جايي که آرزوهاي نقره اي من خانه
دارند . تو را در حسرت يک قوي تنها ، تو را در بال و پر يک
پرستوي شوريده ، تو را در بوسه ي پروانه ها و در مغرب گيسوان
فرشته هايي که هرگز زمين را نديده اند ، مي جويم .
*پيوست : متن اصلي "بايگاني"

